تبليغاتX
زندگی - به سفر رفتم

زندگی

رؤیاهایت را فرومگذار،که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد...

در زمان حال در خانه کودکی هایت نشسته ای و در هوای گذشته نفس می کشی و آرزو می کنی آینده هرگز نیاید.

بزرگترهای بچگی الان پیر شده اند. کند و خسته و کم حرف. بچه های یکرنگ گذشته تبدیل شده اند به مردان و زنانی دیگر با انتخابهای متفاوتی از زندگی. رنگ خاطرات کهنه. قلبها با هم نمی تپد. جای خنده های بی خیالی و سرخوشی و آرامش خالی است. زبانها متفاوت. حرفهای مشترک تمام.

همه منتظرند.

+ نوشته شده در  2007/9/3ساعت 22:25  توسط گلناز  |