یه تجربه ی شخصی حاصل از انواع اقسام مسافرت و اسباب کشی و غیره به من ثابت کرده که اشیا در هر شکل و رنگ و کاربردی با وجود نداشتن روح مثل یه منبع، انرژی و خاطره جذب می کنن.
اواخر خرداد امسال که بعد از ده ماه برگشتم ایران یه سری از وسایلمو ریختم دور و یه سری رو بخشیدم به دوستان، بعضی ها رو هم همراهم آوردم ایران. اوایل جالب بود برام که جریان خرید یا هدیه گرفتن این اشیا یادم میومد. خاطراتی که از بعضی لباسام، موقعیت هایی که پوشیده بودمشون عکسایی که باهاشون گرفته بودم به یاد می آوردم. وسایلی که از دوستای سوئدیم هدیه گرفته بودم جوری دست به دست پخش شد بین آدم های مختلف که بعضی هاش رفت ایران و بعضی هاش توی آشپزخونه ی کریدورهای دانشجویی جا موند، نمی دونم شایدم رفت به کشورهای دیگه، بعضی هم وقتی برگشتم دوباره رسید به خودم. بخشی از این خاطرات خوب بودن یا بد فرقی نمی کرد، به یاد آوردن همشون و سرنوشت اونهایی که به سطل زباله ختم شد کم کم یه جورایی داشت به نظرم ترسناک و غم انگیز می رسید.
توی سفر آخرم به این فکر کردم که تا جایی که می تونم دور و برمو خلوت کنم. نذارم به وسایلم اضافه بشه. اون چیزایی که واقعا لازمه ارو نگه دارم بقیه اشو ببخشم یا بریزم دور.
عجیبه ولی واقعا احساس سبک تر بودن می کنم و حافظه ی همیشه مشغولم دیگه کمتر دنبال بهانه می گرده برای به یاد آوردن زنجیروار گذشته ها.
اگه احساس کردین زندگیتون بی نظم و شلوغ شده یا فکر گذشته ها آزارتون میده یا هیچکدوم، فقط احساس خستگی و کسالت می کنین، یه ذره دورتون رو خلوت کنین، اشیا رو هرچند عزیز و خاطره انگیز، بریزین دور. دل کندن آدم رو سبک می کنه. باور کنین!
شبها گاهی انقدر خسته ام که یه چیزی تو مغزم سوت می کشه، نمی دونم...شایدم تیر می کشه... اما نمی دونم چرا، پا نمی شم برم بخوابم. کار بخصوصی هم نمی کنم ها، چون خوابم میاد! ولی بازم نمیرم بخوابم؛ مثل الان که رسما سرگیجه دارم.
اما از اونطرف صبح ها از تختخواب کنده نمی شم از بس که خسته ام و این روند اصطهلاکی هر شب و هر روز ادامه دارد...
هیچ چیز به اندازه ی یه جسم خسته، نمی تونه یه روح خسته ارو آروم کنه.
بعضی وقتها، یکهو، دقیقا یکهو، دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.
بعد فکر می کنم اگر از آن "جور دیگر" خوشم نیامد چه؟ خودم را در انتهای راه رفته فرض می کنم و برمیگردم نگاه می کنم؛ به نظرم غیر قابل برگشت می آید...
پس می روم توی پوسته ی محافظه کارانه ی اخلاقی، اجتماعی، تربیتی ِدرست یا نادرستِ همیشگی و این فکر "یکهویی" را می گذارم گوشه ی ذهنم که خاک بخورد تا دفعه ی بعدی که طوفان خاطرات یا اتفاقات یا هر چه - آدم از آینده چه می داند- دوباره بیاید توی ذهنم و من آن راه نرفته ی وسوسه آمیز را بروم و نرفته برگردم توی خودم.
اما به هرحال، از شما چه پنهان، بعضی وقت ها... دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.
- با وجود هزار و یک کار انباشته ی در حال انجام، یک کتاب هم خوندم: "شما که غریبه نیستید"، هوشنگ مرادی کرمانی. توی مایه های کتاب "درخت زیبای من"، اثر ژوزه مائورو دِواسکنسلوس بود. دردم گرفت. در عین زیبایی و شیرینی، دردناک بود.
حال و روزم، مثال زندگی شخصیت های کتاب های عباس معروفی شده که هرآنچه بر سرشان می آید، مقصر خاصی ندارد، و منطق تمام آدم ها حتی قاتل زن معصوم داستانش، منطقی است که باید بپذیری؛ انگار که واقعا، راه چاره ی دیگری نبوده است، نداشته است، نتوانسته داشته باشد.
برای پیدا کردن راه حل مساله رفته ام دکتر.
می گوید: قید و بند زیاد داری؟
می خندم.
می گویم: قید و بند نه، اما چهارچوب چرا.
می گوید: قید و بند خوب نیست، سعی کن بیشتر با دوستانت صمیمی شوی.
می گویم: صمیمیت که شاخ و دم ندارد. همین حالا هم صمیمی ام فقط ضمایر جمع جملاتم مفرد نمی شوند، نمی گذارم شوخی های قومی قبیله ای بگویند، جلویم سیگار بکشند، حرف بی ناموسی بزنند و... اما قلیان می توانند بکشند...! تلاش می کنم خوب گوش کنم، اما معمولا زیاد حرف نمی زنم.
کمی با تعجب نگاهم می کند و می گوید: صمیمیت را بیشتر تمرین کن!
-------------------------------------------------------------------------------------
جان گلناز، من با شما صمیمی نیستم؟!
چطور رفتار کنم صمیمی ترم؟

(نظراتتون مهمه)
دارم شنا یاد می گیرم.
نگین چه قدر دیر یا چرا اینقدر دیر؟!
هرگز از آب نترسیدم، اما عزم یاد گرفتن شنا رو هم نداشتم. بعضی وقت ها پیش میومد که دلم می خواست من هم شنا بلد می بودم و می پریدم وسط قسمت عمیق رودخانه ای که از "دره نگار (نی گاه)"* می گذشت یا شنا بلد می بودم و واجد شرایطی که بتونم با کاظم و بچه های گروه کوه برم جنوب گردی...
حالا که برگشتم، دارم شنا یاد می گیرم.
حس عجیبیه غوطه ور بودن، لذت تجربه ی یه محیط دیگه، محیطی که جسمت توش سبک تره، آرامش نرمی که از نوازش آب روی پوستت حس می کنی و از همه بامزه تر و هیجان انگیزتر، شیرجه زدن...
با اینکه آگاهانه شیرجه می زنم توی آب، اون چند ثانیه ای که از خط منفصل آب و هوا رد می شم، تمام سیستم ادراکی بدنم به هم میریزه، و تمام هوش و حواسم میره توی دست و پاهام تا کشیده بمونن.
امروز بعد از هربار شیرجه زدن، صدای قلبمو که سفت می کوبید به قفسه سینم، توی گوش هام می شنیدم و به لرزش دست و پام می خندیدم. به نظرم دارم پیر می شم برای ماجراجویی، حتی از نوع ساده اش!
می دونم خیلی زود به هیجان این کار هم عادت می کنم ولی دوست داشتم بنویسمش که یادم بمونه اولین تجربه های ماهی شدن رو.
*دره نگار رو سال هشتاد و سه با گروه کوهنوردی نمونه فتح کردم! سه شبانه روز توی راه بودم و بیشتر از سی بار از یه رودخونه ی خروشان توی یه دره ی بکر و زیبا رد شدم. اولین تجربه ی نیمه کوهنوردیم بود و خیلی بهم چسبید...
دره نگار، واقع در استان لرستان، شهرستان دورود: گزارش یکی از برنامه های گروه رو توی این منطقه ببینید.
آدم ها مثل پازل هستند. فرقی نمی کند "چند تکه" یا "چه شکلی"...تا وقتی جذابیت دارند که تا آخر آنها را کنار هم نچیده باشی...
زنگ خطر برای هر نوع رابطه ای (فرقی نمی کند چه نوع رابطه ای) وقتی است که "همه انچه راکه علاقه داشتی بدانی" برایت روشن شده باشد...
راه در آمدن از این "بن بست ِدانستن" یا ادامه دادن لذت یک رابطه، یا تضمین آینده ی آن رابطه دو چیز است:
- همیشه یک "راز"، یک "حرف"، یک "احساس"، یک "پاره از وجودت" را پیش خودت نگه داری.
- همیشه در جستجو باشی، همیشه خلاق باشی، به عناصر وجودت، به معلوماتت، تجربه ات،... اضافه کنی، در واقع همواره در جستجوی اضافه کردن یک قطعه به پازل وجودت باشی... نه برای "تکامل" که برای "فرار از تکامل".
نظر شما چیه؟ موافقید یا مخالف؟
به نظر شما جای "محبت" در این نظریه کجاست؟
Painting by: James Endicott
Eternal Sunshine of the Spotless Mind

Michel Gondry ۲۰۰۴
موضوع داستان (از دید من) این بود که تمایل به پاک کردن خاطرات، راه حل حذف کردن آدم ها از توی قلبمون نیست؛ و شاید این نکته که حتی اگر به زور بخوایم سرنوشت رو تغییر بدیم، شرایط طوری رغم می خوره که درست به همون نقطه آغاز برگردیم. اون موقع است که شاید بفهمیم راهی که انتخاب کردیم، اشتباه بوده.
سوال اینه که آیا همیشه اونقدر خوش شانس هستیم که به این نکته برسیم، یا به موقع این موضوع رو بفهمیم؟!
بهاره! دلم برایت تنگ شده!
وقتی که بی حوصله برایت فقط "سکوت" می کردم و می گفتی تو رو خدا ول کن اون ... که تو کله اته. و من که به لیست کلماتی که به گنجینه ی ادبم اضافه شد فکر می کردم باز سکوت می کردم.
دلم برای لحن صدایت و برق آبی اطلسی چشمانت تنگ شده وقتی چشم نازک می کردی و در اتاقی که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کس جز ما نبود صدایت را وسوسه بار کوتاه می کردی که : ببین جیگر، می خوای برم آبجو بگیرم؟ همچین آرومت می کنه تا فردا صبح راحت می خوابی!
من می خندیدم، به طعم ترش وسوسه، به خاطرات گندیده، به هزار و یک زهر ِ مار!
و نهایتا لبخند می زدم که: نه، اهلش نیستم بهاره.
و تو با عصبانیتی که عصبانی نبود، خنده آور بود می گفتی: ولم کن بابا، نشستی ساکت عین ...، هر چی بت می گم می گی ....، می گم بیا حرف بزنیم مث ... نگام می کنی، می گم آبجو می خوری می گی .... ، آخه تو دیگه چه .... هستی!!!
و من که از هضم آن همه ... عقب می ماندم چشمم روی رگ آبی لپ چپت می ماند و بی اختیار می خندیدم.
دلم برایت تنگ شده که تو هم با من، بی خود، بخندی و بگویی آفرین، بخند. حالا بیا بریم بیرون یه نخ سیگار بکشیم.
و من با عصبانیتی که عصبانی نبود، به جانت غر بزنم که تو غلط می کنی با اون غده ی "چیز" (یادم نمی آید خودش چه می گفت همیشه) تو کلّت سیگار می کشی، من اهلش نیستم!
و تو یک قطار دیگر باز برایم ردیف کنی از گنجینه ی الفاظت.
دلم برایت تنگ شده. دلم برای غلو کردن هایت، استرسی شدن هایت، دلم برای چنگ و دندان مادرانه نشان دادنت تنگ شده. که اگر زیاد حرف می زدی، مدعی نبودی، خودپرست نبودی، غر می زدی اما منفی باف نبودی. که شوهرت همان دیو بی شاخ و دمی بود که کاسه ی چشم قشنگت را خورد کرده بود که با شرمندگی انداخته بودیش زندان. که اگر اختیار جسمت با شوهرت بود روحت را نفروختی. تقسیمش کردی در سه گوشه ی دنیا. تو بی دروغ یک "زن" بودی.
اصلا مثل خودِ درونت بودی.
دلم برایت تنگ شده. دلم برای آن "راست"ِ درونت تنگ شده.
- چی می شد اینهمه خاطره رو با غصه ی "چطور یادم بره" نمی کاشتی تو دل من؟
یه درد ظریف از قلبم کشید به گلوم، شد یه بغض بزرگ.
یاد گرفتم پیرزن ها، دیوانه ها، مست ها، سیگاری ها و تنهایی آدم ها را درک کنم.

اینجوری نگاهم نکنین، من یه روزی داستان می نوشتم...! از نوع کوتاه... و می فرستادمش برای بخش شبانگاهی شنبه های رادیو پیام که اون موقع صدرالدین شجره مجریش بود. (هنوزم هست؟) صدای خیلی گرمی داشت و مشوق خیلی خوبی بود با وجود اینکه هیچوقت جواب نامه نمی داد. برنامه ی شنبه شب ها همیشه مطبوع و دلخواه من بود. معمولا انتخاب های آقای شجره روی داستان های نویسنده های روس یا کریستین بوبن یا شل سیوستر استاین می گشت. بخش های دیگه برنامه ی چهارساعته اش رو هم خیلی خوب مدیریت می کرد.
من چند تا داستان خوب نوشتم، اولین بار اول یا دوم راهنمایی بودم، اولین و آخرین نمایشنامه ام رو نوشتم که توی کشور اول شد. بار بعد یه داستان کوتاه کمدی اخلاقی!! نوشتم به اسم "دروازه ی خوشبختی"که داستان زندگی نمایندگان تنبل های دنیا توی یه شهر فراموش شده بود؛ سال سوم دبیرستان بودم و توی رادیو پخش شد. تجربه ی جالبی بود وقتی بعدا از سه چهار نفر دوست دور و نزدیک شنیدم که اون موقع رادیوشون روشن بوده و داستان من رو شنیدن.
آخرین داستانم رو برای بخش داستان مسابقه ی "پرسش مهر" نوشتم. داستان نیمه تخیلیِ نیمه عرفانیِ به خیال خودم جالبی بود، اما از مرحله ی معلم پرورشی پیش دانشگاهی اونورتر نرفت چون از کلمات ابهام آمیزی مثل "شراب عشق" و "انگور" استفاده کرده بودم و پسر داستانم توی سفر "ابهام برانگیز"اش با یه دختر به اسم "آفتاب" آشنا شده بود.
من مجبور شدم به خاطر نوشتن اون داستان "معذرت خواهی" کنم تا کارم به جاهای باریک نکشه...!
![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عنوان پست از وبلاگ روجا اقتباس شده، وقتی پای بعضی از پست های "شاید داستان" اش رو اینطوری امضا می کنه.
این پست رو برای توضیح پست قبل نوشتم!

با مداد رنگیام آشتی کردم...
یه دریا موج کشیدم با یه قایق. نشستم توش و اومدم پیش شما...
برگشتم خونه. به هین راحتی.
پیش نوشت:
این پست رو درست یک ماه پیش نوشتم. بعد از نوشتنش احساس کردم منظورم رو خوب منتقل نکردم، پس همینجا موند، عمومی نشد.
این پست "قال و قیل" رو بعد از یک ماه خوندم و احساس کردم از جهاتی مشترکات زیادی با این نوشته داره. این اتفاق بار اول نیست که برام میفته وقتی وبلاگ دوستانم رو می خونم یا باهاشون صحبت می کنم. برام جالبه که می بینم همه ی ما، گاهی به یه موضوع فکر می کنیم، از جهات متفاوت یا حتی گاهی یکسان. انگار که یه روح مشترک بین ما پخش شده و ما گاهی مسائل مشترک "انسانی" مون رو با هم، در یک زمان، مرور می کنیم...
به هر حال، من اون موقع "خاطره نویسی" کردم و این پست الان برای من، یه خاطره ی قدیمیه، گرچه به اندازه ی همون موقع واقعیه.
۱۸ اسفند ۸۷:
مدتیه که دارم احساسات خاص جدیدی رو تجربه می کنم.
مثلا خواب زیاد می بینم. بعضی وقتها سه چهار نوع داستان مختلف توی یه شب. خواب های قدیمی رو توی بیداری به یاد میارم. گاهی توی شلوغ ترین ساعت های روز.
حواس پنجگانه ام قوی تر شده. صفت ها رو پر رنگ تر می بینم و حس می کنم. نور، رنگ،... و صدا از همه بیشتر. عصبانیتم، خنده هام، گریه هام، نفرت و محبتی که نسبت به آدم ها و اشیا حس می کنم، همه جور دیگه ای شده، که گاهی عذاب آوره، گاهی خنده دار و گاهی دلچسب.
اما دروغ چرا... هنوز از به اشتباه "درک شدن" به عذابم. این تاسف و پشیمانی از به اشتباه انداختن دیگران هم شدیدتر شده، اونقدر که گاهی از پیدا کردن یه راه مناسب برای تعامل احساساتم مستاصل می شم و به سادگی، مثل یک بچه، گریه می کنم. اما منزوی نمی شم. بیشتر تقلا می کنم.
زندگی، زندگی همیشگی، روزها و ساعت هام،... همه ی "عادی" های گذشته، دیگه "عادی" نیستن. همه جدیدن، شبیه به یه ماجراجویی کامل. شبیه صخره نوردی با بیست کیلو اضافه وزن بدون داشتن طناب حمایت. شاید اگر خودم انتخابش کرده بودم می گفتم "حماقت" نه "ماجراجویی".
حالا به این شلوغ پلوغی درونی، درگیری ها و تجربه های جدید رنگارنگ به خاطر زندگی و درس خوندن توی یه کشور دیگه با تفاوت های فرهنگی و زبانی و ... دوری از رفقای هم فکرت و حس دلتنگی و غربت زدگی رو هم اضافه کن.
یه حس خاصیه. واقعیتیه که انگار توهم می بینیش. یا قبلا مثل توهم می دیدیش اما حالا واقعی تر شده،پر رنگ تر شده.
به نظر دیوونگیه اگه بگم مرگ رو هم حتی نزدیکتر می بینم. به قوت همین زندگی. نفس هایی که می کشم.
شب ها اتاقم رو مرتب می کنم و می خوابم. گاهی بهترین لباسمو می پوشم و می خوابم. بیشتر حموم می رم که تمیزتر باشم اگر توی خواب مردم.
راستش رو بخواید نسبت به قبل، زندگیم منظم تره، خیالم هم راحت تر.
بیشتر از قبل می نویسم. دلم برای حرفایی که توی مغزمه ولی به خاطر "سکوت" همیشگی، هرگز به زبون نیاوردم می سوزه.
محمد حسینزاده و علی قیصری عزیز، جای شما خالی که ببینید چقدر کمتر "سخت" می گیرم. به خودم و همینطور به دیگران.
حقیقت تلخیه اما تازگی ها فهمیدم حس خوشبختی یا بدبختی، غم و شادی، امید و نا امیدی، تاریکی و روشنایی، بیشتر به جسمی وابسته است که مجموعه ای از هورمونهاست. هورمونهایی که به ژنتیک سلول های بدن "هم" وابسته ان و به عواملی که خودتون دخالتی توی انتخابش نداشتین و قدرت لازم رو هم برای تغییرش ندارین. شاید سرشون رو بتونین شیره بمالین، اما عوضش نمی تونین بکنین.
وقتی خواب هامو به وضوح، در بیداری به یاد میارم، گاهی به این فکر می کنم که شاید من در دنیاهای دیگری هم حاضر بودم.
اگر حس منو بفهمید، الان، از ناتوانی درک پیچیدگی نظام زندگیتون، اشکتون در میاد.
راستی توی پرانتز بگم... توی هیچ برهه ای از زندگیم اینقدر عاقل نبودم. فکر نکنین دیوانه شدم.
فکر کنید به حرف هایی که زدم.
توی این سناریو، خودتون رو بذارین به جای "من" و فکر کنین.
شاید بگین... بی خیال بابا، فایده اش چیه آخه.
خوشا به سعادتتون که چه شیرین در خوابین.
احساس عدم تعلق می کنم.
بیگانگی با هر نوع تعلقی...
مثل یه فنر تحت فشار که آزاد شده و توی یه فضای بدون اصطکاک در حرکته.
حس جالبیه...
هم جذابه
هم ترسناک
.
خدایا...
دلم را به محبتِ غیر، نیازمند مساز.
مگذار محبتم، به آفتِ خودپسندی، از سخاوت تهی گردد.
خدایا...
نعمت سلامت را شکر. جسم و ذهن، هر دو در کنار هم.
خدایا...
یاریم کن که بدیِ مردمان و روزگارِ مردمان را نبینم؛ از آنان نباشم.
خدایا...
مگذار که دوستانم را تنها در وقت شادی همراه باشم و در سختیشان، به حالِ خود، خوش باشم.
خدایا...
اشک هایم را در خلوت خودمان پوشیده نگه دار. شادی هایم را پراکنده کن... در دل های غریبه و آشنا...
خدایا...
عشق، فراموشی نمی شناسد، همانطور که آتش، سرما. مگذار که راهِ درازِ آمده را به خاطره ای پیر و فرسوده و ناگزیر یاد کنم.
خدایا...
خوابِ غفلت، جان شیفته مان را ربوده. ما را به حال خود مگذار.
دلم می خواد ربات بودم
- اما این دلیل نمی شه پرونده ی پست های قبلی بسته شده باشه. هر چی لازم می دونین، بگین...

"اولین" ها را در کنار با ارزش ترین ها حفظ می کنم
تا زیبایی هیجان انگیز فوران احساساتم،
هر بار،
هدیه ای لذت بخش شود
در راه تکاملم
یهو به سرم زد. کفشامو پام کردم، با یه کاپشن. زدم بیرون. یک دقیقه پیش همچین تصمیمی تو ذهنم نبود اما حالا بیرون بودم. هوای خنک رو با فشار می دادم توی ریه هام. نفس کشیدن، هممممم، هاااااااااا، سبک بودم، خیلی سبک. هوا سرد نیست. خنکه اما سرد نیست. نمی دونم کجام. مهم هم نیست. وقتی لا مکان و لا زمان باشی، چه اهمیتی داره در لحظه کجایی؟
برف نمیاد اما ذرات نقره ای توی هوا موج می زنن. باهاشون هم جهت می شم. موج می خورم، ناپدید می شم. موج می خورم، می چرخم، می چرخم، می چرخم...
به غیر از جند نفر، کسی نگاهم نمی کنه. اونهایی که با منن، ساکتن، شیفته ان. پیش خودم می گم، یعنی الان کدوم تیکه از روح من کنار اوناست...

نیجی بدون مقدمه بهم می گه " از همسایه ی ایرانیم پرسیدم معنی اسم تو چیه؟ گفت: گل ِ ناز. چه اسم قشنگی..."
می خندم...صد تا خاطره با هم میاد جلوی چشمم.
قشنگ ترینش، بنفش ِ یاسی، رنگ یه شب بلند تابستونیه...
"در بنفشه زار چشم تو
برگ های زرد و نیلی و بنفش
عطر های سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگ های تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو بهترین سرود زندگی است..."
بهش گفتم این اسم یه گُله، که با طلوع آفتاب باز میشه، با غروب آفتاب بسته...
شیفته ی حال و هوای زمستونم.
تفریح این روزهام شده نشستن پای پنجره و نگاه کردنِ حرکت دونه های برف تو آسمون. اینکه چطور حرکت می کنن، تغییر جهت میدن، بعضی ها آروم، بعضی ها سریع...
اما نهایتا، فرقی نمی کنه دونه های برف چطور حرکت کردن یا چه قدر با هم فرق می کنن، همشون آخر رو زمین می شینن و آروم می گیرن...
نمی تونم براتون بگم تا چه اندازه لذت بخشه، راه رفتن روی همچین زمینی که یکدست، سفید و ساده و پاکِ پاکه...
جای همتون خالی. برف قشنگی داره میاد...
تنهایی ام آنقدر بزرگ است...
که همه آدم ها ی دنیا درونش جا شوند
و البته آنقدر تاریک...
که هیچ کدامشان را نبینم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
در پس این چشم ها... ، وبلاگ گروهی کلام
ادامه مطلب رو ببینید...

خرّم آن روز ...
خرّم آن روز ...
خرّم آن روز ...
کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم واز پی جانان بروم...
۱۷ اردیبهشت۸۷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۴ ماه قبل این پست رو نوشتم
اون موقع اینقدر مطمئن نبودم...
شاید الان هم مطمئن نباشم...
به هر حال، دلم می خواد امروز، در دومین سالگرد اولین چهار هزار متری
بفرستمش..!