


چند روزی است که در بین وبلاگ های مورد علاقه ام که همیشه می خوانمشان، موضوع جدیدی پیدا شده و همه خیلی جالب در مورد آن می نویسند. کسی مرا به این بازی دعوت نکرده، اما چون به موضوعش علاقه مند شدم، خودم خودم را دعوت کردم، دلم می خواهد در موردش بنویسم.
اگر بدانم فردا، بیست و چهارساعت آخر عمرم است، چه کارهایی می کنم؟
من یکبار خیلی جدی به این موضوع فکر کرده ام. آنقدر مرگ را نزدیک احساس می کردم که یک وصیت نامه هم نوشتم، به تاریخ 12 مرداد 84 و برای صمیمی ترین دوستم فرستادم. خوشبختانه نامه هنوز در آرشیو ایمیلم بود و من دوباره خواندمش و مبهوت شدم و به جای آن روز که نمی توانستم بگریم، گریستم. از این همه سادگی، از این همه صداقت!
الان که فکر می کنم می بینم چه خبر هولناک و در عین حال آرامش بخشی. با این امید که آن دنیایم به خاطر نکبت این دنیایم، به اندازه این دنیا یا حتی بیشتر، نکبت نباشد. به هر حال، از خدا طلب رحمت و مغفرت می کنم. نه فقط در آخرین روز.
1. تا آخر این 24 ساعت سعی می کنم کسی موضوع را نفهمد. یک وصیت نامه می نویسم. با اینکه نمی دانم چطور خواهم مرد، تمام اعضای بدنم را در صورت مرگ مغزی اهدا می کنم. از قرنیه چشم و قلب گرفته تا پوست و مفصل زانو و... اگر همین الان هم در حال درست کار کردن باشند!
2. شاید یک پست گذاشتم اینجا. برای تمام آنهایی که من را درست نمی شناسند اما زیاد پشت سرم حرف زده اند. برای آنهایی که ظاهر آرام مرا مرموز می بینند، به آنهایی که بی آنکه بخواهم آزارشان داده ام و برای آنها که دوستشان دارم. از همه طلب بخشش می کنم.
3. دفترچه های خاطرات جوانیم!! را می سوزانم، بعضی فایل های ورد کامپیوترم را هم دیلیت می کنم.
5. زنگ می زنم به بیشتر دوستانم و سعی می کنم همه را جمع کنم تا یکی دو ساعتی با هم باشیم.
6. با خانواده ام یک پیک نیک خانوادگی میروم. سعی می کنم از شوخی های برادرم ناراحت نشوم، آرام باشم.
7. یک نفر را پیدا می کنم و اگر در دسترس بود احتمالا می کشمش.
8. 12 ساعت بقیه را یک تاکسی بین شهری میگیرم، میروم فارس. اگر روز بود میروم "چله گاه" آنقدر توی آن جاده خاکی که دو طرف سرتاسر سپیدار بود راه میروم تا وقتش برسد، یا اگر شب بود، میروم "دریاچه سد درود زن" و همانجا در سکوت سحرانگیز طبیعت منتظر میمانم.
پی نوشت:
امیدوارم این 24 ساعت، وسط هفته باشد!!
با آنکه خیلی مردمداری نکرده ام، دلم می خواهد مجلس ختم شلوغی داشته باشم. به خاطر دل پدر و مادرم؛ فائزه یک متن کوتاه برایم بنویسد و محمد س. یکی از آن استند های قشنگش را برای من طراحی کند و محمد ح. برای مراسمم یک دیگ بزرگ برنج و مرغ خوشمزه بپزد.
(نرفته چقدر زحمت دادم!)
نوشتن این پست 24 ساعت طول کشید!
_______________________________________
هرکس که این وبلاگ را می خواند و از این بازی خوشش آمده بنویسد، اگر وبلاگ دارید، آدرس بگذارید، اگر ندارید، همینجا نظر بدهید...
بعد از تحریر: سری تحلیل های گاماس را بخوانید، بعد از تمام شوخی ها و شیطنت های ضمن این بازی، فرصت خوبیست برای تفکر، تعمق و خودشناسی!


کلمات، بازیچه اند
گاهی سرگرم کننده، گاهی خطرناک.
تنها وقتی بازی کن
که بتوانی مسئولیتشان را قبول کنی.
من فراموش کردم
و تو پل هایت را خراب کردی
تبدیل به هاله ای کوچک شدی
در حال دست و پا زدن
آن سوی یک فضای خالی
به بزرگی خاطرات فراموش شده
گاهی صدایت را می شنوم
دیگر چه سود؟!
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من- بازآفریننده ی اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو
آنچه ماندنی است، ورای من و توست.
پی نوشت: این قطعه شعر از فواید خانه تکانی های کمد فائزه است و پیدا کردن دست نوشته ها و مرور خاطراتی که به طرز جالب و معجزه آسایی فراموش شده اند. این یکی، شروع دست نوشته ای درباره داستان یک مرداب، به خط من بود. کلماتی که خودم نوشته بودم و بعد از دو سال، برایم بی نهایت غریب بودند.
شاید در پست های بعدی، غنائم خانه تکانی کمد خودم رو اینجا بذارم!!
اطرافم پر است از آدم هایی که آرزویی دارند اما نمی توانند برآورده اش کنند.
باز هم شکر ... که اطرافم پر از آدم هایی نیست که می توانند، اما آرزویی ندارند...
من نه از جنس این زمانه ام. زمانه ای که جوانی آدم ها را سه دسته می کند...
کور ماندن، مطرود شدن، ابتذال.

وزش نسیم بعد از بارون نم نم... اونقدر ملایم که شاخه های سپیدارو کمی تکون بده و لکه های روشنی عصر اولین روزای تابستونی رو روی چشمات به رقص در بیاره... گاهی از میون لکه ها ، آفتاب شوخ و شنگی در میاد و خنکای صورتتو می بوسه و فرار می کنه...
تو، رو به آسمون دراز کشیدی و به نغمه رود و برگ های سپیدار گوش میدی و آرامشت رو با یه لبخند نرم، چاشنی رؤیای شیرین پشت پلک هات می کنی...
شاه کلید ندارم
اما در را باز می کنم.
حجم عظیمی از سکون و سرما و تاریکی احاطه ام می کند.
اشیا بی نهایت ساکتند...
چراغی روشن می کنم و آتشی ... ملایم ترین موسیقی دنیا در گوشم می پیچد ...
جهان به نور شادی من روشن می شود
و من با ذرات نور می رقصد
اتاق همان اتاق است
اما دنیا، یکی دیگر از آن میلیاردها دنیاست...
________________________________________
1. این پست رو به پری کوچولو تقدیم می کنم.
2. چند تا عکس پائیز گذاشتم اینجا: پائیز طلایی ، جاده
3. با توجه به این که هفته آینده امتحان سخت و سرنوشت سازی در انتظارمه...از همگی دوستان صمیمانه التماس دعا دارم. برام دعا کنین لطفا.
و من، آسوده در سکوت آرام جهانی غنوده ام که در زمزمه نرم "دوستت دارم" جاری است...

"اتاق خلوت پاکی است.
برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم."
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:
"هنوز در سفرم.
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من- مسافر قایق- هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.
سهراب
من میلیون ها سال
عاشق یک روح بودم
در کالبد بلوطی یک دیوار
من میلیون ها سال
عاشق همان روحم
در کالبد یک "انسان"
اما چشمانم مانده بر
خاطره پر ترک پوسیده دیوار
از دیدن "انسان" کور است...
من میلیونها سال است که تنهایم
من و آن روح، هر دو
میلیونها سال است که تنهاییم...
چون بسان تخته پاره اي بر موج
رطوبت غمناك اقيانوس بي انتها را به خود مي كشم
و دستان سردم را به دلخوشي خاطره دور آينده ها مي سپارم
از خود مي پرسم
آيا روزي
روزي...
اين جان شيفته ام، در آغوش كرانه ي آسماني ساحلي گرم...آرام خواهد گرفت؟

لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ
عشق بازانی چنین مستحق هجرانند
در زمان حال در خانه کودکی هایت نشسته ای و در هوای گذشته نفس می کشی و آرزو می کنی آینده هرگز نیاید.
بزرگترهای بچگی الان پیر شده اند. کند و خسته و کم حرف. بچه های یکرنگ گذشته تبدیل شده اند به مردان و زنانی دیگر با انتخابهای متفاوتی از زندگی. رنگ خاطرات کهنه. قلبها با هم نمی تپد. جای خنده های بی خیالی و سرخوشی و آرامش خالی است. زبانها متفاوت. حرفهای مشترک تمام.
همه منتظرند.

وقتی که کلمات به ذهنت آمدند
دو بار، عمیق، نفس بکش
حرف های بیهوده ی ناگفته ات نصف می شود
همانطور که پشیمانی ات.
_______________________________
سپید روشن ، کلام – وبلاگ گروهی
نیروهای انسان وقتی از مرز تعادل گذشت به لایتناهی نزدیک می شود:
مهر و کین، آز و اشک، بخل و دهش، اراده و گذشت، خوبی و بدی، زشتی و زیبایی... همین که از عادی در گذشت، به جاوید و نامحدود پهلو می زند.
هم آن مؤمنی که در هر ذره ناچیزی، هستی مطلق را می بیند و هم آن مأیوس ایمان از دست رفته ای که زندگی را سراب فنا می داند، هر دو سهمی از ابدیت دارند.
رومن رولان
آنجا که سایه منتی سنگینی کند
تنها ماندن، نعمت است
قدرت ذهن چقدره برای نگهداشتن لطافت خاطرات با هم بودن؟
سبز خوشرنگ این روزها...تازه و براق و تمیز...
قرمز و بنفش و نارنجی و زرد و سفید گلها...
خنکی نسیم
سایه های دوست داشتنی آغوش درختا
خنده های شیطون شما دو تا
نون و پنیر و گوجه و خیار و چایی و پشمک!
تپلی با مزه و قشنگ انگشتای پاهات
خنکی مرطوب چمن های بلند زیر پاهامون
چه لذتی داره آشتی با طبیعت...
در اومدن از پوسته سخت خستگی ساعتها و دلتنگی روزهای نیامده
خود را به دست امواج خوش بی خیالی سپردن، حتی برای لحظه ای...ساعتی...
امید رسیدن به بهترین آرزوها برای بهترین دوستان ...
...
...
...
وقتی به انتظار لحظات خوب باشی، اتفاق می افتند...
وقتی لحظات خوب اتفاق می افتند، دست دوستانت را هم بگیر...
جهان را با شادی و دلخوشی ات سهیم کن...
گرم باش...
گرم باش...
گرم...
وقتی...
امید رویش جوانه ای در قلبت سبز می شود
یا خیالت به دنبال شیرینی تصور عسل گم می شود
یا دلت برای درشتی سطور نامه ای تنگ می شود
شاید وقت آن است که :
خودت شروع کنی
به کاشتن دانه ای
پرورش باغ گلی
یا نوشتن نامه ای

"خانه دوست کجاست؟"
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر بدر آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلند بالا،جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست."
(سهراب)