- اومدم اومئو. اتاق راحتی دارم توی یه کریدور واقعا تمیز خیلی آروم.
- هوا سرده ولی هنوز برگای درختا کامل نریختن.
- داشتن دوست خوب نعمت بزرگیه. مثل شربت آب قند می مونه وقتی فشارت افتاده![]()
- دانشگاه، غیر از سکویی که جلوی ساختمان علوم انسانی می سازن هیچ تغییری نکرده. استاد ها هم همینطور. گاهی همکلاسی آشنا می بینم گاهی هم سنگینی نگاه پاکستانی های جدید کلاس رو تحمل می کنم. خیلی تابلو خیره نگاه می کنن، عذاب آوره.
- استاد راهنمای تزم یه استاد به تمام معنا کله گنده است. توی هر گرایشی از مدیریت پروژه که فکرش رو بکنید، یه مقاله یا یه کتاب یا یه فصل از یه کتاب رو نوشته. از بنیانگزاران موسسه بین المللی مدیریت پروژه (pmi) هست و هیچ مقاله ای بدون تایید اون توی ژورنال مدیریت پروژه ی "امرالد" چاپ نمی شه. اسمش "رالف مولر"ه شاید اونایی که توی این موضوع کار می کنن بشناسنش...
با این وجود... یکی از صبورترین و مهربون ترین استاداییه که داشتم. محاله بخوای چیزی ازش بپرسی و جوابت رو نده یا سر بالا بده.
راستش کمی هم می ترسم. می دونم که فرصت بزرگیه، اما می ترسم اونطور که باید و شاید نتونم ازش استفاده کنم...
- گوتبورگ کمابیش خوش گذشت. سوار یکی از ترسناک ترین قطارهای هوایی اروپا شدم. تمامش از چوب بود، با یه شیب هفتاد درجه شروع می شد که در یک ثانیه به سرعت ۹۰ کیلومتر می رسه. مرگ رو به چشم خودم دیدم و توی هر تونل و پستی بلندی ای جیغ کشیدم. کلش دو دقیقه طول کشید ولی وقتی پیاده شدم پس کله ام درد می کرد و دست و پام می لرزید
یه دوربین گذاشته بودن روی یکی از شیب ها که از مسافرای قطار عکس می گرفت، قیافم ترسناکِ مضحک شده بود
جای همتون خالی.
دیگه اینکه شجریان با گروه شهناز اومده بود، برام جالب بود، خیلی از ایرانیایی که اومده بودن هنوز حرف از "شاهنشاه آریا مهر" و روزهای خوش گذشته می زدن. مثل اینکه تقویمشون روی همون تاریخی که از ایران رفتن جا مونده باشه.
