جهانی که در آن زندگی می کنم، پاسخی به یکی از خوانندگان "زندگی" - 12 نظر

نویسنده: مریم
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 0:33
"اینجا بهشت است از دید من. اما بهشتی که هرگز مال من نیست."
این توصیفت عالیه ولی ایا تا وقتی اینجا رو از نزدیک ندیده بودی به این قاطعی می نوشتی؟
من احترامی که این سویدی ها حداقل ! به خانم ها می زارنو خیلی پسندیده می دونم!
و به جمله تو هم ایمان پیدا کردم در عرض این سال ها!

به نکته خوبی اشاره کردی. یه سری هم به این پستم بزن.
http://mah-banoo.blogfa.com/post-55.aspx

نویسنده: مریم
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 1:10
پس با توجه به پستت معلومه که به ما جوونایی که تو ایران هستیم حق بدی که با فشار زیادی که داریم و جایی رو غیره" شمال "ندیدیم وکتابی غیره کتاب درسی نخواندیم که بگیم ماه بانو خودش یادش رفته وضع ما رو.

نه. من نمی گم چی خوبه چی بد. من با توجه به کامنت این دوستمون که برای یکی از پستام گذاشته بود، جوابشو دادم. من نسخه خودمو برای هیچ کس نمی پیچم.
ضمن اینکه بگم قضاوت تو هم مختص خودته. چون من ِ نوعی می تونم بگم: نه من جاهای بکر زیادی دیدم توی خود همون ایرانش.
منم مثل همه آزار کشیدم به عنوان یه جوون توی مملکت خودم. اما کسی که با دید این دوستمون داره به زندگی ما در خارج از کشور نگاه می کنه کمی دور از واقعیت می بینتش.

نویسنده: مریم
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 1:31
اره ولی خیلیا به خصوص دخترا تو دسته تو ِ نوعی نیستن!

نویسنده: مینا
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 2:38
سلام گلناز جونی
من از فیس بوک فضولی کردم دیدیم وبلاگ داری
می دونی گلناز ما تو ایران بیست سال و اندی یا کمتر زندگی کردیم در نتیجه احساس مالکیت می کنیم به ایران. اینجا هم بعد از یک مدت که می مونیم احساس مالکیت بهش پیدا می کنیم چون خاطراتمون اینجا شکل می گیره روزها مون رو اینجا می سازیم و طی می کنیم.
بیشترین دلیلی که باعث میشه فرق بین ما و سوئدی به وجود بیاد همون زبانه. هر چی زودتر زبان رو یادبگیریم بیشتر جا می افتیم و کمتر احساس خارجی بودن می کنیم. کم کم دیگه خارجی بودن به عنوان یک صفت بد برامون کم رنگ میشه. و تفاوت هامون کمتر میشه و البته خیلی از تفاوت ها رو هم می پذیریم. خلاصه همین پذیرفتن ما و اونها باعث میشه که از کنار هم بودن در رنج نباشیم.

نویسنده: گلناز
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 2:56
رفقا واقعا ممنونم از کامنتاتون. اما سعی کنین منظور من رو از این پست متوجه بشین.
موضوع بحث من، کامنت این دوستمون، حامد ه.
منظور اصلیم رو هم تو سه خط آخر سعی کردم شفاف بیان کنم.

نویسنده: مهدی
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 13:1
داشتم کامنتت رو می نوشتم که حرف های ته کشیده دلم دوباره رو شدند. گفتم پستشون کنم تو وبلاگ. به زودی می ذارمشون تو وبلاگ.
بخونش.

نویسنده: مهدی
سه شنبه 15 بهمن1387 ساعت: 12:38
بحث ادامه دارد...
دوست دارم حتما باشی.

نویسنده: حمید
سه شنبه 15 بهمن1387 ساعت: 17:7
همه ی حرفهات قبول، اما وقتی اینجا جهنمی داریم که مال خود خودمونه، و اونجا بهشتی هست که مال ما نیست، برای بهشت کردن اینجا چه کنیم؟ شاید بی وطن بودن (یا خود رو به بی وطنی زدن!) مسکّن خوبی باشه، البته مقطعی!
شاید بهشت اونجا هم یه روزی مال خودت بشه. 10 سال، 15 سال، یا خیلی بیشتر! حداقل از تحمل این جهنم بهتر نیست؟ خیلی ها هستند که همین جهنم خودمون رو برای خودشون بهشت کرده اند، اما برای من که خودم رو هر چند وقت یه بار به «در بهشت بودن» میزنم و به سرعت به نتیجه میرسم که توی جهنم هستم، اینجا بدجوری جهنمه! من واقعاً موندم که چه کنم!

نویسنده: طاهره
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 15:15
اوه اوه
چقدر اینجا زیبا شده باز
از بس که ننوشته بودی خیلی وقت بود که سر نمی زدم.

نویسنده: حامد
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 17:24
سلام گلناز. مرسي که به کامنت من جواب دادي! تعبيرت خيلي زيبا بود بهشتي که مال ما نيست! اما چیکار کنم؟ خسته شدم. من الان22 سالمه مملکتي هم که تحويل گرفيتم خراب آبادي بيش نيست. من تا قبل از اينکه بيام دانشگاه بدجوري به نظام دلبسته بودم چرا که تنها رسانه ام تلويزيون ايران بود! ولي بعد که چشم باز کردم ديدم مرا گول زده اند و به من دروغ گفته اند همين الانش هم ميگن! ولي ما اينجا تلويزيونمان صرفآ مناسبتيه توي محرم عزاداري محض دهه فجر خوشحالي دروغين و ...دیگه شورشو در اورده. منظورم اينه که کشور ايران کشور بسته ايه و هنوز هم جمع کثيري از اين ملت دريچه ورود به دنياي امروزشون شبکه 1 و 2 و 3 ه.شبکه هایی که خواه ناخواه مجبورند مشروعیت نظام رو توجیه کنند و از دولت منتخب! حمایت کنن.
واقعآ ملت بدبختي داريم . خيلي راحت گول مي خورن و خیلی راحت هم بهشون ظلم مي کنن! ظلم آشکار. از عسلويه 2500 کيلومتر لوله کشي ميکنن تا ارمنستان و به اونا گاز مي دن اسمشو مي ذارن توسعه زير ساخت! تا بلکه ارمني ها هم اين نظام رو به رسميت بشناسن. و اينجا توي مشکين شهر در زمستان 87 يک خانواده سه نفره از سرما يخ مي زنند و مي ميرن! واقعآ مسيولين کثيفي داريم ظلم آشکار مي کنن. آخه نفت فروختن و مملکت داري کردنو که همه بلدن! انگار يه معتاد نمي تونه خرج زندگيش رو در بياره طلاهاي زنش رو مي فروشه! ملت بي فرهنگ ما هم همه کاري را ميکنن توجيهشون هم اينه که تو ده روز محرم همه گناهامون پاک ميشه و restart مي شيم. اينجا بدجوري جهنمه ! حميد جان منم موندم که چه کار کنم؟ عرق ملي هم که داشتم شديدآ رو به زواله! بالاخره گفتنی ها بسیار و اعصاب مت خراب. فعلا.
من از ترس filtering خصوصی نظر گذاشتم. خواستی عمومی اش کن


صداقت این نوشته خیلی قشنگه. عمومیش کردم تا بقیه هم نظرت رو بدونن.


نویسنده: علی
جمعه 25 بهمن1387 ساعت: 22:7
من نامی دارم که عربی ست و نام خانودگی که رومی اما در ایران به دنیا آمده ام، فارسی صحبت می کنم و افتخار آمیزه اما از انگلیسی هم به همان اندازه لذت می برم.
مسخ اشعار فارسی ام و دیوانه ی داستان های فرانسوی و لاتین و از هر دو به یک اندازه متاثر می شوم.
از تمدن و تاریخ ایران و فلسفه یونان وساختار اجتماعی سوئد متحیرم.
با این همه نمی توانم بگویم که اهل کجایم چون این همه مهمند و ناقص و ناقض.

نویسنده: MAX
شنبه 10 مرداد1388 ساعت: 16:30
جمله کاملا جمله ی منطقی هستش:"به هرجا که بروید، دلیلی برای حسرت خوردن هست. پس خودتان را بشناسید قبل از اینکه انتخاب کنید."عموما نظراتی که برای این پست ارسال شدن مفهوم رو متوجه نشده بودن.حقیقت مسئله اینه که هیچ وقت همه چی یک جا برای انسان مهیا نمیشه!there are always advantages and disadvantages!آدم واقعا باید ببینه از زندگی چی می خواد و هر کاری رو چرا می کنه.پائولو کوئلیو توی alchemist می گه هر آدمی باید به دنبال personal legend و آرزوی خودش توی زندگی بره.من به این جمله اعتقاد دارم چون اگه این کارو نکنیم زندگیمون مثل خیلی از دورو وریامون یک نواخت و تکراری می شه.شاید یکی از دلایلی که من تصمیم خودمو گرفتم که به تنهایی از ایران برم (اونم الان که 20 سالمه) همین بوده!

نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
  
       [حذف مشخصات]