<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/</link>
<description>رؤیاهایت را فرومگذار،که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 21:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نق می زنم پس هستم!</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خاصیت زندگی کردن توی یه شهر کاملا دانشجویی اینه که دوستایی پیدا می کنی که سال بعد یه جای دیگه ی دنیان. حالا تو اگه سال بعد توی همون شهری باشی که بودی، برای تعاملات اجتماعی باید دوست جدید پیدا کنی. به فرض اگه تو کسی باشی که فرآیند تعامل اجتماعیت طولانی باشه، از پارتی هایی که بوی ویسکی می ده خوشت نیاد و واقعا وقت هم نداشته باشی و دیگه حال کیک پختن و همه ارو به این بهانه دور هم جمع کردن رو هم نداشته باشی، می مونی تنها. مریم اواسط این ماه کوچ می کنه جنوب. مهدی و مهیار به واسطه خراب کردن دوچرخه نازنینم و به روی خودشون نیاوردن رسما ناپدید شدن. دوستان ایرانی ای که تازگی ها دیدم به دلایل نامعلومی خیلی عجیب و نچسبن. کلاس هام یجوریه که به ندرت چند تا آدم رو چند بار می بینم. یعنی شاید امروز باشه و از هفته ی دیگه یا من نباشم یا اون کلا نباشه. از همسایه های کریدور خیلی آرومم، یه دختر هندی که پزشکی می خونه هفته ای دو بار توی کریدور دیده می شه، پسر اتاق آخری رو فقط یه بار در حال رفتن به اتاقش از پشت دیدم، یعنی حتی نمی دونم چه شکلیه چه برسه به اینکه بدونم چی می خونه و کجاییه. می مونه دو تا پسر سوئدی، که با یکیشون به واسطه ی همیشه نیمه لخت بودن معذبم که حرف بزنم، و یه دختر سوئدی که تا حالا تنها رفتار دوستانه اش کنجکاوی توی قابلمه ی غذام بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشته از تمام اینها، اتفاقات عجیبی هم در مورد بعضی از دوستای قدیمی می افته که واقعا درکشون نمی کنم. من خیلی دوست دارم به کسی چه غریبه چه آشنا کمک کنم تا راه حل مشکلش رو پیدا کنه. اگه این آدم دوست باشه که چند برابر براش وقت و انرژی می ذارم. اما نمی فهمم، چرا یه نفر فقط وقتی کار داره حال آدم رو می پرسه؟! این موضوع برای یه بار و دوبار به نظرم طبیعیه، ولی وقتی در طول چند سال آشنایی تکرار می شه، من نوعی واقعا می تونم به صمیمیت و محبت به عنوان علت وجودی این رابطه خوش بین باشم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز داشتم به این فکر می کردم که دوستای خوبم رو می تونم با انگشتای دستم بشمارم. این یعنی خیلی تنهام؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 21:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسر همسایه :دی</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پسر همسایه ی دیوار به دیوار که توی کریدور اونطرف زندگی می کنه، علاقه ی عجیبی به موسیقی داره؛ شایدم رشته اش موسیقیه، نمی دونم. به هرحال، زیاد تمرین می کنه. تا حالا تمرین گیتار و آواز و ساکسیفونش رو شنیدم. گرچه گیتار زدن و آواز خوندنش رو ترجیح می دم ولی واقعا تلاش می کنم که موقع ساکسیفون زدنش اعصابمو سالم نگه دارم. شاید چون احساس می کنم از اون هفته تا حالا، ساز زدنش بهتر شده، خودمو در موفقیتش سهیم می دونم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;به نظرم داره برای یه مسابقه آماده می شه. چون روی دو سه تا آهنگ بیشتر کار نمی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با اینکه پسر همسایه هر روز هفته از ساعت ۶ تا ۱۱ شب در حال تمرینه، از اون همسایه ی دیوار به دیوار اتاق قبلیم که گاه و بی گاه نعره های مستانه می زد و کشتی کج می گرفت خیلی بهتره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت- یه &lt;A href=&quot;http://www.nytimes.com/2009/10/06/health/06mind.html?_r=3&amp;em&quot; target=_blank&gt;مقاله&lt;/A&gt; توی نیویورک تایمز در مورد &quot;چرت و پرت گفتن و اثر مثبتش روی بالا بردن توانایی ذهنی&quot; خوندم. کل تئوری &quot;سکوت&quot; ام رو برده زیر سوال. اگه وقت کردین بخونینش و نظرتون رو بگین. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 14:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترس از خواب؟!</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شبها گاهی انقدر خسته ام که یه چیزی تو مغزم سوت می کشه، نمی دونم...شایدم تیر می کشه... اما نمی دونم چرا، پا نمی شم برم بخوابم. کار بخصوصی هم نمی کنم ها، چون خوابم میاد! ولی بازم نمیرم بخوابم؛ مثل الان که رسما سرگیجه دارم.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما از اونطرف صبح ها از تختخواب کنده نمی شم از بس که خسته ام و این روند  اصطهلاکی هر شب و هر روز ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلاصه ای از این یک ماه</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;- اومدم اومئو. اتاق راحتی دارم توی یه کریدور واقعا تمیز خیلی آروم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- هوا سرده ولی هنوز برگای درختا کامل نریختن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- داشتن دوست خوب نعمت بزرگیه. مثل شربت آب قند می مونه وقتی فشارت افتاده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- دانشگاه، غیر از سکویی که جلوی ساختمان علوم انسانی می سازن هیچ تغییری نکرده. استاد ها هم همینطور. گاهی همکلاسی آشنا می بینم گاهی هم سنگینی نگاه پاکستانی های جدید کلاس رو تحمل می کنم. خیلی تابلو خیره نگاه می کنن، عذاب آوره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- استاد راهنمای تزم یه استاد به تمام معنا کله گنده است. توی هر گرایشی از مدیریت پروژه که فکرش رو بکنید، یه مقاله یا یه کتاب یا یه فصل از یه کتاب رو نوشته. از بنیانگزاران موسسه بین المللی مدیریت پروژه (pmi) هست و هیچ مقاله ای بدون تایید اون توی ژورنال مدیریت پروژه ی &quot;امرالد&quot; چاپ نمی شه. اسمش &quot;رالف مولر&quot;ه شاید اونایی که توی این موضوع کار می کنن بشناسنش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با این وجود... یکی از صبورترین و مهربون ترین استاداییه که داشتم. محاله بخوای چیزی ازش بپرسی و جوابت رو نده یا سر بالا بده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستش کمی هم می ترسم. می دونم که فرصت بزرگیه، اما می ترسم اونطور که باید و شاید نتونم ازش استفاده کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- گوتبورگ کمابیش خوش گذشت. سوار یکی از ترسناک ترین قطارهای هوایی اروپا شدم. تمامش از چوب بود، با یه شیب هفتاد درجه شروع می شد که در یک ثانیه به سرعت ۹۰ کیلومتر می رسه. مرگ رو به چشم خودم دیدم و توی هر تونل و پستی بلندی ای جیغ کشیدم. کلش دو دقیقه طول کشید ولی وقتی پیاده شدم پس کله ام درد می کرد و دست و پام می لرزید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; یه دوربین گذاشته بودن روی یکی از شیب ها که از مسافرای قطار عکس می گرفت، قیافم ترسناکِ مضحک شده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; جای همتون خالی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه شجریان با گروه شهناز اومده بود، با کلی پوستر و روبان سبز و غیره رفتیم جنبش سبز راه انداختیم تو سالن. برام جالب بود، خیلی از ایرانیایی که اومده بودن هنوز حرف از &quot;شاهنشاه آریا مهر&quot; و روزهای خوش گذشته می زدن. مثل اینکه تقویمشون روی همون تاریخی که از ایران رفتن جا مونده باشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 20:44:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>روناک جمله جالبی از &lt;A href=&quot;http://bookish.blogfa.com/post-126.aspx&quot; target=_blank&gt;یه کتاب&lt;/A&gt; نقل کرده: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;“It’s good to have more than one plan. You never know what will happen in life”&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنامه ام تغییر کرد. برگشتم گوتنبرگ. تا یک ماه فقط روی تزم کار می کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 14:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاخه ی زیتون، یادگار از صلح و آرامش- مریم</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;این تنها خون نیست که پیوند خواهر و برادری ایجاد می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;استکهلم رو، با وجود جمعیت کمش، دوست ندارم، فقط به خاطر اینکه کلان شهره و مثل هر کلان شهر دیگه ای آدم بدبخت داره و شلوغه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی توی ترمینال اتوبوس استکهلم، خسته و کوفته منتظر نشسته بودم به این فکر کردم که چی می تونه آرومم کنه... فقط فکر نزدیک بودن آغوش گرم و نرم مریم می تونست آرومم کنه. شال خاکستری سوغاتی من سرش بود، اشک توی چشماش حلقه زده بود. با اینکه کمتر از سه هفته پیش توی اصفهان دیده بودمش اما به سختی هم رو در آغوش کشیدیم و چند بار بوسیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مریم رو از راهنمایی می شناختم، اون موقع اون دبیرستان بود و با هم توی یه سرویس بودیم. من و اون به شدت فوتبالی بودیم و هربار که تیم ملی مسابقه داشت سرویس و مدرسه رو موقع برنامه صبحگاهی می ذاشتیم روی سرمون. متن های نقادانه و  جنجالی می نوشتیم، روی مقوا برای تیم فوتبال تبلیغ می نوشتیم و می چسبوندیم شیشه ی پشت مینی بوس هندلی درب و داغون سرویسمون. مریم شعر هم می گفت، گاهی برام می خوند. منم متن ادبی می نوشتم و براش می خوندم. نمی دونم دقیقا کی، اما یه روز، دیگه نه من می نوشتم نه اون...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال پیش تابستون وقتی بعد از مدت ها دیدمش از آمال و آرزوهاش برام می گفت. هنوز نمی دونست من دارم میرم. من براش تعریف کردم و راه رو هم نشونش دادم. سخت کوش و پر تلاش راهش رو ادامه داد و با وجود داشتن پست مدیریت توی یه پروژه ی بزرگ توی یکی از شهرستان های جنوبی موفق شد درس هم بخونه و توی یکی از بهترین دانشگاه های استکهلم قبول بشه . امروز روز چهاردهم ورودش به سوئده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از روزای پر تنشی که این یک هفته داشتم، دیشب و امروز توی خونه اش واقعا احساس راحتی ِ &quot;در خانه بودن&quot; کردم. خواب راحت بی دغدغه، آرامش بعد از یه دوش آب داغ و خوردن چلو خورشتی که با وسواس و وقت زیاد پخته شده بود. خلاصه با چنان محبتی ازم پذیرایی کرد که بی استرس تونستم یه کوه ایمیل بزنم برای انواع اقسام تبلیغات اجاره خونه و به این فکر نکنم که از فردا شب در به درم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثل یه خواهر دوستش دارم و براش آرزوی شادی و آرامش همیشگی می کنم. با این وجود که فاصله ی مکانی داریم واقعا خوشحالم که وجودش اینجاست و گرمم می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 19:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هر دری سخنی</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آدمیزاد موجود خیلی خیلی جالبیه. پر از نیاز، آرزو، توقع و انتظاره و در عین حال خودش رو قوی ترین و محق ترین می بینه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب خیلی خیلی عصبانی شدم. می گه عصبانیت نشانه ی ضعفه...(به نظر شما هست؟) اما من عصبانی شدن رو حق هرکسی می دونم که اگر غیر از این باشه دیگه اون آدم نرمال نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه دیشب عصبانی شدم، سریع آماده شدم و زدم بیرون، دور خودم چرخیدم، روی سنگفرش بارون زده ی خیابون ها، ساعت ۱۲ شب. هوا مرطوب بود، نسیم ملایمی می وزید و شاخه های درختا رو به هم می زد. من بیرون زدن شبانه ارو خیلی دوست دارم،این ساعت خیابون ها به نظر من خیلی قشنگن. مخصوصا اگه بارون هم اومده باشه و انعکاس نور چراغ های سفید و نارنجی رو دو برابر کرده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتم تا در لیزه بری، شهربازی گوتبورگ، نیم ساعت نشستم، به اندازه ی یه بار سوارشدن به مشهور ترین قطار هوایی سوئد. و بعد برگشتم خونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حق داشتم عصبانی بشم. با من در موضع ضعف رفتار شده بود، رفتاری که حق من نبود. شایسته ی من نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی انصافانه دلم رو چرک کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی نظرتون در مورد شیوه ی نگارش این دو تا پست آخر چیه؟ دارم تمرین می کنم از چهارچوب هام بیام بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی بازدید های خداحافظیم فهمیدم که خیلی از دوستانم، حتی اون هایی که با واسطه دوستم حساب می شن یا اونایی که یک یا دو بار، توی برنامه های گروه کوهنوردی دیدمشون، میان و وبلاگمو می خونن. از برخوردها و حرف ها فهمیدم که لازم نیست خیلی از چیزها رو تعریف کنم، همه کلیات زندگیمو می دونن تقریبا، تا حدی که اینجا نوشتم. حس عجیبیه. احساس می کنی توی ویترین نشستی، همه تو رو نگاه می کنن اما تو نمی تونی اونارو ببینی، اگرم تلاش کنی، سرت محکم می خوره به دیوارهای شیشه ای. نمی گم کامنت زوری بذارین، اما دوست دارم بدونم که هستین.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان توی راه استکهلمم، اتوبوس اینترنت داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکساعت پیش فهمیدم خونه ندارم توی اومئا. قرار بود با یکی از بچه های تازه واد هم خونه بشم. دو، سه ماهی هست که می شناسمش و دورادور کمکش می کنم. این دو سه روز قرار بود بیاد سوئد. اما هیچ خبری ازش نشد، خیلی نگرانش بودم. زنگ زدم از یه نفر دیگه خبر رسیدش رو گرفتم. یک ساعت پیش اس ام اس زده که &quot;خونه گرفتی؟ اگه نگرفتی چند روز می خوای اینجا بمونی؟ آخه خواهرم می خواد بیاد پیشم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر زشت. به جاش خجالت کشیدم. زنگ زدم، یکم باهاش حرف زدم، نهایتا هم براش آرزوی موفقیت کردم. هنوز درد تنهایی و غربت نکشیده، وگرنه این رفتار رو نمی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مسئله ای نیست. من دوستای خوبی دارم، چند شب پیششون می مونم. امیدوارم سریع یه اتاق پیدا بشه. الان زمان خیلی شلوغیه. همه دنبال خونه می گردن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجموعه ای از این هفته</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اومدم توی شلوغی های تهران. رفتم بازدید عمه ی تنها و پیرم، اصفهانی را به شیوه ی خاص خودش و بسیار شیرین صحبت می کند و با وجود کهولت سن، هوش از جملات و رفتارش می بارد. وقت خداحافظی، غم  توی چشم هاش موج می زند... می گوید: &quot;یعنی من باز شوما را می بینم؟&quot; انگار که بخواهد بگوید: &quot; نرو، فرصتی نیست که من باشم و باز تو رو ببینم&quot;... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قلبم فشرده می شود. دلتنگی لعنتی... انگار هیچ وقت عادت نمی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز دومیه که اومدم توی خیابون های گوتنبرگ. با یکی از دوستان ایستادیم توی ایستگاه اتوبوس. یه مست برامون آواز می خونه. می پرسه از کجا اومدین؟ می گیم ایران. می گه هااااااا.... ایرااااان، بنگ بنگ!، می گه تو سوئد چیکار می کنین؟ می گیم درس می خونیم. میگه یعنی No bang bang?!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هوا خوبه، در مقایسه با ایران خیلی خوبه. خنک، مرطوب اما نه اونقدر که شرجی باشه. نسبت به سال گذشته خیلی راحت ترم. مثبتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دقیقا در بحبوحه ی رفتن، به صورت کاملا مازوخیستی، یه کتاب رو شروع کردم، &quot;عقاید یک دلقک&quot;. کنجکاویم در مورد یک وبلاگ به همین اسم باعث شد بخونمش. شبها از خستگی نیمه جان روی تخت می افتادم اما حتی شده چند صفحه می خواندم. هنوز هم ادامه دارد. کتاب رو همراهم آوردم. منتظرم تموم بشه. شاید در موردش نوشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 21:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره سفر، به سرزمین گوزن های شمالی.</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>- تابستون پرباری بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اتاقم مرتبه، چمدونم بوی سبزی خشک میده، بوی دستای مهربون مامانم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-با اینکه امسال خیلی تلاش کردم که همه ی دوستامو ببینم، بازم خیلی هاشونو ندیدم، از این بابت دلگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نتیجه ی امتحان لعنتی با وجود ۳ تا نمره ی عالی، فقط به خاطر یه نمره ی متوسط خراب شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر یه روز معلم شدم نمره ی &quot;آ&quot; رو از تو کارنامه های بچه ها پاک می کنم. جاش... چه می دونم... شاید به جای یه معیار، ۱۰ تا دیگه بذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به هرحال... من آدم نمی شم، باز امتحان می دم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکدندگی لعنتی، می ترسم یه روز بالاخره کار دستم بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-به قول ممد طالاری، دارم به هدفم فکر می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب آخره. نمی دونم خوشحالم یا ناراحت. دروغ چرا، بازم استرس دارم. به دلداری احتیاج دارم. برام دعا کنین. من رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 21:55:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورزش کنیم!</title>
<link>http://mah-banoo.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;هیچ چیز به اندازه ی یه جسم خسته، نمی تونه یه روح خسته ارو آروم کنه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 22:13:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mah-banoo&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>mah-banoo</dc:creator>
<guid>http://mah-banoo.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
