تبليغاتX
زندگی

زنگ زدم بهش. می گم دلم برات تنگ شده. چند وقت پیش خوابتو دیدم، داشتی نی نی دار می شدی. میگه مرسی عزیزم. راستش می خواستم زودتر بهت بگم ولی نخواستم اعصابتو خورد کنم. ما داریم جدا می شیم.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 2 توسط گلناز |

امروز روز تمرین مدیریت پروژه بود. شش ساعت به صورت گروهی روی یه پروژه ی ساختمانی برای دانشکده کار کردیم. اولش یه ماکت با ماکارونی و لازانیا ساختیم که بیشتر برای تفریح بود تا ساختن یه ماکت درست و حسابی. بعد باید تکنیک های مدیریت پروژه برای زمانبندی و تقسیم کار و بودجه و کنترل و ریسک و .... رو با اطلاعاتی که در مورد پروژه داشتیم محاسبه می کردیم و یه برنامه مدیریت پروژه ی کامل می نوشتیم.

اینکه چه قدر شیوه ی آموزشی با ایران فرق می کنه، دیگه کم کم عادتم شده. چیزی که هنوز برام خیلی جالبه، روابط بین دانشجوهاست که هرکدوم از یه جای این کره خاکی اومدن با زبان و فرهنگ خیلی متفاوت. و کنار هم توی یه کلاس نشستن و دارن یه کار مشترک رو با هم به هدفش می رسونن.

توی گروه ما یه پسر انگلیسی شد مدیر پروژه (گرچه بیشتر تکروی می کرد تا مدیریت) و ما هم مشغول کار شدیم. به قسمت تقسیم کار و گروه بندی منابع انسانی که رسیدیم خیلی ساده گفت خب برای اینکه میزان بودجه کمتری استفاده کنیم من نیروی کار رو از کشورهای اروپای شرقی میارم که با پول کم زیاد کار می کنن. (حرفش به نظرتون آشنا نمیاد؟) یه دختر که از لهجش کاملا مشخص بود که رومانیایی باشه توی گروه بود که گرچه به روی خودش نیاورد ولی به شدت رنجید. وقتی طرح بودجه ارو توی کلاس توضیح دادیم هیچ کس روی عملی بودنش نظر مثبت نداشت، تنها دلیلشم این بود که عدد نهایی بودجه مورد نیازمون خیلی کم بود. دختر رومانیایی برگشت به مدیر پروژه گفت: بازم می خوای کارگر از اروپای شرقی بیاری؟ 

گاهی کلی گویی کتاب های مدیریت واقعا ناامیدم می کنه. یه بار به یه آقای دانشجوی دکترای خارج رفته ای گفتم مدیریت می خونم گفت مدیریت رو که همه بلدن، خوندن نمی خواد! واقعیت اینه که بیشتر کتابای مدیریت دقیقا همین طورن. وقتی که می خونیشون می گی اینا که همش توضیح واضحاته! اما وقتی پای عمل به نکات مدیریتی می رسه، بیشتر واکنش های شخصی می بینی تا واکنش های حرفه ای. اینجوریه که وقتی حساسیت و ظرافت این رشته ارو توی عمل می بینم واقعا لذت می برم. دلم درس خوندن برپایه ی تجربه می خواد. دوست دارم کار کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23 توسط گلناز |

خاصیت زندگی کردن توی یه شهر کاملا دانشجویی اینه که دوستایی پیدا می کنی که سال بعد یه جای دیگه ی دنیان. حالا تو اگه سال بعد توی همون شهری باشی که بودی، برای تعاملات اجتماعی باید دوست جدید پیدا کنی. به فرض اگه تو کسی باشی که فرآیند تعامل اجتماعیت طولانی باشه، از پارتی هایی که بوی ویسکی می ده خوشت نیاد و واقعا وقت هم نداشته باشی و دیگه حال کیک پختن و همه ارو به این بهانه دور هم جمع کردن رو هم نداشته باشی، می مونی تنها. مریم اواسط این ماه کوچ می کنه جنوب. مهدی و مهیار به واسطه خراب کردن دوچرخه نازنینم و به روی خودشون نیاوردن رسما ناپدید شدن. دوستان ایرانی ای که تازگی ها دیدم به دلایل نامعلومی خیلی عجیب و نچسبن. کلاس هام یجوریه که به ندرت چند تا آدم رو چند بار می بینم. یعنی شاید امروز باشه و از هفته ی دیگه یا من نباشم یا اون کلا نباشه. از همسایه های کریدور خیلی آرومم، یه دختر هندی که پزشکی می خونه هفته ای دو بار توی کریدور دیده می شه، پسر اتاق آخری رو فقط یه بار در حال رفتن به اتاقش از پشت دیدم، یعنی حتی نمی دونم چه شکلیه چه برسه به اینکه بدونم چی می خونه و کجاییه. می مونه دو تا پسر سوئدی، که با یکیشون به واسطه ی همیشه نیمه لخت بودن معذبم که حرف بزنم، و یه دختر سوئدی که تا حالا تنها رفتار دوستانه اش کنجکاوی توی قابلمه ی غذام بوده.

گذشته از تمام اینها، اتفاقات عجیبی هم در مورد بعضی از دوستای قدیمی می افته که واقعا درکشون نمی کنم. من خیلی دوست دارم به کسی چه غریبه چه آشنا کمک کنم تا راه حل مشکلش رو پیدا کنه. اگه این آدم دوست باشه که چند برابر براش وقت و انرژی می ذارم. اما نمی فهمم، چرا یه نفر فقط وقتی کار داره حال آدم رو می پرسه؟! این موضوع برای یه بار و دوبار به نظرم طبیعیه، ولی وقتی در طول چند سال آشنایی تکرار می شه، من نوعی واقعا می تونم به صمیمیت و محبت به عنوان علت وجودی این رابطه خوش بین باشم؟!

امروز داشتم به این فکر می کردم که دوستای خوبم رو می تونم با انگشتای دستم بشمارم. این یعنی خیلی تنهام؟

نمی دونم.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1 توسط گلناز |