تبليغاتX
زندگی - در باب مدیریت.

زندگی

رؤیاهایت را فرومگذار،که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد...

امروز روز تمرین مدیریت پروژه بود. شش ساعت به صورت گروهی روی یه پروژه ی ساختمانی برای دانشکده کار کردیم. اولش یه ماکت با ماکارونی و لازانیا ساختیم که بیشتر برای تفریح بود تا ساختن یه ماکت درست و حسابی. بعد باید تکنیک های مدیریت پروژه برای زمانبندی و تقسیم کار و بودجه و کنترل و ریسک و .... رو با اطلاعاتی که در مورد پروژه داشتیم محاسبه می کردیم و یه برنامه مدیریت پروژه ی کامل می نوشتیم.

اینکه چه قدر شیوه ی آموزشی با ایران فرق می کنه، دیگه کم کم عادتم شده. چیزی که هنوز برام خیلی جالبه، روابط بین دانشجوهاست که هرکدوم از یه جای این کره خاکی اومدن با زبان و فرهنگ خیلی متفاوت. و کنار هم توی یه کلاس نشستن و دارن یه کار مشترک رو با هم به هدفش می رسونن.

توی گروه ما یه پسر انگلیسی شد مدیر پروژه (گرچه بیشتر تکروی می کرد تا مدیریت) و ما هم مشغول کار شدیم. به قسمت تقسیم کار و گروه بندی منابع انسانی که رسیدیم خیلی ساده گفت خب برای اینکه میزان بودجه کمتری استفاده کنیم من نیروی کار رو از کشورهای اروپای شرقی میارم که با پول کم زیاد کار می کنن. (حرفش به نظرتون آشنا نمیاد؟) یه دختر که از لهجش کاملا مشخص بود که رومانیایی باشه توی گروه بود که گرچه به روی خودش نیاورد ولی به شدت رنجید. وقتی طرح بودجه ارو توی کلاس توضیح دادیم هیچ کس روی عملی بودنش نظر مثبت نداشت، تنها دلیلشم این بود که عدد نهایی بودجه مورد نیازمون خیلی کم بود. دختر رومانیایی برگشت به مدیر پروژه گفت: بازم می خوای کارگر از اروپای شرقی بیاری؟ 

گاهی کلی گویی کتاب های مدیریت واقعا ناامیدم می کنه. یه بار به یه آقای دانشجوی دکترای خارج رفته ای گفتم مدیریت می خونم گفت مدیریت رو که همه بلدن، خوندن نمی خواد! واقعیت اینه که بیشتر کتابای مدیریت دقیقا همین طورن. وقتی که می خونیشون می گی اینا که همش توضیح واضحاته! اما وقتی پای عمل به نکات مدیریتی می رسه، بیشتر واکنش های شخصی می بینی تا واکنش های حرفه ای. اینجوریه که وقتی حساسیت و ظرافت این رشته ارو توی عمل می بینم واقعا لذت می برم. دلم درس خوندن برپایه ی تجربه می خواد. دوست دارم کار کنم.

+ نوشته شده در  2009/11/13ساعت 23:9  توسط گلناز  |