چون بسان تخته پاره اي بر موج
رطوبت غمناك اقيانوس بي انتها را به خود مي كشم
و دستان سردم را به دلخوشي خاطره دور آينده ها مي سپارم
از خود مي پرسم
آيا روزي
روزي...
اين جان شيفته ام، در آغوش كرانه ي آسماني ساحلي گرم...آرام خواهد گرفت؟

رؤیاهایت را فرومگذار،که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد...