تبليغاتX
زندگی

لم داده به بالشت، کتاب شعرش را با یک دست گرفته و با آن صدای آهنگین بی خشِ آرامش، برایم شعر می خواند... و من فکر می کنم وسعت مغناطیس این روح چقدر است؟ که منِ پر دغدغه ی جوشان را اینچنین آرام در مقابلش، میخکوب کرده است؟
دست آزادش، موج وار، کتاب را ورق می زند... انگار که صورت گریانِ مردِ عاشقِِ شعر را نوازش می کند...
"گلی ببین این آدم چقدر عاشق بوده!!"

از خلسه در می آیم، به صورت گرد خورشید گونه اش نگاه می کنم میان بلوز سرخابی رنگش، با آن لبخند گرم، مثل یک گل شکفته می ماند. به تاکیدش روی الفِ "عاشق" لبخند می زنم  و می گویم: "آره، بیچاره! بقیه اشو بخون!"

با سرفه کوتاهی، صدایش را صاف می کند و ادامه می دهد؛
پیش خودم می گویم، اصرار بیهوده ایست برای صافتر کردن صدای قشنگت!، یاد ده ها خاطره ای می افتم که با اعتماد به نفس در کلاس حرف می زد، آن روزهایی که نمی شناختندش، بی اختیار سرها کج می شد برای دیدن صورت صاحب این صدا... و من همیشه در کنارش، چقدر از دیدن اینهمه چهره کنجکاو لذت می بردم...

داستان مرد عاشق تمام شده، با شیطنت می گوید "بذار این شعره ارو بخونم مخصوص توئه!"
گلی جان سفره دل را
برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
وگرنه من برای شعرهای ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن
زمان گل شنفتن نیست
نهان در آستین همسخن ماری
درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن
شگفتی نیست؟
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست
از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش
قصه تلخ جدائی ها
سر هر رهگذارش
مرگ عشق و آشنائی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست
بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست
گلی جان با توام
سنگ صبورم باش
شبم را روشنائی بخش
گلی، دریای نورم باش

"چقدر قشنگ بود! مرسی!"
-"آره،حمید مصدق این یکی شعرش رو به اخوان ثالث تقدیم کرده"
....

شب، رختخوابش را کنار رختخواب من روی زمین پهن می کند. بی آنکه از من بپرسد.
می گوید می خواهم رکورد پچ پچ شبانه را بشکنم. تا اذان صبح برایم از آینده حرف می زند، پر انرژی، پر امید، بی انقطاع. در میان جملاتش، از زور خستگی هر بار به اندازه ده ثانیه چرت می زند، من در تاریکی می خندم، بیدار می شود، خودش نمی داند که خوابش برده، ادامه می دهد. نوبت من است، حرف هایم را می زنم، جواب نمی دهد؛ در سکوت به صدای آرام نفس هایش گوش می کنم، آیا او هم همینقدر مرا دوست دارد؟ اینبار به خودم می خندم. من خیلی دوستش دارم. اول مثل یک دوست دوستش دارم، بعد مردِ روحم دوستش دارد. آنکه دشمنی های مردانه زیادی برایم آفریده، همراه با نفرت و کینه توزی. چه باک! سهم گناه من از نادانی آنها چیست که نمی فهمند این آفتاب گرم، آسمان آبی آزاد، دل بی غش می خواهد! در عوض، تشنه قدرتند، تملک یک روح قوی سرزنده و شاداب. آنها بی گمان، عشق ورزیدن نمی دانند... در عوض او همیشه می خندد، به صورت دشمنان هم می خندد. تنوع و طیف دوستانش، نمود انعطاف پذیری افکار و سعه صدری است که گاهی به آن غبطه می خورم. در هر جمعی می درخشد، به خاطر شوخ طبعی، هوش و شیوایی بیانش.

دلم برایش تنگ می شود. دلم برای تنها دوست صمیمی این 4 سال از سالهای اوجم تنگ می شود. برای یار شادی هایم، شریک غم هایم.
امروز روز تولدش است. برایش نوشتم. مثل سال های پیش...
تولدت مبارک.



 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4 توسط گلناز |


دلم آلبالوی جنگلی می خواهد که یک لایه نازک خاک رویش نشسته باشد... بروم زیر درخت، تا آستانه درد گردن، رو به بالا نگاه کنم، صیادانه- به دنبال درشت ترین و قرمز ترینشان- آنقدر آلبالوی کثیف بخورم که ضعف کنم یا دلدرد بگیرم و صورتم پر از لک های قرمز آبِ آلبالویی شود...

بعد صورتم را با آب خنک رودخانه بشورم و زیر سایه یک سپیدار دراز بکشم؛ کاهلانه، به دنبال رد پای ترشی آلبالو ها، لبهایم را بچشم و آنقدر به طنازی لکه های آفتابِ لابه لای برگ های سپیدار نگاه کنم که خوابم ببرد.

شیرین تر از همه ... بیدار شدن با صدای ترق ترقِ سوختن چوب است و بوی ماهی قزل کبابی... همممم...!


این بود قشنگترین رویای یک تنبلِ طبیعت دوستِ در خانه مانده ی منتظرِ بی حوصله...!


+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2 توسط گلناز |


 

چند روزی است که در بین وبلاگ های مورد علاقه ام که همیشه می خوانمشان، موضوع جدیدی پیدا شده و همه خیلی جالب در مورد آن می نویسند. کسی مرا به این بازی دعوت نکرده، اما چون به موضوعش علاقه مند شدم، خودم خودم را دعوت کردم، دلم می خواهد در موردش بنویسم.

 

اگر بدانم فردا، بیست و چهارساعت آخر عمرم است، چه کارهایی می کنم؟

 

من یکبار خیلی جدی به این موضوع فکر کرده ام. آنقدر مرگ را نزدیک احساس می کردم که یک وصیت نامه هم نوشتم، به تاریخ 12 مرداد 84 و برای صمیمی ترین دوستم فرستادم. خوشبختانه نامه هنوز در آرشیو ایمیلم بود و من دوباره خواندمش و مبهوت شدم و به جای آن روز که نمی توانستم بگریم، گریستم. از این همه سادگی، از این همه صداقت!

الان که فکر می کنم می بینم چه خبر هولناک و در عین حال آرامش بخشی. با این امید که آن دنیایم به خاطر نکبت این دنیایم، به اندازه این دنیا یا حتی بیشتر، نکبت نباشد. به هر حال، از خدا طلب رحمت و مغفرت می کنم. نه فقط در آخرین روز.

1. تا آخر این 24 ساعت سعی می کنم کسی موضوع را نفهمد. یک وصیت نامه می نویسم. با اینکه نمی دانم چطور خواهم مرد، تمام اعضای بدنم را در صورت مرگ مغزی اهدا می کنم. از قرنیه چشم و قلب گرفته تا پوست و مفصل زانو و... اگر همین الان هم در حال درست کار کردن باشند!

2. شاید یک پست گذاشتم اینجا. برای تمام آنهایی که من را درست نمی شناسند اما زیاد پشت سرم حرف زده اند. برای آنهایی که ظاهر آرام مرا مرموز می بینند، به آنهایی که بی آنکه بخواهم آزارشان داده ام و برای آنها که دوستشان دارم. از همه طلب بخشش می کنم.

3. دفترچه های خاطرات جوانیم!! را می سوزانم، بعضی فایل های  ورد کامپیوترم را هم دیلیت می کنم.

4. سعی می کنم ندا مظاهری، یکی از دوستان دوران راهنماییم را که 10 سال پیش، خیلی دردناک از هم جدا شدیم، تلفنی پیدا کنم و بگویم که چقدر دوستش داشتم و تمام این سالها به یادش بودم.

 5. زنگ می زنم به بیشتر دوستانم و سعی می کنم همه را جمع کنم تا یکی دو ساعتی با هم باشیم.

6. با خانواده ام یک پیک نیک خانوادگی میروم. سعی می کنم از شوخی های برادرم ناراحت نشوم، آرام باشم.

7. یک نفر را پیدا می کنم و اگر در دسترس بود احتمالا می کشمش.

8. 12 ساعت بقیه را یک تاکسی بین شهری میگیرم، میروم فارس. اگر روز بود میروم "چله گاه" آنقدر توی آن جاده خاکی که دو طرف سرتاسر سپیدار بود راه میروم تا وقتش برسد، یا اگر شب بود، میروم "دریاچه سد درود زن" و همانجا در سکوت سحرانگیز طبیعت منتظر میمانم.

 


 

پی نوشت:

امیدوارم این 24 ساعت، وسط هفته باشد!!

با آنکه خیلی مردمداری نکرده ام، دلم می خواهد مجلس ختم شلوغی داشته باشم. به خاطر دل پدر و مادرم؛ فائزه یک متن کوتاه برایم بنویسد و محمد س. یکی از آن استند های قشنگش را برای من طراحی کند و محمد ح. برای مراسمم یک دیگ بزرگ برنج و مرغ خوشمزه بپزد.

(نرفته چقدر زحمت دادم!)

نوشتن این پست 24 ساعت طول کشید!

_______________________________________

هرکس که این وبلاگ را می خواند و از این بازی خوشش آمده بنویسد، اگر وبلاگ دارید، آدرس بگذارید، اگر ندارید، همینجا نظر بدهید...

بعد از تحریر: سری تحلیل های گاماس را بخوانید، بعد از تمام شوخی ها و شیطنت های ضمن این بازی، فرصت خوبیست برای تفکر، تعمق و خودشناسی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0 توسط گلناز |

 
 
روحم درد می کند

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21 توسط گلناز |

 
نیش هایتان را در دلم فرو کنید

زهر کلامتان را یک جرعه خواهم نوشید...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11 توسط گلناز |



 

 بشنوید: بارون می باره، قسمت اول: (کیفیت 160، حجم 1.4 مگابایت )

بارون می باره...بارون می باره...

از ابرا داره آسمون می باره

توی هر قطره

اشک ستاره

داره رو گل و گلدون می باره

بارون می باره...بارون می باره...

بارون می باره...بارون می باره...

 

نیگا کن توی آسمون آینه ها رو

تو هر قطره ای عکس شهرای مارو

 

زمین جگر تشنه واکن لبارو

بنوش قطره های شراب خدا رو

غماتو فراموش کن

تا می تونی می نوش کن

با رنگای دیوونه گل

چشمامونو مدهوش کن...

 

بشنوید: بارون می باره، قسمت دوم: (کیفیت 128، حجم 995 کیلو بایت )


نگاه کن که ابرا چقدر شاد می بارن

با آواز و با شور و فریاد می بارن

می بارن ، تموم میشن و میرن اما

به هرگوشه ای بذر میلاد می بارن

 

تو هم همچو ابر بهار

به دشت های فردا ببار

تموم شو، گذر کن، برو

بمون در هزار تا بهار

 

بارون می باره...بارون می باره...

بارون می باره...بارون می باره...

 

(ترانه ای با صدای مرضیه)

_____________________________

پی نوشت:

با توجه به درخواست دوستان، بالاخره موفق شدم نوار کنسرت خانم مرضیه رو پیدا کنم. نشستم و نزدیک 3 ساعت کنسرت رو گوش دادم تا به این آهنگ برسم و ضبطش کنم که البته خالی از لطف نبود و با خاطراتی که از شنیدن دوباره آهنگ ها به یادم میومد حسابی لذت بردم.

در مورد کنسرت فکر می کنم حدود ده سال پیش اجرا شده. ارکستر خیلی قوی و بزرگی داره. اجرای این آهنگ حدود 7 دقیقه بود که با توجه به حجم زیادی که می گرفت و پرش های نوستالژیک !!! نوار ویدئویی خودم، قسمت های سالم رو در دو قسمت، جدا و آپلود کردم تا شما هم راحت تر دانلودش کنین. قسمت اول سالم تره با کیفیت بالاتر ولی قسمت دوم متاسفانه پرش داره.

برای دوستانی هم که براشون فرقی نمی کنه، کل آهنگ رو با کیفیت 128 آپلود کردم (حجم 6.3 مگابایت، بشنوید ). بالای قسمت های مرتبط لینک دادم. امیدوارم استفاده کنین.



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2 توسط گلناز |


کلمات، بازیچه اند

گاهی سرگرم کننده، گاهی خطرناک.

تنها وقتی بازی کن

که بتوانی مسئولیتشان را قبول کنی.


+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20 توسط گلناز |

 

من فراموش کردم

و تو پل هایت را خراب کردی

 

تبدیل به هاله ای کوچک شدی

در حال دست و پا زدن

آن سوی یک فضای خالی

به بزرگی خاطرات فراموش شده

 

گاهی صدایت را می شنوم

دیگر چه سود؟!

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12 توسط گلناز |

 

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من- بازآفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو

آنچه ماندنی است، ورای من و توست.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: این قطعه شعر از فواید خانه تکانی های کمد فائزه است و پیدا کردن دست نوشته ها و مرور خاطراتی که به طرز جالب و معجزه آسایی فراموش شده اند. این یکی، شروع دست نوشته ای درباره داستان یک مرداب، به خط من بود. کلماتی که خودم نوشته بودم و بعد از دو سال، برایم بی نهایت غریب بودند.

شاید در پست های بعدی، غنائم خانه تکانی کمد خودم رو اینجا بذارم!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22 توسط گلناز |

 

اطرافم پر است از آدم هایی که آرزویی دارند اما نمی توانند برآورده اش کنند.

باز هم شکر ... که اطرافم پر از آدم هایی نیست که می توانند، اما آرزویی ندارند...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8 توسط گلناز |

 

من نه از جنس این زمانه ام. زمانه ای که جوانی آدم ها را سه دسته می کند...

 کور ماندن، مطرود شدن، ابتذال.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22 توسط گلناز |


وزش نسیم بعد از بارون نم نم... اونقدر ملایم که شاخه های سپیدارو کمی تکون بده و لکه های روشنی عصر اولین روزای تابستونی رو روی چشمات به رقص در بیاره... گاهی از میون لکه ها ، آفتاب شوخ و شنگی در میاد و خنکای صورتتو می بوسه و فرار می کنه...

تو، رو به آسمون دراز کشیدی و به نغمه رود و برگ های سپیدار گوش میدی و  آرامشت رو با یه لبخند نرم، چاشنی رؤیای شیرین پشت پلک هات می کنی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23 توسط گلناز |

 

شاه کلید ندارم

اما در را باز می کنم.

حجم عظیمی از سکون و سرما و تاریکی احاطه ام می کند.

اشیا بی نهایت ساکتند...

چراغی روشن می کنم و آتشی ... ملایم ترین موسیقی دنیا در گوشم می پیچد ...

جهان به نور شادی من روشن می شود

و من با ذرات نور می رقصد

                                                                اتاق همان اتاق است

                                                               اما دنیا، یکی دیگر از آن میلیاردها دنیاست...

________________________________________

1. این پست رو به پری کوچولو تقدیم می کنم.

2. چند تا عکس پائیز گذاشتم اینجا: پائیز طلایی ، جاده

3. با توجه به این که هفته آینده امتحان سخت و سرنوشت سازی در انتظارمه...از همگی دوستان صمیمانه التماس دعا دارم. برام دعا کنین لطفا.

 

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 2 توسط گلناز |

و من، آسوده در سکوت آرام جهانی غنوده ام که در زمزمه نرم "دوستت دارم" جاری است...


+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 19 توسط گلناز |

 

"اتاق خلوت پاکی است.

برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجیب گرفته است.

خیال خواب ندارم."

کنار پنجره رفت

و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:

"هنوز در سفرم.

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است

و من- مسافر قایق- هزارها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه فصول می خوانم

و پیش می رانم.

 

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

 

و در کدام بهار

درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت،

همین.

                                                                                                سهراب

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23 توسط گلناز |

 

من میلیون ها سال

عاشق یک روح بودم

در کالبد بلوطی یک دیوار

 

من میلیون ها سال

عاشق همان روحم

در کالبد یک "انسان"

 

اما چشمانم مانده بر

خاطره پر ترک پوسیده دیوار

از دیدن "انسان" کور است...

 

من میلیونها سال است که تنهایم

من و آن روح، هر دو

میلیونها سال است که تنهاییم...

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15 توسط گلناز |


چون بسان تخته پاره اي بر موج

رطوبت غمناك اقيانوس بي انتها را به خود مي كشم

و دستان سردم را به دلخوشي خاطره دور آينده ها مي سپارم

از خود مي پرسم

آيا روزي

روزي...

اين جان شيفته ام، در آغوش كرانه ي  آسماني ساحلي گرم...آرام خواهد گرفت؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17 توسط گلناز |

 لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ

عشق بازانی چنین مستحق هجرانند

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12 توسط گلناز |

در زمان حال در خانه کودکی هایت نشسته ای و در هوای گذشته نفس می کشی و آرزو می کنی آینده هرگز نیاید.

بزرگترهای بچگی الان پیر شده اند. کند و خسته و کم حرف. بچه های یکرنگ گذشته تبدیل شده اند به مردان و زنانی دیگر با انتخابهای متفاوتی از زندگی. رنگ خاطرات کهنه. قلبها با هم نمی تپد. جای خنده های بی خیالی و سرخوشی و آرامش خالی است. زبانها متفاوت. حرفهای مشترک تمام.

همه منتظرند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22 توسط گلناز |

وقتی که کلمات به ذهنت آمدند

دو بار، عمیق، نفس بکش

حرف های بیهوده ی ناگفته ات نصف می شود

همانطور که پشیمانی ات. 

 

_______________________________

سپید روشن ، کلام – وبلاگ گروهی

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1 توسط گلناز |

 

نیروهای انسان وقتی از مرز تعادل گذشت به لایتناهی نزدیک می شود:

مهر و کین، آز و اشک، بخل و دهش، اراده و گذشت، خوبی و بدی، زشتی و زیبایی... همین که از عادی در گذشت، به جاوید و نامحدود پهلو می زند.

 

هم آن مؤمنی که در هر ذره ناچیزی، هستی مطلق را می بیند و هم آن مأیوس ایمان از دست رفته ای که زندگی را سراب فنا می داند، هر دو سهمی از ابدیت دارند.

 

رومن رولان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0 توسط گلناز |

 

آنجا که سایه منتی سنگینی کند

تنها ماندن، نعمت است

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15 توسط گلناز |

 

قدرت ذهن چقدره برای نگهداشتن لطافت خاطرات با هم بودن؟

 

سبز خوشرنگ این روزها...تازه و براق و تمیز...

قرمز و بنفش و نارنجی و زرد و سفید گلها...

خنکی نسیم

سایه های دوست داشتنی آغوش درختا

خنده های شیطون شما دو تا

نون و پنیر و گوجه و خیار و چایی و پشمک!

تپلی با مزه و قشنگ انگشتای پاهات

خنکی مرطوب چمن های بلند زیر پاهامون

چه لذتی داره آشتی با طبیعت...

در اومدن از پوسته سخت خستگی ساعتها و دلتنگی روزهای نیامده

خود را به دست امواج خوش بی خیالی سپردن، حتی برای لحظه ای...ساعتی...

امید رسیدن به بهترین آرزوها برای بهترین دوستان ...

...

...

...

وقتی به انتظار لحظات خوب باشی، اتفاق می افتند...

 

وقتی لحظات خوب اتفاق می افتند، دست دوستانت را هم بگیر...

 

جهان را با شادی و دلخوشی ات سهیم کن...

 

گرم باش...

 

گرم باش...

 

گرم...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0 توسط گلناز |

 

وقتی...

امید رویش جوانه ای در قلبت سبز می شود

یا خیالت به دنبال شیرینی تصور عسل گم می شود

یا دلت برای درشتی سطور  نامه ای تنگ می شود

 

شاید وقت آن است که :

 

خودت شروع کنی

به کاشتن دانه ای

پرورش باغ گلی

یا نوشتن نامه ای

 

 

پی نوشت: احساس بچه دبستانی ای رو دارم که میخواد انشای نانوشته اشو از روی دفتر سفیدش برای کلاس و معلم بخونه و دلش میخواد بیست بگیره.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23 توسط گلناز |

 

"خانه دوست کجاست؟"

در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

"نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر بدر آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

 

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلند بالا،جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست."

 

(سهراب)

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13 توسط گلناز |