تبليغاتX
زندگی
نیکی را چه سود

هنگامی که نیکان در جا سرکوب می شوند؟

و هم آنان که دوستدار نیکان اند؟

آزادی را چه سود

هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند؟

خرد را چه سود

هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می آورد

که همگان را بدان نیاز است؟

(برتولت برشت)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15 توسط گلناز |

امروز برای چند تا کار اداری به چند نفر مختلف با رده های سازمانی متفاوت توی دانشگاه مراجعه کردم.

قبل از رفتن به دانشگاه با استرس به تعدد افرادی که باید می دیدم و کاغذ بازی ها و ... فکر کردم و اینکه اگه یکی از اونها تو کار من سنگ مینداخت یک هفته یا دو هفته کارم عقب می افتاد.

 الان که به این طرز تفکر "مریض" فکر می کنم دلم برای خودم و تمام بچه هایی که توی هزارتوی تشکیلات اداری دانشگاه و هر سازمان دولتی ای گیر کردن می سوزه.

نفر اول٬ مارگارتا هالتمن بود که قرار بود یه نامه برای من بنویسه. دو روز قبل از طریق ایمیل باهاش قرار گذاشته بودم که امروز ببینمش، سر ساعت یک منتظرم بود، نامه حاضر بود، لزومی نداشت وقت من حتی برای امضا تلف بشه. وقتی داشتم از دفتر می رفتم بیرون ازم معذرت خواهی کرد که نمی تونه بیشتر از مسئولیتش برام کاری بکنه. من هاج و واج نگاهش می کردم، دلم می خواست بغلش کنم! مثل فرشته ها معصومانه حرف می زد!

 نفر دوم، گیسلا تائوبه لیکسین، مدیر دوره فوق لیسانسمه،نامه ی مارگارتا رو خوند و برای اینکه از جوابی که می خواد به من بده مطمئن بشه، رفت و از همکارش اطلاعات بیشتر گرفت و نشونی یه نفر دیگه ارو تو یه ساختمون دیگه داد. وقتی داشتم می رفتم گفت می خوای همراهت بیام تا راحت تر پیداش کنی؟

من کم کم داشتم یه حسی شبیه آلیس در سرزمین عجایب پیدا می کردم!

گیسلا اشتباه نکرده بود و من توی ساختمون ریچارد دیسر گم شدم. از یه نفر توی اون ساختمون که در اتاقش باز بود پرسیدم همچین کسی رو می شناسه؟ یکم فکر کرد و گفت آره بیا نشونت بدم. دفتر مورد نظر دو طبقه بالاتر، توی یه کریدور پرت بود. اما اون کارمند تا مرحله ی زدن در اتاق ریچارد با من اومد و در حالیکه برام آرزوی "موفقیت" می کرد رفت.

 ریچارد، یه کشیش ساده ولی خیلی تر و تمیز با شش تا مدرک متفاوت از آمریکا، ایتالیا و سوئد، یه دفتر شیک و راحت داشت، توی یه گوشه ی دنج. من رو برای اولین بار می دید، نمی دونست از کجا اومدم، چه کارش دارم ولی خوش و بش گرمی باهام کرد و ازم اجازه خواست تا توی دو دقیقه، کار قبلیشو تموم کنه تا بتونه با من حرف بزنه.

کارش که تموم شد اومد تو اتاق انتظار دنبالم و به دفترش راهنماییم کرد.

یه صندلی رو کشید طرف میزش و دعوتم کرد بشینم. نیم ساعت تمام برای ترجمه ی مهر و امضای یکی از نامه هام از سوئدی به انگلیسی وقت گذاشت در حالیکه این وظیفه اش نبود. ازم پرسید اهل کجام و بهم گفت اگر نمی گفتی کجایی هستی هرگز از لهجه ات نمی فهمیدم. اغراق دلچسبی بود شنیدنش اونم از یه انگلیسی زبان.

اون موقع که توی دفتر دنج ریچارد نشسته بودم، یه خاطره ی دور، تو شهریور ۸۵ توی دانشگاه به یادم اومد. خواننده های قدیمی وبلاگم شاید به یاد بیارن جریان گزارش اولین صعود چهارهزار متریمو به قله ی دنا و بدبختی هایی که کشیدم تا یه کیسه خواب از دانشگاه برای دو شب امانت بگیرم که نشد.

(آخرین مسئولی که اون زمان رفتم پیشش که دو ساعت دیگه روی پا معطلم کنه، معاونت دانشجویی دانشگاه بود که قرار بود حکم صادر کنه که آیا مورد من اجازه ی استفاده از بیت المال رو داره یا نه؟

وقتی رفتم تو دفترش بهم نگاه نمی کرد. در دفترش رو که آروم بستم، پا شد سطل آشغال رو هل داد، درو باز کرد و سطل رو گذاشت جلوش که باز بمونه.

که من اول یه زنم، یه وسوسه... بعد شاید یه آدم، یه دانشجو...

یادم نمی ره اون روز جنون وار خودمو بعد از پنج ساعت گز کردن بالا و پایین دانشگاه اصفهان رسوندم خونه. اونقدر ذهنم شلوغ و حالم متهوع! بود که هندونه ارو با چاقو گذاشتم توی دهنم و شوری خون به جای آب هندونه ریخت توی دهنم.

خیر سرم، داشتم به قول آقایون می رفتم "خوش گذرونی"،"اردوی مختلط"،...)

ریچارد که کارشو تموم کرد ازم خواست یه دور باهاش ترجمه ارو بخونم که یه وقت اشتباه نکرده باشه.

بعد وقتی از کارش پرسیدم گفت مسئول اینه که بچه ها رو اول ترم ببره اردو های یک روزه و شهر رو نشونشون بده، جلسات بحث داره و ....

ازم دعوت کرد که توی جشن ماه آینده ی بچه های گروهش شرکت کنم. بهم قول داد که ۱۵، ۱۶ تا رقص محلی سوئدی متفاوت ببینم و "خیلی" بهم خوش بگذره!

ازش تشکر کردم و توی دلم گفتم نیستم، چون شاید یه ماه دیگه این ذهن و روح بیمار رو برگردونم به "وطن"اش.

 


پی نوشت: این خاطره ارو فعلا داشته باشین، هنوز نتیجه گیریش کامل نشده.

برای اینکه حال و هواتون عوض بشه، بیاین با هم دو تا عکس ببینیم

روبروی ورودی ساختمان دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه

نیمکت ارو ببین، غرق شده تو برف

روبروی در ورودی دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه، ۲ فروردین

آخن،آلمان  2 ژانویه 2009

 دوست دارم اسم این عکسم رو بذارم "امید"

آخن، آلمان، ۲ ژانویه ۲۰۰۹

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18 توسط گلناز |

 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

                                            موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست

                                                                                         که دوستش می دارند...*

دوستان عزیزم...

سال نو مبارک..!


*شعر از مارگوت بیکل

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0 توسط گلناز |

 

بین بحث هایی که تا حالا شده، ندیدم کسی بهتر از نگین، خواهر عزیزم، وطن رو به این قشنگی تعریف کنه...

"مادرم هرکجاست وطنم همون جاست"

این تعریف فقط از کسی بر میاد که سالها، توی مرزهای خاکی وطنش، درد غربت کشیده باشه...

 


با توجه به اینکه ناخواسته بحثی رو بین دوستان راه انداختم، و با توجه به کامنت هایی که دوستان، از جمله مهدی، گذاشتن و به نظر میاد به اشتباه انداختمشون، می خوام کمی موضوع پست قبلیم و علت نوشتنش رو شفاف تر بیان کنم. 

اول این که دلم می خواد توحه شما رو به عنوان پست قبلیم جلب کنم: جهانی که در آن زندگی می کنم، نه "جهانی که در آن زندگی می کنیم"*.

علت نوشتن این پست هم این بود که خیلی تصادفی، کامنت مهدی برای یکی از پست های قبلیم، با کامنت خصوصی حامد، کنار هم قرار گرفتن و من وقتی تفاوت آشکار بین این دو نوع طرز تفکر رو دیدم، تصمیم گرفتم بنویسم.

خواستم بنویسم اما نه از نحوه ی فرستادن تقاضای تحصیل، دانشگاه، رنکینگ، گرفتن ویزای شنگن، مسافرت اروپا و ... بلکه از دیدگاهی که باعث میشه آدم ها، زندگیشون و مشکلاتشون رو، واقعی و نه ساده انگارانه، ببینن.

مهدی برای من یک نمونه ی کامل از یک جوان ایرانی باهوش و با استعداده که داره توی وطن خاکیش برای داشتن یه زندگی راحت که حق همه است، تحت فشار، زجر می کشه. مهدی نمونه ی واقعی من بود به عنوان کسی که داره مشکلات واقعی رو می بینه و تحمل می کنه و انشاالله که "دلسرد" نشده. روی این کلمه تاکید کردم تا ببینیدش و ربطش رو هم به کامنت حامد دنبال کنید!

حامد، که من نمی شناسمش، شاید در شرایط مهدی و امثال مهدی باشه و شاید هم نه، اما می دونم که به واسطه خوندن سفرنامه اروپا در وبلاگ محسن برای اولین بار به وبلاگ من اومده، کامنت خصوصی ای گذاشته بود که اینجا به طور کامل عنوان نمی کنم. طرز نگارش این کامنت تداعی کننده ی یک کمبود بود. "منم ازین مملکت کاملآ دلسرد شدم" برای من یک توجیه کاملا اغراق آمیز و مقرضانه برای خارج رفتنه. 

باید بگم زندگی، اینجا، اونقدر هم آسون نیست که کسی رو که با این دید اومده، دلسرد نکنه. این نظر شخصی منه؛ پس خواستم به جای مشاوره برای خارج رفتن، نظر شخص خودم رو بیان کنم، نه در مورد اینکه "وطن کجاست و چه جایگاهی باید تو زندگی انسان داشته باشه"*، بلکه در مورد خود شناسی.

من نخواستم در مورد وطن بحثی رو شروع کنم، که اگر بخوام بکنم، وقت بیشتری به خودم میدم تا بیشتر ببینم، بیشتر بشنوم و بیشتر بدونم تا محتاطانه تر قضاوت کنم. تا تحت فشار شرایط (چه در ایران و چه در اینجا)، خفقان یا غربت، اسمش را هرچه که بگذارید، تصمیم نگیرم.

مثال ها رو در مورد خودم زدم چون این "جهانی است که من در آن زندگی می کنم" و حامد هم از من پرسیده بود. این عنوان رو هم مخصوصا انتخاب کردم چون نوشته هام رو با گریزی به یکی از مقالات دکتر سروش با نامی شبیه به این، "جهانی که در آن زندگی می کنیم"، نوشته بودم.

من "به بهانه! تحصیل"* مهاجرت نکردم. من اومدم اینجا تا زندگی دیگه ای رو تجربه کنم، دنیا رو ببینم، آدم های دیگه ارو بشناسم. من اومدم بیشتر یاد بگیرم! من اگرچه مثل همه شماها، که همچنان دارین تحمل می کنین، تحت فشار بودم و تحمل می کردم، اما مثل حامد، دلسرد نبودم.

زندگی، اینجا، برای من آسوده تر، انسانی تر و از جهات زیادی برابره، برابری ای که در وطن خاکیم تعریف نشده است. اما این زندگی اوج خوش بختی نیست، همونطور که زندگیم در ایران اوج بدبختی نبود.

اگر بخوام در مقام مقایسه حرف بزنم، باید برای نمونه، پست دیگه ای از حرف های دوستانم با ملیت های متفاوت بنویسم که از کشورهای دیگه ی آسیا و آفریقا برای تحصیل به اینجا اومدن، یا مدتی در اونجا زندگی کردن...

در آخر...

دوست دارم بازهم تکرار کنم:

آدم ها به انتخاب خود، کفه توجیهاتشان را به یک طرف سنگین می کنند.

به هرجا که بروید، دلیلی برای حسرت خوردن هست.

 همین...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از پاسخ مهدی در وبلاگش

پی نوشت: لطفا نظر حامد رو هم در این مورد بخونین.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3 توسط گلناز |

 

دوست خوبم،

نوشته ای که خوشحالی مرا می شود از هزاران کیلومتر فاصله همانجا در ایران ماتم زده تجربه کرد... خوشحالم که آیینه ای شده ام برای چند برابر کردن شادی یکی از لحظاتم، که شاید بار دلتان را به بهانه شادی دوستی، کمی سبک کرده، اما من که می دانم... می دانم که چه رنجی، جه فشاری بر دوش مهدی و امثال مهدیست.

اما می خواهم پیام تو را بهانه ای کنم برای پاسخی یا شاید انتقادی به دوستی دیگر. می خواهم بنویسم از حسی که گرچه شاید بارها شنیده اید اما اولین بار است که بر زبان من جاری می شود.

حامد، دوستی دیگر، از خوانندگان جدید وبلاگ من نوشته است:" منم ازین مملکت کاملآ دلسرد شدم و میخوام برم خارج. مشاوره می خواستم از شما ".

من از این مملکت دلسرد نشده بودم که بار سفر بستم. شما اگر دلسردید، هر جا که بروید، بی گمان دلسردیتان را به همراه می برید، فرقی نمی کند کجا، آمریکا، اروپا، استرالیا،...

اما خوب است همه بدانیم: اگر در کشور خودمان در رنجیم، در کشوری دیگر هم، از خارجی بودن در رنج خواهیم بود.

شعار نمی دهم. من هنوز درد غربت نکشیده ام، رنج مهاجرت نمی دانم. اما خوب می دانم که تا وقتی که خودت را نشناخته ای، همه گناهان به گردن دیگریست. روی سخنم به حامد است.

اینجا بهشت است از دید من. اما بهشتی که هرگز مال من نیست.

اگر شادی گاه به گاه مرا می بینید، سکوت چندین ماهه ام را هم ببینید. مثال من به کسی می ماند که از آتش به سرچشمه ای زیبا اما سرد، در دل کوهستان افتاده. لذت لحظات خنکی را می شناسی اما تپش سرما درون استخوان هایت نهیب دوزخی دیگر می زند.

شاید این توصیف اغراق آمیز باشد، اما دور از ذهن نیست برای گوش کسانی که زبانی اغراق آمیز دارند برای بیان مشکلاتشان.

پاسخ من به این معنا نیست که ایران دوزخ است یا اینجا بهشت یا برعکس.

آدم ها به انتخاب خود، کفه توجیهاتشان را به یک طرف سنگین می کنند.

به هرجا که بروید، دلیلی برای حسرت خوردن هست. پس خودتان را بشناسید قبل از اینکه انتخاب کنید.

 


پی نوشت:

لطفا اگر دوست دارین بحثی رو که از این پست شکل گرفته دنبال کنین، به ترتیب سری به این لینک ها بزنین:

مهدی: من وطنم گم شده است...

دیگاه محسن را هم بخوانید:  میهن فرهنگی، عاطفی و تاریخی

پاسخ مهدی: من وطنم گمشده است....(2)

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23 توسط گلناز |

 

امروز یه مرد ایرانی دیدم با پوست سبزه و موهای بلوند.

یعنی... تونسته جایی توی جامعه بور سوئد پیدا کنه؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 2 توسط گلناز |

 امروز سمینار گروهی داشتیم، استاد می خواست یه مثال برای تعریف غرور در تئوری هویت اجتماعی بزنه. از من پرسید: اینجا وقتی ازت در مورد کشورت می پرسن، چطور از کشورت تعریف می کنی؟

بعد یادش افتاد که از من نپرسیده اهل کجام. پرسید مردم کشورهای آمریکای جنوبی!! چطور از کشورشون تعریف می کنن؟

من خنده ام گرفت. گفتم من ایرانیم.

یادش نرفت معذرت خواهی کنه. سؤالشو تکرار کرد.

وقتی می خواستم جواب بدم برق تجسم اح*مدی* نژاد رو تو چشم بعضی از همکلاسیا دیدم.

تو دلم گفتم کور خوندین...

گفتم دوست دارم از شهرم بگم؛ و نطق غرایی در مورد اصفهان و جاذبه های فرهنگی، تاریخی، هنریش کردم. کم هم نگذاشتم تا استاد رو متوجه کنم که چطوری دوست دارم از ایران تعریف کنم.

حرفم که تموم شد بعضیاشون تحت تاثیر قرار گرفته بودن، اما توی چشمای بقیه اشون هنوز تجسم قیافه اح*مدی* نژاد برق می زد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 1 توسط گلناز |