تبليغاتX
زندگی

امروز روز تمرین مدیریت پروژه بود. شش ساعت به صورت گروهی روی یه پروژه ی ساختمانی برای دانشکده کار کردیم. اولش یه ماکت با ماکارونی و لازانیا ساختیم که بیشتر برای تفریح بود تا ساختن یه ماکت درست و حسابی. بعد باید تکنیک های مدیریت پروژه برای زمانبندی و تقسیم کار و بودجه و کنترل و ریسک و .... رو با اطلاعاتی که در مورد پروژه داشتیم محاسبه می کردیم و یه برنامه مدیریت پروژه ی کامل می نوشتیم.

اینکه چه قدر شیوه ی آموزشی با ایران فرق می کنه، دیگه کم کم عادتم شده. چیزی که هنوز برام خیلی جالبه، روابط بین دانشجوهاست که هرکدوم از یه جای این کره خاکی اومدن با زبان و فرهنگ خیلی متفاوت. و کنار هم توی یه کلاس نشستن و دارن یه کار مشترک رو با هم به هدفش می رسونن.

توی گروه ما یه پسر انگلیسی شد مدیر پروژه (گرچه بیشتر تکروی می کرد تا مدیریت) و ما هم مشغول کار شدیم. به قسمت تقسیم کار و گروه بندی منابع انسانی که رسیدیم خیلی ساده گفت خب برای اینکه میزان بودجه کمتری استفاده کنیم من نیروی کار رو از کشورهای اروپای شرقی میارم که با پول کم زیاد کار می کنن. (حرفش به نظرتون آشنا نمیاد؟) یه دختر که از لهجش کاملا مشخص بود که رومانیایی باشه توی گروه بود که گرچه به روی خودش نیاورد ولی به شدت رنجید. وقتی طرح بودجه ارو توی کلاس توضیح دادیم هیچ کس روی عملی بودنش نظر مثبت نداشت، تنها دلیلشم این بود که عدد نهایی بودجه مورد نیازمون خیلی کم بود. دختر رومانیایی برگشت به مدیر پروژه گفت: بازم می خوای کارگر از اروپای شرقی بیاری؟ 

گاهی کلی گویی کتاب های مدیریت واقعا ناامیدم می کنه. یه بار به یه آقای دانشجوی دکترای خارج رفته ای گفتم مدیریت می خونم گفت مدیریت رو که همه بلدن، خوندن نمی خواد! واقعیت اینه که بیشتر کتابای مدیریت دقیقا همین طورن. وقتی که می خونیشون می گی اینا که همش توضیح واضحاته! اما وقتی پای عمل به نکات مدیریتی می رسه، بیشتر واکنش های شخصی می بینی تا واکنش های حرفه ای. اینجوریه که وقتی حساسیت و ظرافت این رشته ارو توی عمل می بینم واقعا لذت می برم. دلم درس خوندن برپایه ی تجربه می خواد. دوست دارم کار کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23 توسط گلناز |

خاصیت زندگی کردن توی یه شهر کاملا دانشجویی اینه که دوستایی پیدا می کنی که سال بعد یه جای دیگه ی دنیان. حالا تو اگه سال بعد توی همون شهری باشی که بودی، برای تعاملات اجتماعی باید دوست جدید پیدا کنی. به فرض اگه تو کسی باشی که فرآیند تعامل اجتماعیت طولانی باشه، از پارتی هایی که بوی ویسکی می ده خوشت نیاد و واقعا وقت هم نداشته باشی و دیگه حال کیک پختن و همه ارو به این بهانه دور هم جمع کردن رو هم نداشته باشی، می مونی تنها. مریم اواسط این ماه کوچ می کنه جنوب. مهدی و مهیار به واسطه خراب کردن دوچرخه نازنینم و به روی خودشون نیاوردن رسما ناپدید شدن. دوستان ایرانی ای که تازگی ها دیدم به دلایل نامعلومی خیلی عجیب و نچسبن. کلاس هام یجوریه که به ندرت چند تا آدم رو چند بار می بینم. یعنی شاید امروز باشه و از هفته ی دیگه یا من نباشم یا اون کلا نباشه. از همسایه های کریدور خیلی آرومم، یه دختر هندی که پزشکی می خونه هفته ای دو بار توی کریدور دیده می شه، پسر اتاق آخری رو فقط یه بار در حال رفتن به اتاقش از پشت دیدم، یعنی حتی نمی دونم چه شکلیه چه برسه به اینکه بدونم چی می خونه و کجاییه. می مونه دو تا پسر سوئدی، که با یکیشون به واسطه ی همیشه نیمه لخت بودن معذبم که حرف بزنم، و یه دختر سوئدی که تا حالا تنها رفتار دوستانه اش کنجکاوی توی قابلمه ی غذام بوده.

گذشته از تمام اینها، اتفاقات عجیبی هم در مورد بعضی از دوستای قدیمی می افته که واقعا درکشون نمی کنم. من خیلی دوست دارم به کسی چه غریبه چه آشنا کمک کنم تا راه حل مشکلش رو پیدا کنه. اگه این آدم دوست باشه که چند برابر براش وقت و انرژی می ذارم. اما نمی فهمم، چرا یه نفر فقط وقتی کار داره حال آدم رو می پرسه؟! این موضوع برای یه بار و دوبار به نظرم طبیعیه، ولی وقتی در طول چند سال آشنایی تکرار می شه، من نوعی واقعا می تونم به صمیمیت و محبت به عنوان علت وجودی این رابطه خوش بین باشم؟!

امروز داشتم به این فکر می کردم که دوستای خوبم رو می تونم با انگشتای دستم بشمارم. این یعنی خیلی تنهام؟

نمی دونم.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1 توسط گلناز |

این تنها خون نیست که پیوند خواهر و برادری ایجاد می کنه.

استکهلم رو، با وجود جمعیت کمش، دوست ندارم، فقط به خاطر اینکه کلان شهره و مثل هر کلان شهر دیگه ای آدم بدبخت داره و شلوغه.

وقتی توی ترمینال اتوبوس استکهلم، خسته و کوفته منتظر نشسته بودم به این فکر کردم که چی می تونه آرومم کنه... فقط فکر نزدیک بودن آغوش گرم و نرم مریم می تونست آرومم کنه. شال خاکستری سوغاتی من سرش بود، اشک توی چشماش حلقه زده بود. با اینکه کمتر از سه هفته پیش توی اصفهان دیده بودمش اما به سختی هم رو در آغوش کشیدیم و چند بار بوسیدیم.

مریم رو از راهنمایی می شناختم، اون موقع اون دبیرستان بود و با هم توی یه سرویس بودیم. من و اون به شدت فوتبالی بودیم و هربار که تیم ملی مسابقه داشت سرویس و مدرسه رو موقع برنامه صبحگاهی می ذاشتیم روی سرمون. متن های نقادانه و  جنجالی می نوشتیم، روی مقوا برای تیم فوتبال تبلیغ می نوشتیم و می چسبوندیم شیشه ی پشت مینی بوس هندلی درب و داغون سرویسمون. مریم شعر هم می گفت، گاهی برام می خوند. منم متن ادبی می نوشتم و براش می خوندم. نمی دونم دقیقا کی، اما یه روز، دیگه نه من می نوشتم نه اون...

سال پیش تابستون وقتی بعد از مدت ها دیدمش از آمال و آرزوهاش برام می گفت. هنوز نمی دونست من دارم میرم. من براش تعریف کردم و راه رو هم نشونش دادم. سخت کوش و پر تلاش راهش رو ادامه داد و با وجود داشتن پست مدیریت توی یه پروژه ی بزرگ توی یکی از شهرستان های جنوبی موفق شد درس هم بخونه و توی یکی از بهترین دانشگاه های استکهلم قبول بشه . امروز روز چهاردهم ورودش به سوئده.

بعد از روزای پر تنشی که این یک هفته داشتم، دیشب و امروز توی خونه اش واقعا احساس راحتی ِ "در خانه بودن" کردم. خواب راحت بی دغدغه، آرامش بعد از یه دوش آب داغ و خوردن چلو خورشتی که با وسواس و وقت زیاد پخته شده بود. خلاصه با چنان محبتی ازم پذیرایی کرد که بی استرس تونستم یه کوه ایمیل بزنم برای انواع اقسام تبلیغات اجاره خونه و به این فکر نکنم که از فردا شب در به درم.

مثل یه خواهر دوستش دارم و براش آرزوی شادی و آرامش همیشگی می کنم. با این وجود که فاصله ی مکانی داریم واقعا خوشحالم که وجودش اینجاست و گرمم می کنه .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22 توسط گلناز |

آدمیزاد موجود خیلی خیلی جالبیه. پر از نیاز، آرزو، توقع و انتظاره و در عین حال خودش رو قوی ترین و محق ترین می بینه.

دیشب خیلی خیلی عصبانی شدم. می گه عصبانیت نشانه ی ضعفه...(به نظر شما هست؟) اما من عصبانی شدن رو حق هرکسی می دونم که اگر غیر از این باشه دیگه اون آدم نرمال نیست.

خلاصه دیشب عصبانی شدم، سریع آماده شدم و زدم بیرون، دور خودم چرخیدم، روی سنگفرش بارون زده ی خیابون ها، ساعت ۱۲ شب. هوا مرطوب بود، نسیم ملایمی می وزید و شاخه های درختا رو به هم می زد. من بیرون زدن شبانه ارو خیلی دوست دارم،این ساعت خیابون ها به نظر من خیلی قشنگن. مخصوصا اگه بارون هم اومده باشه و انعکاس نور چراغ های سفید و نارنجی رو دو برابر کرده باشه.

رفتم تا در لیزه بری، شهربازی گوتبورگ، نیم ساعت نشستم، به اندازه ی یه بار سوارشدن به مشهور ترین قطار هوایی سوئد. و بعد برگشتم خونه.

حق داشتم عصبانی بشم. با من در موضع ضعف رفتار شده بود، رفتاری که حق من نبود. شایسته ی من نبود.

بی انصافانه دلم رو چرک کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی نظرتون در مورد شیوه ی نگارش این دو تا پست آخر چیه؟ دارم تمرین می کنم از چهارچوب هام بیام بیرون.

توی بازدید های خداحافظیم فهمیدم که خیلی از دوستانم، حتی اون هایی که با واسطه دوستم حساب می شن یا اونایی که یک یا دو بار، توی برنامه های گروه کوهنوردی دیدمشون، میان و وبلاگمو می خونن. از برخوردها و حرف ها فهمیدم که لازم نیست خیلی از چیزها رو تعریف کنم، همه کلیات زندگیمو می دونن تقریبا، تا حدی که اینجا نوشتم. حس عجیبیه. احساس می کنی توی ویترین نشستی، همه تو رو نگاه می کنن اما تو نمی تونی اونارو ببینی، اگرم تلاش کنی، سرت محکم می خوره به دیوارهای شیشه ای. نمی گم کامنت زوری بذارین، اما دوست دارم بدونم که هستین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان توی راه استکهلمم، اتوبوس اینترنت داره.

یکساعت پیش فهمیدم خونه ندارم توی اومئا. قرار بود با یکی از بچه های تازه واد هم خونه بشم. دو، سه ماهی هست که می شناسمش و دورادور کمکش می کنم. این دو سه روز قرار بود بیاد سوئد. اما هیچ خبری ازش نشد، خیلی نگرانش بودم. زنگ زدم از یه نفر دیگه خبر رسیدش رو گرفتم. یک ساعت پیش اس ام اس زده که "خونه گرفتی؟ اگه نگرفتی چند روز می خوای اینجا بمونی؟ آخه خواهرم می خواد بیاد پیشم."

چقدر زشت. به جاش خجالت کشیدم. زنگ زدم، یکم باهاش حرف زدم، نهایتا هم براش آرزوی موفقیت کردم. هنوز درد تنهایی و غربت نکشیده، وگرنه این رفتار رو نمی کرد.

مسئله ای نیست. من دوستای خوبی دارم، چند شب پیششون می مونم. امیدوارم سریع یه اتاق پیدا بشه. الان زمان خیلی شلوغیه. همه دنبال خونه می گردن. 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21 توسط گلناز |

اومدم توی شلوغی های تهران. رفتم بازدید عمه ی تنها و پیرم، اصفهانی را به شیوه ی خاص خودش و بسیار شیرین صحبت می کند و با وجود کهولت سن، هوش از جملات و رفتارش می بارد. وقت خداحافظی، غم  توی چشم هاش موج می زند... می گوید: "یعنی من باز شوما را می بینم؟" انگار که بخواهد بگوید: " نرو، فرصتی نیست که من باشم و باز تو رو ببینم"...

قلبم فشرده می شود. دلتنگی لعنتی... انگار هیچ وقت عادت نمی کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز دومیه که اومدم توی خیابون های گوتنبرگ. با یکی از دوستان ایستادیم توی ایستگاه اتوبوس. یه مست برامون آواز می خونه. می پرسه از کجا اومدین؟ می گیم ایران. می گه هااااااا.... ایرااااان، بنگ بنگ!، می گه تو سوئد چیکار می کنین؟ می گیم درس می خونیم. میگه یعنی No bang bang?!

هوا خوبه، در مقایسه با ایران خیلی خوبه. خنک، مرطوب اما نه اونقدر که شرجی باشه. نسبت به سال گذشته خیلی راحت ترم. مثبتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقیقا در بحبوحه ی رفتن، به صورت کاملا مازوخیستی، یه کتاب رو شروع کردم، "عقاید یک دلقک". کنجکاویم در مورد یک وبلاگ به همین اسم باعث شد بخونمش. شبها از خستگی نیمه جان روی تخت می افتادم اما حتی شده چند صفحه می خواندم. هنوز هم ادامه دارد. کتاب رو همراهم آوردم. منتظرم تموم بشه. شاید در موردش نوشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1 توسط گلناز |

آدم ها مثل پازل هستند. فرقی نمی کند "چند تکه" یا "چه شکلی"...تا وقتی جذابیت دارند که تا آخر آنها را کنار هم نچیده باشی...

زنگ خطر برای هر نوع رابطه ای (فرقی نمی کند چه نوع رابطه ای) وقتی است که "همه انچه راکه علاقه داشتی بدانی" برایت روشن شده باشد...

راه در آمدن از این "بن بست ِدانستن" یا ادامه دادن لذت یک رابطه، یا تضمین آینده ی آن رابطه دو چیز است:

- همیشه یک "راز"، یک "حرف"، یک "احساس"، یک "پاره از وجودت" را پیش خودت نگه داری.

- همیشه در جستجو باشی، همیشه خلاق باشی، به عناصر وجودت، به معلوماتت، تجربه ات،... اضافه کنی، در واقع همواره در جستجوی اضافه کردن یک قطعه به پازل وجودت باشی... نه برای "تکامل" که برای "فرار از تکامل".


نظر شما چیه؟ موافقید یا مخالف؟

به نظر شما جای "محبت" در این نظریه کجاست؟

Painting by: James Endicott

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 4 توسط گلناز |

امروز برای چند تا کار اداری به چند نفر مختلف با رده های سازمانی متفاوت توی دانشگاه مراجعه کردم.

قبل از رفتن به دانشگاه با استرس به تعدد افرادی که باید می دیدم و کاغذ بازی ها و ... فکر کردم و اینکه اگه یکی از اونها تو کار من سنگ مینداخت یک هفته یا دو هفته کارم عقب می افتاد.

 الان که به این طرز تفکر "مریض" فکر می کنم دلم برای خودم و تمام بچه هایی که توی هزارتوی تشکیلات اداری دانشگاه و هر سازمان دولتی ای گیر کردن می سوزه.

نفر اول٬ مارگارتا هالتمن بود که قرار بود یه نامه برای من بنویسه. دو روز قبل از طریق ایمیل باهاش قرار گذاشته بودم که امروز ببینمش، سر ساعت یک منتظرم بود، نامه حاضر بود، لزومی نداشت وقت من حتی برای امضا تلف بشه. وقتی داشتم از دفتر می رفتم بیرون ازم معذرت خواهی کرد که نمی تونه بیشتر از مسئولیتش برام کاری بکنه. من هاج و واج نگاهش می کردم، دلم می خواست بغلش کنم! مثل فرشته ها معصومانه حرف می زد!

 نفر دوم، گیسلا تائوبه لیکسین، مدیر دوره فوق لیسانسمه،نامه ی مارگارتا رو خوند و برای اینکه از جوابی که می خواد به من بده مطمئن بشه، رفت و از همکارش اطلاعات بیشتر گرفت و نشونی یه نفر دیگه ارو تو یه ساختمون دیگه داد. وقتی داشتم می رفتم گفت می خوای همراهت بیام تا راحت تر پیداش کنی؟

من کم کم داشتم یه حسی شبیه آلیس در سرزمین عجایب پیدا می کردم!

گیسلا اشتباه نکرده بود و من توی ساختمون ریچارد دیسر گم شدم. از یه نفر توی اون ساختمون که در اتاقش باز بود پرسیدم همچین کسی رو می شناسه؟ یکم فکر کرد و گفت آره بیا نشونت بدم. دفتر مورد نظر دو طبقه بالاتر، توی یه کریدور پرت بود. اما اون کارمند تا مرحله ی زدن در اتاق ریچارد با من اومد و در حالیکه برام آرزوی "موفقیت" می کرد رفت.

 ریچارد، یه کشیش ساده ولی خیلی تر و تمیز با شش تا مدرک متفاوت از آمریکا، ایتالیا و سوئد، یه دفتر شیک و راحت داشت، توی یه گوشه ی دنج. من رو برای اولین بار می دید، نمی دونست از کجا اومدم، چه کارش دارم ولی خوش و بش گرمی باهام کرد و ازم اجازه خواست تا توی دو دقیقه، کار قبلیشو تموم کنه تا بتونه با من حرف بزنه.

کارش که تموم شد اومد تو اتاق انتظار دنبالم و به دفترش راهنماییم کرد.

یه صندلی رو کشید طرف میزش و دعوتم کرد بشینم. نیم ساعت تمام برای ترجمه ی مهر و امضای یکی از نامه هام از سوئدی به انگلیسی وقت گذاشت در حالیکه این وظیفه اش نبود. ازم پرسید اهل کجام و بهم گفت اگر نمی گفتی کجایی هستی هرگز از لهجه ات نمی فهمیدم. اغراق دلچسبی بود شنیدنش اونم از یه انگلیسی زبان.

اون موقع که توی دفتر دنج ریچارد نشسته بودم، یه خاطره ی دور، تو شهریور ۸۵ توی دانشگاه به یادم اومد. خواننده های قدیمی وبلاگم شاید به یاد بیارن جریان گزارش اولین صعود چهارهزار متریمو به قله ی دنا و بدبختی هایی که کشیدم تا یه کیسه خواب از دانشگاه برای دو شب امانت بگیرم که نشد.

(آخرین مسئولی که اون زمان رفتم پیشش که دو ساعت دیگه روی پا معطلم کنه، معاونت دانشجویی دانشگاه بود که قرار بود حکم صادر کنه که آیا مورد من اجازه ی استفاده از بیت المال رو داره یا نه؟

وقتی رفتم تو دفترش بهم نگاه نمی کرد. در دفترش رو که آروم بستم، پا شد سطل آشغال رو هل داد، درو باز کرد و سطل رو گذاشت جلوش که باز بمونه.

که من اول یه زنم، یه وسوسه... بعد شاید یه آدم، یه دانشجو...

یادم نمی ره اون روز جنون وار خودمو بعد از پنج ساعت گز کردن بالا و پایین دانشگاه اصفهان رسوندم خونه. اونقدر ذهنم شلوغ و حالم متهوع! بود که هندونه ارو با چاقو گذاشتم توی دهنم و شوری خون به جای آب هندونه ریخت توی دهنم.

خیر سرم، داشتم به قول آقایون می رفتم "خوش گذرونی"،"اردوی مختلط"،...)

ریچارد که کارشو تموم کرد ازم خواست یه دور باهاش ترجمه ارو بخونم که یه وقت اشتباه نکرده باشه.

بعد وقتی از کارش پرسیدم گفت مسئول اینه که بچه ها رو اول ترم ببره اردو های یک روزه و شهر رو نشونشون بده، جلسات بحث داره و ....

ازم دعوت کرد که توی جشن ماه آینده ی بچه های گروهش شرکت کنم. بهم قول داد که ۱۵، ۱۶ تا رقص محلی سوئدی متفاوت ببینم و "خیلی" بهم خوش بگذره!

ازش تشکر کردم و توی دلم گفتم نیستم، چون شاید یه ماه دیگه این ذهن و روح بیمار رو برگردونم به "وطن"اش.

 


پی نوشت: این خاطره ارو فعلا داشته باشین، هنوز نتیجه گیریش کامل نشده.

برای اینکه حال و هواتون عوض بشه، بیاین با هم دو تا عکس ببینیم

روبروی ورودی ساختمان دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه

نیمکت ارو ببین، غرق شده تو برف

روبروی در ورودی دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه، ۲ فروردین

آخن،آلمان  2 ژانویه 2009

 دوست دارم اسم این عکسم رو بذارم "امید"

آخن، آلمان، ۲ ژانویه ۲۰۰۹

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18 توسط گلناز |

نشستم توی کتابخونه، با همکار تزم در مورد موضوع تز بحث می کنیم. قبلا، تز لیسانسش رو در مورد فرهنگ سازمانی شرکت های سوئدی-چینی نوشته بود و خیلی علاقه مند بود همین روند رو برای تز فوق لیسانسش هم دامه بده.

بگذریم از اینکه این موضوع چقدر برای منم مهمه که هر چی بدبختی توی سازمان های ایرانی می بینم، از بی فرهنگیشونه.

گفت: من دوست ایرانی زیاد دارم، با فرهنگتون یکم آشنام. بدم نمیاد روی مشکلات فرهنگی سازمان های ایرانی کار کنیم!

ازش پرسیدم: چی از ما می دونی؟

گفت: اولین چیزی که از فرهنگ شما دوست دارم، قلیونه!!!

تو دلم گفتم به به، باریکلا!

بعد گفت: اولین چیزی هم که خوشم نمیاد رفتار محدود کننده مردها با زن هاست!

باز تو دلم گفتم خب دیگه، سر و ته ماجرا رو می دونی. همین بسه!

اما نهایتا خیلی محترمانه جواب دادم که: ببین اون قلیونی که رفقا بهت نشون دادن برای سرگرمیه. یه وسیله ی خیلی قدیمی سنتی هم هست.

گفت: خیلی با حاله! من واقعا خوشم میاد!

دیدم از خر شیطون پایین نمیاد گفتم باشه، به هر حال... اون رفتاری هم که از مرد ایرانی دیدی بیشتر وقت ها از شدت محبت و علاقه اشونه، (جون خودشون)، اما چون معمولا حد و مرز طرف مقابل رو نمی شناسن، زیاده روی می کنن.

نهایتا...نمی دونم از اون مرد ایرانی چی دیده بودکه با توضیحات منم قانع نشد.


پی نوشت:

۱.نظر شما چیه؟

۲.نظرتون خیلی مهمه!

۳.میگم ها، اگر به همین روند تشویق کردن من ادامه بدین، دیگه نمی نویسم ها! این پست های آخر رو با لحن شوخی نوشتم که بلکه جو عوض بشه. بعدش شروع کنم در مورد زندگی دانشجویی توی این کشور حرف بزنم. اگر تحویل بگیرین، عکسم میذارما!

۴. یکی از خوانندگان بسیار عزیز وبلاگم بهم گفته نظر نمیذاره دیگه چون به نظرش اینجا همه هم رو می شناسن! خب. این نشون میده که همه  با پیش زمینه ذهنی نظر میدیم. از همه بیشتر خود من. می تونیم در عوض، مثلا بیایم اول تعریفمون رو از فرهنگ بنویسیم، بعد در رابطه با فرهنگ ایرانی بحث کنیم.

۵.اون مورد توی پرانتز هم به پر قبای آقایون بر نخوره لطفا، خودتون می دونین چی می گم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0 توسط گلناز |

 

امروز یه مرد ایرانی دیدم با پوست سبزه و موهای بلوند.

یعنی... تونسته جایی توی جامعه بور سوئد پیدا کنه؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 2 توسط گلناز |