اینجوری نگاهم نکنین، من یه روزی داستان می نوشتم...! از نوع کوتاه... و می فرستادمش برای بخش شبانگاهی شنبه های رادیو پیام که اون موقع صدرالدین شجره مجریش بود. (هنوزم هست؟) صدای خیلی گرمی داشت و مشوق خیلی خوبی بود با وجود اینکه هیچوقت جواب نامه نمی داد. برنامه ی شنبه شب ها همیشه مطبوع و دلخواه من بود. معمولا انتخاب های آقای شجره روی داستان های نویسنده های روس یا کریستین بوبن یا شل سیوستر استاین می گشت. بخش های دیگه برنامه ی چهارساعته اش رو هم خیلی خوب مدیریت می کرد.
من چند تا داستان خوب نوشتم، اولین بار اول یا دوم راهنمایی بودم، اولین و آخرین نمایشنامه ام رو نوشتم که توی کشور اول شد. بار بعد یه داستان کوتاه کمدی اخلاقی!! نوشتم به اسم "دروازه ی خوشبختی"که داستان زندگی نمایندگان تنبل های دنیا توی یه شهر فراموش شده بود؛ سال سوم دبیرستان بودم و توی رادیو پخش شد. تجربه ی جالبی بود وقتی بعدا از سه چهار نفر دوست دور و نزدیک شنیدم که اون موقع رادیوشون روشن بوده و داستان من رو شنیدن.
آخرین داستانم رو برای بخش داستان مسابقه ی "پرسش مهر" نوشتم. داستان نیمه تخیلیِ نیمه عرفانیِ به خیال خودم جالبی بود، اما از مرحله ی معلم پرورشی پیش دانشگاهی اونورتر نرفت چون از کلمات ابهام آمیزی مثل "شراب عشق" و "انگور" استفاده کرده بودم و پسر داستانم توی سفر "ابهام برانگیز"اش با یه دختر به اسم "آفتاب" آشنا شده بود.
من مجبور شدم به خاطر نوشتن اون داستان "معذرت خواهی" کنم تا کارم به جاهای باریک نکشه...!
![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عنوان پست از وبلاگ روجا اقتباس شده، وقتی پای بعضی از پست های "شاید داستان" اش رو اینطوری امضا می کنه.
این پست رو برای توضیح پست قبل نوشتم!