به خودش می گفت، یک شکارچی را در نظر بگیر که با شیفتگی بی حدی ساز و برگ شکار را اعم از تفنگ، فشنگ دان، توبره غذا، قمقمه آب، کیسه خواب و نیم چکمه تدارک دیده است و خود را به رسم معمول شکارچی ها برای یک شکار طولانی آماده کرده است، فرض کن که او با عزمی راسخ و شور و شوق تمام، با سگ هایش از خانه بیرون می آید و در لحظه ای که به نزدیک ترین پیچ خیابان می رسد، یک دسته کبک که عمرشان به سر رسیده است، به سویش می آیند. کبک ها پرواز می کنند اما محض شادی سگ ها در برابر حیرت آنها که تا کنون ندیده اند مائده ای با این وفور از آسمان فرو بیفتد، از تیررس تفنگی که دروشان می کند دور نمی شوند.
آقا ژوزه از خودش پرسید، شکاری که این قدر آسان باشد و کبک ها به قول معروف، خود را به دم توپ بدهند، چه لطفی برای شکارچی خواهد داشت، و خودش پاسخ بدیهی سؤال را داد، هیچ.
از کتاب "همه نام ها"، نوشته ژوزه ساراماگو، ترجمه عباس پژمان.
