بین بحث هایی که تا حالا شده، ندیدم کسی بهتر از نگین، خواهر عزیزم، وطن رو به این قشنگی تعریف کنه...
"مادرم هرکجاست وطنم همون جاست"
این تعریف فقط از کسی بر میاد که سالها، توی مرزهای خاکی وطنش، درد غربت کشیده باشه...
با توجه به اینکه ناخواسته بحثی رو بین دوستان راه انداختم، و با توجه به کامنت هایی که دوستان، از جمله مهدی، گذاشتن و به نظر میاد به اشتباه انداختمشون، می خوام کمی موضوع پست قبلیم و علت نوشتنش رو شفاف تر بیان کنم.
اول این که دلم می خواد توحه شما رو به عنوان پست قبلیم جلب کنم: جهانی که در آن زندگی می کنم، نه "جهانی که در آن زندگی می کنیم"*.
علت نوشتن این پست هم این بود که خیلی تصادفی، کامنت مهدی برای یکی از پست های قبلیم، با کامنت خصوصی حامد، کنار هم قرار گرفتن و من وقتی تفاوت آشکار بین این دو نوع طرز تفکر رو دیدم، تصمیم گرفتم بنویسم.
خواستم بنویسم اما نه از نحوه ی فرستادن تقاضای تحصیل، دانشگاه، رنکینگ، گرفتن ویزای شنگن، مسافرت اروپا و ... بلکه از دیدگاهی که باعث میشه آدم ها، زندگیشون و مشکلاتشون رو، واقعی و نه ساده انگارانه، ببینن.
مهدی برای من یک نمونه ی کامل از یک جوان ایرانی باهوش و با استعداده که داره توی وطن خاکیش برای داشتن یه زندگی راحت که حق همه است، تحت فشار، زجر می کشه. مهدی نمونه ی واقعی من بود به عنوان کسی که داره مشکلات واقعی رو می بینه و تحمل می کنه و انشاالله که "دلسرد" نشده. روی این کلمه تاکید کردم تا ببینیدش و ربطش رو هم به کامنت حامد دنبال کنید!
حامد، که من نمی شناسمش، شاید در شرایط مهدی و امثال مهدی باشه و شاید هم نه، اما می دونم که به واسطه خوندن سفرنامه اروپا در وبلاگ محسن برای اولین بار به وبلاگ من اومده، کامنت خصوصی ای گذاشته بود که اینجا به طور کامل عنوان نمی کنم. طرز نگارش این کامنت تداعی کننده ی یک کمبود بود. "منم ازین مملکت کاملآ دلسرد شدم" برای من یک توجیه کاملا اغراق آمیز و مقرضانه برای خارج رفتنه.
باید بگم زندگی، اینجا، اونقدر هم آسون نیست که کسی رو که با این دید اومده، دلسرد نکنه. این نظر شخصی منه؛ پس خواستم به جای مشاوره برای خارج رفتن، نظر شخص خودم رو بیان کنم، نه در مورد اینکه "وطن کجاست و چه جایگاهی باید تو زندگی انسان داشته باشه"*، بلکه در مورد خود شناسی.
من نخواستم در مورد وطن بحثی رو شروع کنم، که اگر بخوام بکنم، وقت بیشتری به خودم میدم تا بیشتر ببینم، بیشتر بشنوم و بیشتر بدونم تا محتاطانه تر قضاوت کنم. تا تحت فشار شرایط (چه در ایران و چه در اینجا)، خفقان یا غربت، اسمش را هرچه که بگذارید، تصمیم نگیرم.
مثال ها رو در مورد خودم زدم چون این "جهانی است که من در آن زندگی می کنم" و حامد هم از من پرسیده بود. این عنوان رو هم مخصوصا انتخاب کردم چون نوشته هام رو با گریزی به یکی از مقالات دکتر سروش با نامی شبیه به این، "جهانی که در آن زندگی می کنیم"، نوشته بودم.
من "به بهانه! تحصیل"* مهاجرت نکردم. من اومدم اینجا تا زندگی دیگه ای رو تجربه کنم، دنیا رو ببینم، آدم های دیگه ارو بشناسم. من اومدم بیشتر یاد بگیرم! من اگرچه مثل همه شماها، که همچنان دارین تحمل می کنین، تحت فشار بودم و تحمل می کردم، اما مثل حامد، دلسرد نبودم.
زندگی، اینجا، برای من آسوده تر، انسانی تر و از جهات زیادی برابره، برابری ای که در وطن خاکیم تعریف نشده است. اما این زندگی اوج خوش بختی نیست، همونطور که زندگیم در ایران اوج بدبختی نبود.
اگر بخوام در مقام مقایسه حرف بزنم، باید برای نمونه، پست دیگه ای از حرف های دوستانم با ملیت های متفاوت بنویسم که از کشورهای دیگه ی آسیا و آفریقا برای تحصیل به اینجا اومدن، یا مدتی در اونجا زندگی کردن...
در آخر...
دوست دارم بازهم تکرار کنم:
آدم ها به انتخاب خود، کفه توجیهاتشان را به یک طرف سنگین می کنند.
به هرجا که بروید، دلیلی برای حسرت خوردن هست.
همین...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* از پاسخ مهدی در وبلاگش
پی نوشت: لطفا نظر حامد رو هم در این مورد بخونین.
