تبليغاتX
زندگی

خاصیت زندگی کردن توی یه شهر کاملا دانشجویی اینه که دوستایی پیدا می کنی که سال بعد یه جای دیگه ی دنیان. حالا تو اگه سال بعد توی همون شهری باشی که بودی، برای تعاملات اجتماعی باید دوست جدید پیدا کنی. به فرض اگه تو کسی باشی که فرآیند تعامل اجتماعیت طولانی باشه، از پارتی هایی که بوی ویسکی می ده خوشت نیاد و واقعا وقت هم نداشته باشی و دیگه حال کیک پختن و همه ارو به این بهانه دور هم جمع کردن رو هم نداشته باشی، می مونی تنها. مریم اواسط این ماه کوچ می کنه جنوب. مهدی و مهیار به واسطه خراب کردن دوچرخه نازنینم و به روی خودشون نیاوردن رسما ناپدید شدن. دوستان ایرانی ای که تازگی ها دیدم به دلایل نامعلومی خیلی عجیب و نچسبن. کلاس هام یجوریه که به ندرت چند تا آدم رو چند بار می بینم. یعنی شاید امروز باشه و از هفته ی دیگه یا من نباشم یا اون کلا نباشه. از همسایه های کریدور خیلی آرومم، یه دختر هندی که پزشکی می خونه هفته ای دو بار توی کریدور دیده می شه، پسر اتاق آخری رو فقط یه بار در حال رفتن به اتاقش از پشت دیدم، یعنی حتی نمی دونم چه شکلیه چه برسه به اینکه بدونم چی می خونه و کجاییه. می مونه دو تا پسر سوئدی، که با یکیشون به واسطه ی همیشه نیمه لخت بودن معذبم که حرف بزنم، و یه دختر سوئدی که تا حالا تنها رفتار دوستانه اش کنجکاوی توی قابلمه ی غذام بوده.

گذشته از تمام اینها، اتفاقات عجیبی هم در مورد بعضی از دوستای قدیمی می افته که واقعا درکشون نمی کنم. من خیلی دوست دارم به کسی چه غریبه چه آشنا کمک کنم تا راه حل مشکلش رو پیدا کنه. اگه این آدم دوست باشه که چند برابر براش وقت و انرژی می ذارم. اما نمی فهمم، چرا یه نفر فقط وقتی کار داره حال آدم رو می پرسه؟! این موضوع برای یه بار و دوبار به نظرم طبیعیه، ولی وقتی در طول چند سال آشنایی تکرار می شه، من نوعی واقعا می تونم به صمیمیت و محبت به عنوان علت وجودی این رابطه خوش بین باشم؟!

امروز داشتم به این فکر می کردم که دوستای خوبم رو می تونم با انگشتای دستم بشمارم. این یعنی خیلی تنهام؟

نمی دونم.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1 توسط گلناز |

پسر همسایه ی دیوار به دیوار که توی کریدور اونطرف زندگی می کنه، علاقه ی عجیبی به موسیقی داره؛ شایدم رشته اش موسیقیه، نمی دونم. به هرحال، زیاد تمرین می کنه. تا حالا تمرین گیتار و آواز و ساکسیفونش رو شنیدم. گرچه گیتار زدن و آواز خوندنش رو ترجیح می دم ولی واقعا تلاش می کنم که موقع ساکسیفون زدنش اعصابمو سالم نگه دارم. شاید چون احساس می کنم از اون هفته تا حالا، ساز زدنش بهتر شده، خودمو در موفقیتش سهیم می دونمبه نظرم داره برای یه مسابقه آماده می شه. چون روی دو سه تا آهنگ بیشتر کار نمی کنه.

با اینکه پسر همسایه هر روز هفته از ساعت ۶ تا ۱۱ شب در حال تمرینه، از اون همسایه ی دیوار به دیوار اتاق قبلیم که گاه و بی گاه نعره های مستانه می زد و کشتی کج می گرفت خیلی بهتره. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت- یه مقاله توی نیویورک تایمز در مورد "چرت و پرت گفتن و اثر مثبتش روی بالا بردن توانایی ذهنی" خوندم. کل تئوری "سکوت" ام رو برده زیر سوال. اگه وقت کردین بخونینش و نظرتون رو بگین.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18 توسط گلناز |

- اومدم اومئو. اتاق راحتی دارم توی یه کریدور واقعا تمیز خیلی آروم.

- هوا سرده ولی هنوز برگای درختا کامل نریختن.

- داشتن دوست خوب نعمت بزرگیه. مثل شربت آب قند می مونه وقتی فشارت افتاده

- دانشگاه، غیر از سکویی که جلوی ساختمان علوم انسانی می سازن هیچ تغییری نکرده. استاد ها هم همینطور. گاهی همکلاسی آشنا می بینم گاهی هم سنگینی نگاه پاکستانی های جدید کلاس رو تحمل می کنم. خیلی تابلو خیره نگاه می کنن، عذاب آوره.

- استاد راهنمای تزم یه استاد به تمام معنا کله گنده است. توی هر گرایشی از مدیریت پروژه که فکرش رو بکنید، یه مقاله یا یه کتاب یا یه فصل از یه کتاب رو نوشته. از بنیانگزاران موسسه بین المللی مدیریت پروژه (pmi) هست و هیچ مقاله ای بدون تایید اون توی ژورنال مدیریت پروژه ی "امرالد" چاپ نمی شه. اسمش "رالف مولر"ه شاید اونایی که توی این موضوع کار می کنن بشناسنش...

با این وجود... یکی از صبورترین و مهربون ترین استاداییه که داشتم. محاله بخوای چیزی ازش بپرسی و جوابت رو نده یا سر بالا بده.

راستش کمی هم می ترسم. می دونم که فرصت بزرگیه، اما می ترسم اونطور که باید و شاید نتونم ازش استفاده کنم...

- گوتبورگ کمابیش خوش گذشت. سوار یکی از ترسناک ترین قطارهای هوایی اروپا شدم. تمامش از چوب بود، با یه شیب هفتاد درجه شروع می شد که در یک ثانیه به سرعت ۹۰ کیلومتر می رسه. مرگ رو به چشم خودم دیدم و توی هر تونل و پستی بلندی ای جیغ کشیدم. کلش دو دقیقه طول کشید ولی وقتی پیاده شدم پس کله ام درد می کرد و دست و پام می لرزید یه دوربین گذاشته بودن روی یکی از شیب ها که از مسافرای قطار عکس می گرفت، قیافم ترسناکِ مضحک شده بود جای همتون خالی.

دیگه اینکه شجریان با گروه شهناز اومده بود، با کلی پوستر و روبان سبز و غیره رفتیم جنبش سبز راه انداختیم تو سالن. برام جالب بود، خیلی از ایرانیایی که اومده بودن هنوز حرف از "شاهنشاه آریا مهر" و روزهای خوش گذشته می زدن. مثل اینکه تقویمشون روی همون تاریخی که از ایران رفتن جا مونده باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0 توسط گلناز |

روناک جمله جالبی از یه کتاب نقل کرده:

“It’s good to have more than one plan. You never know what will happen in life”

برنامه ام تغییر کرد. برگشتم گوتنبرگ. تا یک ماه فقط روی تزم کار می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17 توسط گلناز |

این تنها خون نیست که پیوند خواهر و برادری ایجاد می کنه.

استکهلم رو، با وجود جمعیت کمش، دوست ندارم، فقط به خاطر اینکه کلان شهره و مثل هر کلان شهر دیگه ای آدم بدبخت داره و شلوغه.

وقتی توی ترمینال اتوبوس استکهلم، خسته و کوفته منتظر نشسته بودم به این فکر کردم که چی می تونه آرومم کنه... فقط فکر نزدیک بودن آغوش گرم و نرم مریم می تونست آرومم کنه. شال خاکستری سوغاتی من سرش بود، اشک توی چشماش حلقه زده بود. با اینکه کمتر از سه هفته پیش توی اصفهان دیده بودمش اما به سختی هم رو در آغوش کشیدیم و چند بار بوسیدیم.

مریم رو از راهنمایی می شناختم، اون موقع اون دبیرستان بود و با هم توی یه سرویس بودیم. من و اون به شدت فوتبالی بودیم و هربار که تیم ملی مسابقه داشت سرویس و مدرسه رو موقع برنامه صبحگاهی می ذاشتیم روی سرمون. متن های نقادانه و  جنجالی می نوشتیم، روی مقوا برای تیم فوتبال تبلیغ می نوشتیم و می چسبوندیم شیشه ی پشت مینی بوس هندلی درب و داغون سرویسمون. مریم شعر هم می گفت، گاهی برام می خوند. منم متن ادبی می نوشتم و براش می خوندم. نمی دونم دقیقا کی، اما یه روز، دیگه نه من می نوشتم نه اون...

سال پیش تابستون وقتی بعد از مدت ها دیدمش از آمال و آرزوهاش برام می گفت. هنوز نمی دونست من دارم میرم. من براش تعریف کردم و راه رو هم نشونش دادم. سخت کوش و پر تلاش راهش رو ادامه داد و با وجود داشتن پست مدیریت توی یه پروژه ی بزرگ توی یکی از شهرستان های جنوبی موفق شد درس هم بخونه و توی یکی از بهترین دانشگاه های استکهلم قبول بشه . امروز روز چهاردهم ورودش به سوئده.

بعد از روزای پر تنشی که این یک هفته داشتم، دیشب و امروز توی خونه اش واقعا احساس راحتی ِ "در خانه بودن" کردم. خواب راحت بی دغدغه، آرامش بعد از یه دوش آب داغ و خوردن چلو خورشتی که با وسواس و وقت زیاد پخته شده بود. خلاصه با چنان محبتی ازم پذیرایی کرد که بی استرس تونستم یه کوه ایمیل بزنم برای انواع اقسام تبلیغات اجاره خونه و به این فکر نکنم که از فردا شب در به درم.

مثل یه خواهر دوستش دارم و براش آرزوی شادی و آرامش همیشگی می کنم. با این وجود که فاصله ی مکانی داریم واقعا خوشحالم که وجودش اینجاست و گرمم می کنه .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22 توسط گلناز |

آدمیزاد موجود خیلی خیلی جالبیه. پر از نیاز، آرزو، توقع و انتظاره و در عین حال خودش رو قوی ترین و محق ترین می بینه.

دیشب خیلی خیلی عصبانی شدم. می گه عصبانیت نشانه ی ضعفه...(به نظر شما هست؟) اما من عصبانی شدن رو حق هرکسی می دونم که اگر غیر از این باشه دیگه اون آدم نرمال نیست.

خلاصه دیشب عصبانی شدم، سریع آماده شدم و زدم بیرون، دور خودم چرخیدم، روی سنگفرش بارون زده ی خیابون ها، ساعت ۱۲ شب. هوا مرطوب بود، نسیم ملایمی می وزید و شاخه های درختا رو به هم می زد. من بیرون زدن شبانه ارو خیلی دوست دارم،این ساعت خیابون ها به نظر من خیلی قشنگن. مخصوصا اگه بارون هم اومده باشه و انعکاس نور چراغ های سفید و نارنجی رو دو برابر کرده باشه.

رفتم تا در لیزه بری، شهربازی گوتبورگ، نیم ساعت نشستم، به اندازه ی یه بار سوارشدن به مشهور ترین قطار هوایی سوئد. و بعد برگشتم خونه.

حق داشتم عصبانی بشم. با من در موضع ضعف رفتار شده بود، رفتاری که حق من نبود. شایسته ی من نبود.

بی انصافانه دلم رو چرک کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی نظرتون در مورد شیوه ی نگارش این دو تا پست آخر چیه؟ دارم تمرین می کنم از چهارچوب هام بیام بیرون.

توی بازدید های خداحافظیم فهمیدم که خیلی از دوستانم، حتی اون هایی که با واسطه دوستم حساب می شن یا اونایی که یک یا دو بار، توی برنامه های گروه کوهنوردی دیدمشون، میان و وبلاگمو می خونن. از برخوردها و حرف ها فهمیدم که لازم نیست خیلی از چیزها رو تعریف کنم، همه کلیات زندگیمو می دونن تقریبا، تا حدی که اینجا نوشتم. حس عجیبیه. احساس می کنی توی ویترین نشستی، همه تو رو نگاه می کنن اما تو نمی تونی اونارو ببینی، اگرم تلاش کنی، سرت محکم می خوره به دیوارهای شیشه ای. نمی گم کامنت زوری بذارین، اما دوست دارم بدونم که هستین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان توی راه استکهلمم، اتوبوس اینترنت داره.

یکساعت پیش فهمیدم خونه ندارم توی اومئا. قرار بود با یکی از بچه های تازه واد هم خونه بشم. دو، سه ماهی هست که می شناسمش و دورادور کمکش می کنم. این دو سه روز قرار بود بیاد سوئد. اما هیچ خبری ازش نشد، خیلی نگرانش بودم. زنگ زدم از یه نفر دیگه خبر رسیدش رو گرفتم. یک ساعت پیش اس ام اس زده که "خونه گرفتی؟ اگه نگرفتی چند روز می خوای اینجا بمونی؟ آخه خواهرم می خواد بیاد پیشم."

چقدر زشت. به جاش خجالت کشیدم. زنگ زدم، یکم باهاش حرف زدم، نهایتا هم براش آرزوی موفقیت کردم. هنوز درد تنهایی و غربت نکشیده، وگرنه این رفتار رو نمی کرد.

مسئله ای نیست. من دوستای خوبی دارم، چند شب پیششون می مونم. امیدوارم سریع یه اتاق پیدا بشه. الان زمان خیلی شلوغیه. همه دنبال خونه می گردن. 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21 توسط گلناز |

اومدم توی شلوغی های تهران. رفتم بازدید عمه ی تنها و پیرم، اصفهانی را به شیوه ی خاص خودش و بسیار شیرین صحبت می کند و با وجود کهولت سن، هوش از جملات و رفتارش می بارد. وقت خداحافظی، غم  توی چشم هاش موج می زند... می گوید: "یعنی من باز شوما را می بینم؟" انگار که بخواهد بگوید: " نرو، فرصتی نیست که من باشم و باز تو رو ببینم"...

قلبم فشرده می شود. دلتنگی لعنتی... انگار هیچ وقت عادت نمی کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز دومیه که اومدم توی خیابون های گوتنبرگ. با یکی از دوستان ایستادیم توی ایستگاه اتوبوس. یه مست برامون آواز می خونه. می پرسه از کجا اومدین؟ می گیم ایران. می گه هااااااا.... ایرااااان، بنگ بنگ!، می گه تو سوئد چیکار می کنین؟ می گیم درس می خونیم. میگه یعنی No bang bang?!

هوا خوبه، در مقایسه با ایران خیلی خوبه. خنک، مرطوب اما نه اونقدر که شرجی باشه. نسبت به سال گذشته خیلی راحت ترم. مثبتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقیقا در بحبوحه ی رفتن، به صورت کاملا مازوخیستی، یه کتاب رو شروع کردم، "عقاید یک دلقک". کنجکاویم در مورد یک وبلاگ به همین اسم باعث شد بخونمش. شبها از خستگی نیمه جان روی تخت می افتادم اما حتی شده چند صفحه می خواندم. هنوز هم ادامه دارد. کتاب رو همراهم آوردم. منتظرم تموم بشه. شاید در موردش نوشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1 توسط گلناز |

- تابستون پرباری بود.

-اتاقم مرتبه، چمدونم بوی سبزی خشک میده، بوی دستای مهربون مامانم.

-با اینکه امسال خیلی تلاش کردم که همه ی دوستامو ببینم، بازم خیلی هاشونو ندیدم، از این بابت دلگیرم.

-نتیجه ی امتحان لعنتی با وجود ۳ تا نمره ی عالی، فقط به خاطر یه نمره ی متوسط خراب شد.

اگر یه روز معلم شدم نمره ی "آ" رو از تو کارنامه های بچه ها پاک می کنم. جاش... چه می دونم... شاید به جای یه معیار، ۱۰ تا دیگه بذارم.

اما به هرحال... من آدم نمی شم، باز امتحان می دم.

یکدندگی لعنتی، می ترسم یه روز بالاخره کار دستم بده.

-به قول ممد طالاری، دارم به هدفم فکر می کنم.

شب آخره. نمی دونم خوشحالم یا ناراحت. دروغ چرا، بازم استرس دارم. به دلداری احتیاج دارم. برام دعا کنین. من رفتم.

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1 توسط گلناز |

زرشک.

بیشتر از سه چهارم عمرت را درس می خوانی، با آنهمه کبکبه و دبدبه؟! هم لاف دانشمندی می زنی و باز دست و پایت سر امتحان می لرزد.

باز هم تابستانم گذشت، باز هم گذشت و به خواندن و امتحان دادن گذشت. قسمت جالب داستان این است که من عاشق درس نیستم حتی آنقدرها هم جربزه و اعتماد به نفس امتحان دادن ندارم و با این حال همیشه در حال امتحان پس دادنم.

یاد ناپلئون افتادم  یک جمله به ناپلئون نسبت می دهند که از دو چیز بیشتر نمی ترسید: امتحان و شکست.

من از ساعت های بعد از امتحان بیشتر می ترسم. آمدم خانه، غر زدم به جان مامانم، اتاق درهم ام را دیدم که کاغذ و کتاب و لباس از در و دیوارش آویزان است، بعد در نهایت پوچی به این فکر کردم که: "حالا باید چه کار کنم؟"

وقتی سه چهارم از عمرت را فقط  با درس و امتحان و استرس های همراهش طی کنی تازه می رسی به ابتدای تاریک جاده. این طور می شود که سر خرت را دوباره کج می کنی به آن سو که بگویی: "خب، خوبه حالا شروع کنم برای امتحان یک ماه دیگه ام بخونم!".

زرشک.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16 توسط گلناز |

 

یاد گرفتم پیرزن ها، دیوانه ها، مست ها، سیگاری ها و تنهایی آدم ها را درک کنم.

 منظره ی پنجره ی اتاقم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4 توسط گلناز |

امروز برای چند تا کار اداری به چند نفر مختلف با رده های سازمانی متفاوت توی دانشگاه مراجعه کردم.

قبل از رفتن به دانشگاه با استرس به تعدد افرادی که باید می دیدم و کاغذ بازی ها و ... فکر کردم و اینکه اگه یکی از اونها تو کار من سنگ مینداخت یک هفته یا دو هفته کارم عقب می افتاد.

 الان که به این طرز تفکر "مریض" فکر می کنم دلم برای خودم و تمام بچه هایی که توی هزارتوی تشکیلات اداری دانشگاه و هر سازمان دولتی ای گیر کردن می سوزه.

نفر اول٬ مارگارتا هالتمن بود که قرار بود یه نامه برای من بنویسه. دو روز قبل از طریق ایمیل باهاش قرار گذاشته بودم که امروز ببینمش، سر ساعت یک منتظرم بود، نامه حاضر بود، لزومی نداشت وقت من حتی برای امضا تلف بشه. وقتی داشتم از دفتر می رفتم بیرون ازم معذرت خواهی کرد که نمی تونه بیشتر از مسئولیتش برام کاری بکنه. من هاج و واج نگاهش می کردم، دلم می خواست بغلش کنم! مثل فرشته ها معصومانه حرف می زد!

 نفر دوم، گیسلا تائوبه لیکسین، مدیر دوره فوق لیسانسمه،نامه ی مارگارتا رو خوند و برای اینکه از جوابی که می خواد به من بده مطمئن بشه، رفت و از همکارش اطلاعات بیشتر گرفت و نشونی یه نفر دیگه ارو تو یه ساختمون دیگه داد. وقتی داشتم می رفتم گفت می خوای همراهت بیام تا راحت تر پیداش کنی؟

من کم کم داشتم یه حسی شبیه آلیس در سرزمین عجایب پیدا می کردم!

گیسلا اشتباه نکرده بود و من توی ساختمون ریچارد دیسر گم شدم. از یه نفر توی اون ساختمون که در اتاقش باز بود پرسیدم همچین کسی رو می شناسه؟ یکم فکر کرد و گفت آره بیا نشونت بدم. دفتر مورد نظر دو طبقه بالاتر، توی یه کریدور پرت بود. اما اون کارمند تا مرحله ی زدن در اتاق ریچارد با من اومد و در حالیکه برام آرزوی "موفقیت" می کرد رفت.

 ریچارد، یه کشیش ساده ولی خیلی تر و تمیز با شش تا مدرک متفاوت از آمریکا، ایتالیا و سوئد، یه دفتر شیک و راحت داشت، توی یه گوشه ی دنج. من رو برای اولین بار می دید، نمی دونست از کجا اومدم، چه کارش دارم ولی خوش و بش گرمی باهام کرد و ازم اجازه خواست تا توی دو دقیقه، کار قبلیشو تموم کنه تا بتونه با من حرف بزنه.

کارش که تموم شد اومد تو اتاق انتظار دنبالم و به دفترش راهنماییم کرد.

یه صندلی رو کشید طرف میزش و دعوتم کرد بشینم. نیم ساعت تمام برای ترجمه ی مهر و امضای یکی از نامه هام از سوئدی به انگلیسی وقت گذاشت در حالیکه این وظیفه اش نبود. ازم پرسید اهل کجام و بهم گفت اگر نمی گفتی کجایی هستی هرگز از لهجه ات نمی فهمیدم. اغراق دلچسبی بود شنیدنش اونم از یه انگلیسی زبان.

اون موقع که توی دفتر دنج ریچارد نشسته بودم، یه خاطره ی دور، تو شهریور ۸۵ توی دانشگاه به یادم اومد. خواننده های قدیمی وبلاگم شاید به یاد بیارن جریان گزارش اولین صعود چهارهزار متریمو به قله ی دنا و بدبختی هایی که کشیدم تا یه کیسه خواب از دانشگاه برای دو شب امانت بگیرم که نشد.

(آخرین مسئولی که اون زمان رفتم پیشش که دو ساعت دیگه روی پا معطلم کنه، معاونت دانشجویی دانشگاه بود که قرار بود حکم صادر کنه که آیا مورد من اجازه ی استفاده از بیت المال رو داره یا نه؟

وقتی رفتم تو دفترش بهم نگاه نمی کرد. در دفترش رو که آروم بستم، پا شد سطل آشغال رو هل داد، درو باز کرد و سطل رو گذاشت جلوش که باز بمونه.

که من اول یه زنم، یه وسوسه... بعد شاید یه آدم، یه دانشجو...

یادم نمی ره اون روز جنون وار خودمو بعد از پنج ساعت گز کردن بالا و پایین دانشگاه اصفهان رسوندم خونه. اونقدر ذهنم شلوغ و حالم متهوع! بود که هندونه ارو با چاقو گذاشتم توی دهنم و شوری خون به جای آب هندونه ریخت توی دهنم.

خیر سرم، داشتم به قول آقایون می رفتم "خوش گذرونی"،"اردوی مختلط"،...)

ریچارد که کارشو تموم کرد ازم خواست یه دور باهاش ترجمه ارو بخونم که یه وقت اشتباه نکرده باشه.

بعد وقتی از کارش پرسیدم گفت مسئول اینه که بچه ها رو اول ترم ببره اردو های یک روزه و شهر رو نشونشون بده، جلسات بحث داره و ....

ازم دعوت کرد که توی جشن ماه آینده ی بچه های گروهش شرکت کنم. بهم قول داد که ۱۵، ۱۶ تا رقص محلی سوئدی متفاوت ببینم و "خیلی" بهم خوش بگذره!

ازش تشکر کردم و توی دلم گفتم نیستم، چون شاید یه ماه دیگه این ذهن و روح بیمار رو برگردونم به "وطن"اش.

 


پی نوشت: این خاطره ارو فعلا داشته باشین، هنوز نتیجه گیریش کامل نشده.

برای اینکه حال و هواتون عوض بشه، بیاین با هم دو تا عکس ببینیم

روبروی ورودی ساختمان دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه

نیمکت ارو ببین، غرق شده تو برف

روبروی در ورودی دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه، ۲ فروردین

آخن،آلمان  2 ژانویه 2009

 دوست دارم اسم این عکسم رو بذارم "امید"

آخن، آلمان، ۲ ژانویه ۲۰۰۹

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18 توسط گلناز |

 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

                                            موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست

                                                                                         که دوستش می دارند...*

دوستان عزیزم...

سال نو مبارک..!


*شعر از مارگوت بیکل

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0 توسط گلناز |

-اینجا از هر رنگ و نژاد و زبانی آدم هست و همه در کنار هم  به زبان انگلیسی درس می خونیم و امتحان میدیم.

-به عنوان یکی از دویست دانشگاه برتر دنیا، جو دانشگاه به طور دلپذیری برای درس خوندن راحته. از طرز طراحی میز و صندلی ها و تعداد اتاق های کامپیوتر گرفته تا محل کافی شاپ ها و تعدد دستگاه های مایکرو ویو برای دانشجوهایی که غذاشونو خودشون می پزن یا میارن.

-من تفاوت زیادی بین امکانات نمی بینم، حتی بین معلومات دانشجوهای اینجا و دانشجوهای دانشگاه خودمون.

*تفاوت آشکاری که من برای اولین بار دیدم تاکید زیاد روی "جمعی" درس خوندن بچه هاست.*

توی زاویه های خالی هر کریدوری از دانشگاه که ببینین، یه میز و چند تا صندلی گذاشتن برای بچه هایی که کار گروهی باید انجام بدن.

هر درسی که تا به حال داشتم مجبور بودم توی یه کار گروهی هم شرکت کنم. همیشه اساتید، گروه ها رو طوری انتخاب می کنن که تفاوت بین اعضای گروه تا جایی که میشه زیاد باشه و این، نهایتا، کار گروهی رو جذاب تر و نتیجه ارو بهتر می کنه. چون همیشه بحث و تعامل باعث میشه از همدیگه یه چیزی، هرچقدر کوچیک، یاد بگیریم. بجه هایی که مثلا توی زمینه ی مالی قوی ترن به بجه های بازاریابی کمک می کنن؛ اونی که زبانش قو ی تره اشکالات نوشته های اون یکی رو می گیره و...

هر درس به مدت پنج هفته به طور فشرده تدریس میشه و در این مدت دانشجوها که به دسته های چهار نفری با ملیت های متفاوت تقسیم شدن، باید یک پروژه ی گروهی عملی رو با استفاده از تئوری های تدریس شده انجام بدن. هر هفته یک گزارش کامل از فعالیت گروه باید سر کلاس ارائه بشه و دانشجوهای دیگه هم بدون دخالت استاد باید کار گروه های دیگه ارو بررسی و نقد علمی کنن. در گزارش نهایی، یک مقاله ی کامل تحویل داده میشه که قسمت اصلی نمره  دانشجوها بر این اساس محاسبه میشه.

اینطوری هم طرز بهتر کار کردن با وجود تفاوت های فرهنگی و زبانی و هم طرز درست نوشتن مقالات و آماده کردنشون در تاریخ نهایی تعیین شده ارو یاد می گیریم. همینطور طرز بیان مسئله و سخنرانی علمی رو هم تمرین می کنیم.

*تفاوت دیگه ای که اینجا با دانشگاه خودمون داره اینه که اساتید به اندازه دانشجوها و حتی بیشتر در تدریس و کارهای دانشجویی فعالیت دارن.*

 منظور من از "تفاوت"، در میزان زحمت کشیدنِ استاد نیست. منظور من، میزان "مشارکت"ِ استاد در کارهای دانشجوییه. یه مثال ساده بزنم. توی اولین درسمون، استاد یه اردوی یه روزه تدارک دید با ناهار و سخنرانی بچه های فارغ التحصیل موفقی که مثلا دو سال قبل دانشجوی درسش بودن. بین سخنرانی ها می رفتیم بیرون و با استادمون بازی می کردیم. سر امتیاز بحث می کردیم و ... هردفعه که برمی گشتیم توی ساختمون، استاد می رفت بالای سن و از بازی هایی که چند دقیقه ی پیش  می کردیم یه مثال مدیریتی  آنالیز شده ی خیلی "تمیز" برای ما میزد.

اینجا اساتید باید یک روز قبل از هر کلاسی، اسلاید هایی که می خوان از روشون درس بدن  رو روی وب سایت درس، که همه دانشجوها بهش دسترسی دارن، بذارن تا بچه ها مطالعه کنن و سوال هاشون رو روز بعد بپرسن. این موضوع واقعا روی یادگیری تاثیر میذاره.

هیچ دانشجویی نباید درسی رو حفظ کنه و جواب پس بده. باید "بفهمه" و روی کار شخصی و گروهیش تاثیر بده. یک ماه طول کشید تا من این تفاوت رو بین سیستم آموزشی ایران و اینجا بفهمم.

مثلا اگر قرار بود فصل 1 تا 5 رو برای هفته ی اول بخونیم و جواب یه سول رو بدیم، من می نشستم خط به خط کتاب رو می خوندم و مثلا سه صفحه در مورد prototype می نوشتم. بعد که می فهمیدم می نیمم نمره ارو گرفتم واقعا تعجب می کردم. بعد از دو، سه مورد فهمیدم اینجا من باید نظر شخصی خودمو در رابطه با تئوری های توی کتاب بنویسم. و نحوه ی ارزیابی تکالیف اینطوریه که هرچقدر در آنالیز موقعیت مطرح شده توی سوال ها خلاقیت نشون بدی، نمره ی بالاتری می گیری، اما به شرطی که خلاقیتت مبنای علمی قوی ای داشته باشه.

 هر استاد سخنرانی در هر درس حداقل یک یا دو کمک داره که معمولا یا اونها هم استاد هستن یا دانشجوهای دکترا هستن و به استادِ درس، توی مسائل مختلف مثل طرح تکالیف یا ارزیابی presentation  گروه ها کمک می کنن.

اینجوری ضعف هر استادی تو بعضی زمینه ها کمتر نمود یا تاثیر پیدا می کنه.

(ادامه دارد...)


   پی نوشت:

-عکس ها رو در ادامه ی مطلب ببینین

-اینجا می تونین یه فیلم با اطلاعات کافی در مورد دانشکده ی مدیریت دانشگاه اومئو ببینین.

دانشگاه اومئو (Umeå) پنجمین دانشگاه بزرگ سوئد از لحاظ تاریخچه ی فعالیته. شهر اومئو پنجمین شهر بزرگ سوئد از لحاظ جمعیته و در شمال سوئد (سیصد کیلومتری خط قطبی شمال) قرار داره.

دانشکده ی مدیریت دانشگاه اومئو ۱۵۰۰ تا دانشجو در رشته ها و رده های مختلف داره از جمله مدیریت مالی، بازاریابی، مدیریت (رشته ای که الان دارم می خونم)...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 5 توسط گلناز |

 یکی از همسایه های کریدور که اهل استکهلمه، برای روز ولنتاین رفته بود خونه.

وقتی برگشت تعریف می کرد با نامزدش رفته یه رستوران ایرانی و یه غذای خیلی خوشمزه خورده. می گفت خیلی تزئینات داخلیشو دوست داشته و کلا خیلی بهش چسبیده.

ازش پرسیدم یادت میاد اسم اون غذا رو؟ گفت اسمش سخت بود ولی یادمه اولش "قورمه" بود، همراهش یه نوشیدنی خیلی خوشمزه هم خوردیم، اسمش "دوغ" بود.

اسم درست "قورمه سبزی" رو بهش گفتم و توضیح دادم چطوری درست میشه.

امشب قورمه سبزی پخته بودم. بوش کریدورو برداشته بود. می خوام یه ظرف هم توی یخچال اون بذارم، فردا سورپریز بشه

خب...عشاق ایرانی ِ عزیز، شما شب ولنتاین، همدیگه ارو به چی مهمون کردین؟


یادمه، یکی از دوستان، قبل از اومدنم به سوئد، یه کامنت برای پست "آلبالوی جنگلی" گذاشته بود.

می خوام این عکس رو بهش تقدیم کنم:

تقریبا میوه های تمام فصول توی فروشگاه های زنجیره ای اینجا پیدا میشه و در مقایسه با وطن، با توجه به کیفیت، مزه و اینکه بیشترشون وارداتی هستن، قیمت خوبی دارن.

سیب های سوئد خیلی خوشمزه است و تعداد درخت ها ی سیبش اونقدر زیاده که توی فصل سیب اینجا، ملت می تونن برن خیابون روبرویی و سیب بچینن (شبیه فصل توتِ سفیدِ اصفهان)

میوه هایی مثل هندونه یا خربزه اگر کوچیک باشن، درسته می شه خریدشون اما اگر بزرگ باشن معمولا قاچی فروخته می شن. اینجوری به نظر من بهتر هم هست. می بینی که چی داری می خری!

حالا چند تا عکس خوشمزه...

ناهار فقیرانه ی دانشجویی 

مهمونی های شام کوچیک: خوراک مرغ، تاس کباب و سوپ، فسنجون، قیمه، همراه با برنج زعفرونی و  ته دیگ نونی، تخم مرغی، سیب زمینی ای

(ماست وخیار و آویشن یا دوغ همراه با گل و آویشن، پایه ی همیشگی سفره است)

شب یلدا، کیک شکلاتی، سالاد مخصوص! ( از نوع "من درآوردی")، نون زنجبیلی با پنیر و گوجه ی ترش و نعنا 

نون به خاطر بالا بودن دستمزد کارگرا، گرونه. اینجوریه که آدم بعضی وقتا زورش میاد پول اضافی بده و خودش دست به کار نون پختن میشه...

خلاصه هرچی کار ِ نکرده توی آشپزخونه ی مامان بود، توی این مدت کردم، از پختن "نون" گرفته تا "کیک تولد" برای دوستان

 جای همگی خالی

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 3 توسط گلناز |

خدای من...

زیباست...


پی نوشت: بقیه عکس ها و متن رو در "ادامه مطلب" ببینین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4 توسط گلناز |

 پیش نوشت:

"هیچ چیزی بهتر از شکم و یخچال ِ خالی، نمی تونه نبوغ آشپزی آدم رو بیدار کنه."


 مواد لازم: هرچی که تهِ

 جعبه ی لازانیا

شیشه ی سس

ظرف شیر

ظرف روغن

پاکت آرد

نمکدون

و پلاستیک سبزیجات نیمه آماده ی توی فریزر هست.

+ یکدونه تخم مرغ و یه قاشق رب

روش تهیه در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22 توسط گلناز |

 به یاد یه لیوان دزد قهار... می نوشیم! دو نقطه دی

از غنائم خیلی قشنگ و با ارزش آشپزخونه مشترک، لیوان هاییه که دانشجوهای قبلی جا گذاشتن و رفتن! این یکی گل منگلیه، حتی توش، خیلی چشممو گرفته، هر روز صبح چایی رو توی این می خورم، واقعا لذت بخشه یاد محمد س. افتادم که یه بار با بدجنسی یه لیوان بیست و سه هزارتومنی ازم دزدید. چاییه نوش جونش 

متن تصویر:

Three things real men can’t say,

I’m wrong

I’m lost

I can’t fix it

 خدا وکیلی عین حقیقته، نه؟

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 3 توسط گلناز |


مرده شور، تحصیل کردنمان را ببرد!
_______________________________

پ.ن. : توضیح واضحات بماند برای بعد از امتحان!


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0 توسط گلناز |

 

مدتی که درگیر امتحان و خوندن جزوه عتیقه بعضی اساتید و کتابهای دهه 80 با ترجمه های بی معنی و عجیب غریب بودم به یه نتیجه کاملا منطقی رسیدم: " بهتره مغزمو دست نخورده نگه دارم!"

_____________________________________________

یکی از بهترین نمره های این ترمم رو از استاد گل و بلبلی گرفتم که به اسم و دست خطم نمره داده بود و به یه بیت از سعدی که توی برگه امتحانی برای تعریف نظریه انگیزش فردریک هرزبرگ نوشته بودم:

" فرق است میان آنکه یارش در بر           با آنکه دو چشم انتظارش بر در"!

________________________________________

شاید این پست ادامه داشته باشه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23 توسط گلناز |