تبليغاتX
زندگی

"... ماریلا آهی کشید و گفت: آنا تو خودت را برای هرچیزی ناراحت می کنی. من از این می ترسم که لحظات خیلی نا امید کننده ای در زندگی ات به وجود آید.

آنا توضیح داد که: لذت امیدوار بودن به اندازه ی نصف لذت به دست آوردن است. یک نفر ممکن است خیلی از چیزها را به دست نیاورد اما هیچ کس نمی تواند مانع او بشود که در انتظار به دست آوردن چیزهای خوب نباشد. خانم لیند می گوید خوشبخت کسی است که در آرزوی به دست آوردن چیزی نیست تا از به دست نیاوردنش ناراحت بشود. اما من عقیده دارم اگر یک نفر در آرزوی به دست آوردن چیزی نباشد بدتر از این است که از به دست نیاوردنش نا امید بشود."

"... وسایل خانه ی دوشیزه باری خیلی مجلل بود. هنگامی که دوشیزه باری آنها را برای حاضر کردن ناهار تنها گذاشت آن دو دختر روستایی از دیدن سالن باشکوه خانه ی او تقریبا دست و پای خود را گم کرده بودند.

دیانا آهسته گفت: آیا مثل قصر نیست؟ من قبلا هرگز به خانه ی عمه ژوزفین نیامده بودم و اصلا فکر نمی کردم اینقدر مجلل باشد. ای کاش جولیا بل می توانست اینجا را ببیند - او در مورد سالن خانه ی مادرش خیلی پز می دهد.

آنا با تعجب گفت: دیانا، قالی مخمل و پرده های ابریشمی را نگاه کن! من در آرزوی چنین چیزهایی هستم، اما باورت می شود که من در اینجا خیلی احساس راحتی ندارم. مقدار زیادی اشیا در اینجا وجود دارند که باشکوه و مجلل هستند ولی دیگر جایی برای تجسم باقی نمی گذارد. یک خوبی فقیر بودن این است که آدم با امید به دست آوردن خیلی از چیزها دلخوش است."

 ( ازکتاب "دختر خانۀ سبز" اثر لوسی ماد مونتگمری، ترجمه ی امین مدرّس، انتشارات سروش- صفحه ی ۱۰۰ و ۲۴۳)

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 22 توسط گلناز |

زنگ زدم بهش. می گم دلم برات تنگ شده. چند وقت پیش خوابتو دیدم، داشتی نی نی دار می شدی. میگه مرسی عزیزم. راستش می خواستم زودتر بهت بگم ولی نخواستم اعصابتو خورد کنم. ما داریم جدا می شیم.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 2 توسط گلناز |

 بالاخره من هم به دور نمایی زیبا وصل شدم. همون تپه سبزی که در راه، موقعی که بی حوصله سرمو به شیشه  اتوبوس تکیه داده بودم، پیداش کردم. سال پیش در جریان مسافرتی به یکی ازروستاهای نزدیک به این محل، پیرمردی حرف از تپه ای می زد که بلندترین و سرسبزترین تپه ای بوده که توی عمرش دیده. می گفت اسمش، تپه زندگیه.

دیگه داشتم به تک درخت بید نزدیک می شدم. نشانه ای از زندگی که از فاصله دور و در پهنای دشت، بر فراز تپه ای بلند، زیبایی و تنهاییش رو به رخ می کشید. تپه مثل همیشه سبز بود. همون طور که با خودم قرار گذاشته بودم، تمام راه رو با پای برهنه اومدم. درخت بید، بزرگ و موقر بود. احترامی وصف نشدنی رو می طلبید. احترامی که حتی پس از گذشت از او و حرکت به نقطه ای مرتفع تر، ذره ای از مقدارش کاسته نشد. تا نوک تپه چیز زیادی باقی نمانده بود. به قول پیرمرد کافی بود  در راه به خودت فکر کنی، وقتی افکارت نتیجه می ده، به بالا ترین نقطه صعود کردی. به عقیده او یکی از دلایل نامگذاری تپه همین موضوعه. می گفت بچه های روستا هر شب با قصه ای از این محل به خواب می رن. می گفت همیشه زمانی که مادر داستانش رو با خوابیدن خدا بر روی این تپه به پایان می رسونه، خیالش راحته که خیلی وقته فرزنداش در خواب فرو رفتن.

وسایل رو روی تپه گذاشتم. برام مسخره بود که چرا با خودم زیر انداز آوردم. همه چیز مثل یک سایه روشن، مثل تغییر ملایم رنگ قرمز به زرد یک سیب، آرام و منطقی بود. گیاهان نوک تپه در اوج افتخار بودند. گلهای بنفش کوچک  که آزاد به هر شکلی رشد می کردند و همسایه های سبزی که زیر نظر مستقیم خالقشان بزرگ شده بودند. رو به نمای زیبای دشت دراز کشیدم. رادیو جیبیمو بیرون آوردم. تنظیمش بهم خورده بود. ابتدا صدای موسیقی آرام و خفیف شنیده می شد ولی پس از چند ثانیه وضوحش بیشتر شد:

                              شنوندگان ارجمند و صمیمی برنامه موسیقی برتر،حال نوبت پخش

                              آهنگ زیبایی با تک نوازی تار فرا رسیده. با هم از این موسیقی

                              زیبا و دلنشین لذت می بریم.

نفس عمیقی کشیدم. حرکت سایه ابرها بی نظیر بود. اجتماعات گیاهان همچون پولک های تن یک ماهی در انعکاس نور یک برکه کم عمق، درخششی غریب و البته قریب داشتند.

رادیو رو به کناری گذاشتم. پلک هام داشت سنگینی می کرد.  بوی نم و خاک همراه با عطر رقیق گیاهان وحشی  آرزوهای تحقق یافته من در این چند لحظه بودند.

در راه بازگشت، باز هم از پنجره اتوبوس به تپه، به درخت بید تنها نگاه کردم. دلم برای زندگی تنگ شده بود!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16 توسط گلناز |

امشب یه فیلم جالب دیدم:

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

Michel Gondry ۲۰۰۴

موضوع داستان (از دید من) این بود که تمایل به پاک کردن خاطرات، راه حل حذف کردن آدم ها از توی قلبمون نیست؛ و شاید این نکته که حتی اگر به زور بخوایم سرنوشت رو تغییر بدیم، شرایط طوری رغم می خوره که درست به همون نقطه آغاز برگردیم. اون موقع است که شاید بفهمیم راهی که انتخاب کردیم، اشتباه بوده.

سوال اینه که آیا همیشه اونقدر خوش شانس هستیم که به این نکته برسیم، یا به موقع این موضوع رو بفهمیم؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 3 توسط گلناز |

 بهاره! دلم برایت تنگ شده!

وقتی که بی حوصله برایت فقط "سکوت" می کردم و می گفتی تو رو خدا ول کن اون ... که تو کله اته. و من که به لیست کلماتی که به گنجینه ی ادبم اضافه شد فکر می کردم باز سکوت می کردم.

دلم برای لحن صدایت و برق آبی اطلسی چشمانت تنگ شده وقتی چشم نازک می کردی و در اتاقی که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کس جز ما نبود صدایت را وسوسه بار کوتاه می کردی که : ببین جیگر، می خوای برم آبجو بگیرم؟ همچین آرومت می کنه تا فردا صبح راحت می خوابی!

من می خندیدم، به طعم ترش وسوسه، به خاطرات گندیده، به هزار و یک زهر ِ مار!

و نهایتا لبخند می زدم که: نه، اهلش نیستم بهاره.

و تو با عصبانیتی که عصبانی نبود، خنده آور بود می گفتی: ولم کن بابا، نشستی ساکت عین ...، هر چی بت می گم می گی ....، می گم بیا حرف بزنیم مث ... نگام می کنی، می گم آبجو می خوری می گی .... ، آخه تو دیگه چه .... هستی!!!

و من که از هضم آن همه ... عقب می ماندم چشمم روی رگ آبی لپ چپت می ماند و بی اختیار می خندیدم.

دلم برایت تنگ شده که تو هم با من، بی خود، بخندی و بگویی آفرین، بخند. حالا بیا بریم بیرون یه نخ سیگار بکشیم.

و من با عصبانیتی که عصبانی نبود، به جانت غر بزنم که تو غلط می کنی با اون غده ی "چیز" (یادم نمی آید خودش چه می گفت همیشه) تو کلّت سیگار می کشی، من اهلش نیستم!

و تو یک قطار دیگر باز برایم ردیف کنی از گنجینه ی الفاظت.

دلم برایت تنگ شده. دلم برای غلو کردن هایت، استرسی شدن هایت، دلم برای چنگ و دندان مادرانه نشان دادنت تنگ شده. که اگر زیاد حرف می زدی، مدعی نبودی، خودپرست نبودی، غر می زدی اما منفی باف نبودی. که شوهرت همان دیو بی شاخ و دمی بود که کاسه ی چشم قشنگت را خورد کرده بود که با شرمندگی انداخته بودیش زندان. که اگر اختیار جسمت با شوهرت بود روحت را نفروختی. تقسیمش کردی در سه گوشه ی دنیا. تو بی دروغ یک "زن" بودی.

اصلا مثل خودِ درونت بودی. 

دلم برایت تنگ شده. دلم برای آن "راست"ِ درونت تنگ شده.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13 توسط گلناز |

خیره شدم به قرمزی چشماش... به بازی بازیِ انگشتاش... به نحیفی تنش...

- چی می شد اینهمه خاطره رو با غصه ی "چطور یادم بره" نمی کاشتی تو دل من؟

یه درد ظریف از قلبم کشید به گلوم، شد یه بغض بزرگ.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21 توسط گلناز |

من، یه آدمم، از نوع ساده اش، خیلی ساده؛ می دونم که یه روز می میرم و می دونم که چیزی که منو می کشه جاه طلبیه، نه برای ثروت، نه برای مقام که برای به چنگ آوردن جواب یه علامت سؤال.

من توی ارضای جاه طلبیم موفق نبودم، گاهی حتی در جهت مخالف رسیدن بهش حرکت کردم...

الان نشستم توی یه کپه ی آتیش و به قرمزی خوشرنگ علامت سؤالم نگاه می کنم و می سوزم...

طاقتش رو نداشتم، می فهمی؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0 توسط گلناز |