تبليغاتX
زندگی - اثیری

زندگی

رؤیاهایت را فرومگذار،که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد...

بعضی وقتها، یکهو، دقیقا یکهو، دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.

بعد فکر می کنم اگر از آن "جور دیگر" خوشم نیامد چه؟ خودم را در انتهای راه رفته فرض می کنم و برمیگردم نگاه می کنم؛ به نظرم غیر قابل برگشت می آید...

پس می روم توی پوسته ی محافظه کارانه ی اخلاقی، اجتماعی، تربیتی ِدرست یا نادرستِ همیشگی و این فکر "یکهویی" را می گذارم گوشه ی ذهنم که خاک بخورد تا دفعه ی بعدی که طوفان خاطرات یا اتفاقات یا هر چه - آدم از آینده چه می داند- دوباره بیاید توی ذهنم و من آن راه نرفته ی وسوسه آمیز را بروم و نرفته برگردم توی خودم.

اما به هرحال، از شما چه پنهان، بعضی وقت ها... دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.


- با وجود هزار و یک کار انباشته ی در حال انجام، یک کتاب هم خوندم: "شما که غریبه نیستید"، هوشنگ مرادی کرمانی. توی مایه های کتاب "درخت زیبای من"، اثر ژوزه مائورو دِواسکنسلوس بود. دردم گرفت. در عین زیبایی و شیرینی، دردناک بود.

+ نوشته شده در  2009/8/2ساعت 4:1  توسط گلناز  |