تبليغاتX
زندگی - بهاری بی بهاره- سه

 بهاره! دلم برایت تنگ شده!

وقتی که بی حوصله برایت فقط "سکوت" می کردم و می گفتی تو رو خدا ول کن اون ... که تو کله اته. و من که به لیست کلماتی که به گنجینه ی ادبم اضافه شد فکر می کردم باز سکوت می کردم.

دلم برای لحن صدایت و برق آبی اطلسی چشمانت تنگ شده وقتی چشم نازک می کردی و در اتاقی که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کس جز ما نبود صدایت را وسوسه بار کوتاه می کردی که : ببین جیگر، می خوای برم آبجو بگیرم؟ همچین آرومت می کنه تا فردا صبح راحت می خوابی!

من می خندیدم، به طعم ترش وسوسه، به خاطرات گندیده، به هزار و یک زهر ِ مار!

و نهایتا لبخند می زدم که: نه، اهلش نیستم بهاره.

و تو با عصبانیتی که عصبانی نبود، خنده آور بود می گفتی: ولم کن بابا، نشستی ساکت عین ...، هر چی بت می گم می گی ....، می گم بیا حرف بزنیم مث ... نگام می کنی، می گم آبجو می خوری می گی .... ، آخه تو دیگه چه .... هستی!!!

و من که از هضم آن همه ... عقب می ماندم چشمم روی رگ آبی لپ چپت می ماند و بی اختیار می خندیدم.

دلم برایت تنگ شده که تو هم با من، بی خود، بخندی و بگویی آفرین، بخند. حالا بیا بریم بیرون یه نخ سیگار بکشیم.

و من با عصبانیتی که عصبانی نبود، به جانت غر بزنم که تو غلط می کنی با اون غده ی "چیز" (یادم نمی آید خودش چه می گفت همیشه) تو کلّت سیگار می کشی، من اهلش نیستم!

و تو یک قطار دیگر باز برایم ردیف کنی از گنجینه ی الفاظت.

دلم برایت تنگ شده. دلم برای غلو کردن هایت، استرسی شدن هایت، دلم برای چنگ و دندان مادرانه نشان دادنت تنگ شده. که اگر زیاد حرف می زدی، مدعی نبودی، خودپرست نبودی، غر می زدی اما منفی باف نبودی. که شوهرت همان دیو بی شاخ و دمی بود که کاسه ی چشم قشنگت را خورد کرده بود که با شرمندگی انداخته بودیش زندان. که اگر اختیار جسمت با شوهرت بود روحت را نفروختی. تقسیمش کردی در سه گوشه ی دنیا. تو بی دروغ یک "زن" بودی.

اصلا مثل خودِ درونت بودی. 

دلم برایت تنگ شده. دلم برای آن "راست"ِ درونت تنگ شده.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13 توسط گلناز |