تبليغاتX
زندگی - زندگی- به قلم افشین

 بالاخره من هم به دور نمایی زیبا وصل شدم. همون تپه سبزی که در راه، موقعی که بی حوصله سرمو به شیشه  اتوبوس تکیه داده بودم، پیداش کردم. سال پیش در جریان مسافرتی به یکی ازروستاهای نزدیک به این محل، پیرمردی حرف از تپه ای می زد که بلندترین و سرسبزترین تپه ای بوده که توی عمرش دیده. می گفت اسمش، تپه زندگیه.

دیگه داشتم به تک درخت بید نزدیک می شدم. نشانه ای از زندگی که از فاصله دور و در پهنای دشت، بر فراز تپه ای بلند، زیبایی و تنهاییش رو به رخ می کشید. تپه مثل همیشه سبز بود. همون طور که با خودم قرار گذاشته بودم، تمام راه رو با پای برهنه اومدم. درخت بید، بزرگ و موقر بود. احترامی وصف نشدنی رو می طلبید. احترامی که حتی پس از گذشت از او و حرکت به نقطه ای مرتفع تر، ذره ای از مقدارش کاسته نشد. تا نوک تپه چیز زیادی باقی نمانده بود. به قول پیرمرد کافی بود  در راه به خودت فکر کنی، وقتی افکارت نتیجه می ده، به بالا ترین نقطه صعود کردی. به عقیده او یکی از دلایل نامگذاری تپه همین موضوعه. می گفت بچه های روستا هر شب با قصه ای از این محل به خواب می رن. می گفت همیشه زمانی که مادر داستانش رو با خوابیدن خدا بر روی این تپه به پایان می رسونه، خیالش راحته که خیلی وقته فرزنداش در خواب فرو رفتن.

وسایل رو روی تپه گذاشتم. برام مسخره بود که چرا با خودم زیر انداز آوردم. همه چیز مثل یک سایه روشن، مثل تغییر ملایم رنگ قرمز به زرد یک سیب، آرام و منطقی بود. گیاهان نوک تپه در اوج افتخار بودند. گلهای بنفش کوچک  که آزاد به هر شکلی رشد می کردند و همسایه های سبزی که زیر نظر مستقیم خالقشان بزرگ شده بودند. رو به نمای زیبای دشت دراز کشیدم. رادیو جیبیمو بیرون آوردم. تنظیمش بهم خورده بود. ابتدا صدای موسیقی آرام و خفیف شنیده می شد ولی پس از چند ثانیه وضوحش بیشتر شد:

                              شنوندگان ارجمند و صمیمی برنامه موسیقی برتر،حال نوبت پخش

                              آهنگ زیبایی با تک نوازی تار فرا رسیده. با هم از این موسیقی

                              زیبا و دلنشین لذت می بریم.

نفس عمیقی کشیدم. حرکت سایه ابرها بی نظیر بود. اجتماعات گیاهان همچون پولک های تن یک ماهی در انعکاس نور یک برکه کم عمق، درخششی غریب و البته قریب داشتند.

رادیو رو به کناری گذاشتم. پلک هام داشت سنگینی می کرد.  بوی نم و خاک همراه با عطر رقیق گیاهان وحشی  آرزوهای تحقق یافته من در این چند لحظه بودند.

در راه بازگشت، باز هم از پنجره اتوبوس به تپه، به درخت بید تنها نگاه کردم. دلم برای زندگی تنگ شده بود!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16 توسط گلناز |