تبليغاتX
زندگی
روناک جمله جالبی از یه کتاب نقل کرده:

“It’s good to have more than one plan. You never know what will happen in life”

برنامه ام تغییر کرد. برگشتم گوتنبرگ. تا یک ماه فقط روی تزم کار می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17 توسط گلناز |

این تنها خون نیست که پیوند خواهر و برادری ایجاد می کنه.

استکهلم رو، با وجود جمعیت کمش، دوست ندارم، فقط به خاطر اینکه کلان شهره و مثل هر کلان شهر دیگه ای آدم بدبخت داره و شلوغه.

وقتی توی ترمینال اتوبوس استکهلم، خسته و کوفته منتظر نشسته بودم به این فکر کردم که چی می تونه آرومم کنه... فقط فکر نزدیک بودن آغوش گرم و نرم مریم می تونست آرومم کنه. شال خاکستری سوغاتی من سرش بود، اشک توی چشماش حلقه زده بود. با اینکه کمتر از سه هفته پیش توی اصفهان دیده بودمش اما به سختی هم رو در آغوش کشیدیم و چند بار بوسیدیم.

مریم رو از راهنمایی می شناختم، اون موقع اون دبیرستان بود و با هم توی یه سرویس بودیم. من و اون به شدت فوتبالی بودیم و هربار که تیم ملی مسابقه داشت سرویس و مدرسه رو موقع برنامه صبحگاهی می ذاشتیم روی سرمون. متن های نقادانه و  جنجالی می نوشتیم، روی مقوا برای تیم فوتبال تبلیغ می نوشتیم و می چسبوندیم شیشه ی پشت مینی بوس هندلی درب و داغون سرویسمون. مریم شعر هم می گفت، گاهی برام می خوند. منم متن ادبی می نوشتم و براش می خوندم. نمی دونم دقیقا کی، اما یه روز، دیگه نه من می نوشتم نه اون...

سال پیش تابستون وقتی بعد از مدت ها دیدمش از آمال و آرزوهاش برام می گفت. هنوز نمی دونست من دارم میرم. من براش تعریف کردم و راه رو هم نشونش دادم. سخت کوش و پر تلاش راهش رو ادامه داد و با وجود داشتن پست مدیریت توی یه پروژه ی بزرگ توی یکی از شهرستان های جنوبی موفق شد درس هم بخونه و توی یکی از بهترین دانشگاه های استکهلم قبول بشه . امروز روز چهاردهم ورودش به سوئده.

بعد از روزای پر تنشی که این یک هفته داشتم، دیشب و امروز توی خونه اش واقعا احساس راحتی ِ "در خانه بودن" کردم. خواب راحت بی دغدغه، آرامش بعد از یه دوش آب داغ و خوردن چلو خورشتی که با وسواس و وقت زیاد پخته شده بود. خلاصه با چنان محبتی ازم پذیرایی کرد که بی استرس تونستم یه کوه ایمیل بزنم برای انواع اقسام تبلیغات اجاره خونه و به این فکر نکنم که از فردا شب در به درم.

مثل یه خواهر دوستش دارم و براش آرزوی شادی و آرامش همیشگی می کنم. با این وجود که فاصله ی مکانی داریم واقعا خوشحالم که وجودش اینجاست و گرمم می کنه .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22 توسط گلناز |

آدمیزاد موجود خیلی خیلی جالبیه. پر از نیاز، آرزو، توقع و انتظاره و در عین حال خودش رو قوی ترین و محق ترین می بینه.

دیشب خیلی خیلی عصبانی شدم. می گه عصبانیت نشانه ی ضعفه...(به نظر شما هست؟) اما من عصبانی شدن رو حق هرکسی می دونم که اگر غیر از این باشه دیگه اون آدم نرمال نیست.

خلاصه دیشب عصبانی شدم، سریع آماده شدم و زدم بیرون، دور خودم چرخیدم، روی سنگفرش بارون زده ی خیابون ها، ساعت ۱۲ شب. هوا مرطوب بود، نسیم ملایمی می وزید و شاخه های درختا رو به هم می زد. من بیرون زدن شبانه ارو خیلی دوست دارم،این ساعت خیابون ها به نظر من خیلی قشنگن. مخصوصا اگه بارون هم اومده باشه و انعکاس نور چراغ های سفید و نارنجی رو دو برابر کرده باشه.

رفتم تا در لیزه بری، شهربازی گوتبورگ، نیم ساعت نشستم، به اندازه ی یه بار سوارشدن به مشهور ترین قطار هوایی سوئد. و بعد برگشتم خونه.

حق داشتم عصبانی بشم. با من در موضع ضعف رفتار شده بود، رفتاری که حق من نبود. شایسته ی من نبود.

بی انصافانه دلم رو چرک کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی نظرتون در مورد شیوه ی نگارش این دو تا پست آخر چیه؟ دارم تمرین می کنم از چهارچوب هام بیام بیرون.

توی بازدید های خداحافظیم فهمیدم که خیلی از دوستانم، حتی اون هایی که با واسطه دوستم حساب می شن یا اونایی که یک یا دو بار، توی برنامه های گروه کوهنوردی دیدمشون، میان و وبلاگمو می خونن. از برخوردها و حرف ها فهمیدم که لازم نیست خیلی از چیزها رو تعریف کنم، همه کلیات زندگیمو می دونن تقریبا، تا حدی که اینجا نوشتم. حس عجیبیه. احساس می کنی توی ویترین نشستی، همه تو رو نگاه می کنن اما تو نمی تونی اونارو ببینی، اگرم تلاش کنی، سرت محکم می خوره به دیوارهای شیشه ای. نمی گم کامنت زوری بذارین، اما دوست دارم بدونم که هستین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان توی راه استکهلمم، اتوبوس اینترنت داره.

یکساعت پیش فهمیدم خونه ندارم توی اومئا. قرار بود با یکی از بچه های تازه واد هم خونه بشم. دو، سه ماهی هست که می شناسمش و دورادور کمکش می کنم. این دو سه روز قرار بود بیاد سوئد. اما هیچ خبری ازش نشد، خیلی نگرانش بودم. زنگ زدم از یه نفر دیگه خبر رسیدش رو گرفتم. یک ساعت پیش اس ام اس زده که "خونه گرفتی؟ اگه نگرفتی چند روز می خوای اینجا بمونی؟ آخه خواهرم می خواد بیاد پیشم."

چقدر زشت. به جاش خجالت کشیدم. زنگ زدم، یکم باهاش حرف زدم، نهایتا هم براش آرزوی موفقیت کردم. هنوز درد تنهایی و غربت نکشیده، وگرنه این رفتار رو نمی کرد.

مسئله ای نیست. من دوستای خوبی دارم، چند شب پیششون می مونم. امیدوارم سریع یه اتاق پیدا بشه. الان زمان خیلی شلوغیه. همه دنبال خونه می گردن. 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21 توسط گلناز |

اومدم توی شلوغی های تهران. رفتم بازدید عمه ی تنها و پیرم، اصفهانی را به شیوه ی خاص خودش و بسیار شیرین صحبت می کند و با وجود کهولت سن، هوش از جملات و رفتارش می بارد. وقت خداحافظی، غم  توی چشم هاش موج می زند... می گوید: "یعنی من باز شوما را می بینم؟" انگار که بخواهد بگوید: " نرو، فرصتی نیست که من باشم و باز تو رو ببینم"...

قلبم فشرده می شود. دلتنگی لعنتی... انگار هیچ وقت عادت نمی کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز دومیه که اومدم توی خیابون های گوتنبرگ. با یکی از دوستان ایستادیم توی ایستگاه اتوبوس. یه مست برامون آواز می خونه. می پرسه از کجا اومدین؟ می گیم ایران. می گه هااااااا.... ایرااااان، بنگ بنگ!، می گه تو سوئد چیکار می کنین؟ می گیم درس می خونیم. میگه یعنی No bang bang?!

هوا خوبه، در مقایسه با ایران خیلی خوبه. خنک، مرطوب اما نه اونقدر که شرجی باشه. نسبت به سال گذشته خیلی راحت ترم. مثبتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقیقا در بحبوحه ی رفتن، به صورت کاملا مازوخیستی، یه کتاب رو شروع کردم، "عقاید یک دلقک". کنجکاویم در مورد یک وبلاگ به همین اسم باعث شد بخونمش. شبها از خستگی نیمه جان روی تخت می افتادم اما حتی شده چند صفحه می خواندم. هنوز هم ادامه دارد. کتاب رو همراهم آوردم. منتظرم تموم بشه. شاید در موردش نوشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1 توسط گلناز |