-اتاقم مرتبه، چمدونم بوی سبزی خشک میده، بوی دستای مهربون مامانم.
-با اینکه امسال خیلی تلاش کردم که همه ی دوستامو ببینم، بازم خیلی هاشونو ندیدم، از این بابت دلگیرم.
-نتیجه ی امتحان لعنتی با وجود ۳ تا نمره ی عالی، فقط به خاطر یه نمره ی متوسط خراب شد.
اگر یه روز معلم شدم نمره ی "آ" رو از تو کارنامه های بچه ها پاک می کنم. جاش... چه می دونم... شاید به جای یه معیار، ۱۰ تا دیگه بذارم.
اما به هرحال... من آدم نمی شم، باز امتحان می دم.
یکدندگی لعنتی، می ترسم یه روز بالاخره کار دستم بده.
-به قول ممد طالاری، دارم به هدفم فکر می کنم.
شب آخره. نمی دونم خوشحالم یا ناراحت. دروغ چرا، بازم استرس دارم. به دلداری احتیاج دارم. برام دعا کنین. من رفتم.
هیچ چیز به اندازه ی یه جسم خسته، نمی تونه یه روح خسته ارو آروم کنه.
هنگامی که نیکان در جا سرکوب می شوند؟
و هم آنان که دوستدار نیکان اند؟
آزادی را چه سود
هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند؟
خرد را چه سود
هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می آورد
که همگان را بدان نیاز است؟
(برتولت برشت)

زرشک.
بیشتر از سه چهارم عمرت را درس می خوانی، با آنهمه کبکبه و دبدبه؟! هم لاف دانشمندی می زنی و باز دست و پایت سر امتحان می لرزد.
باز هم تابستانم گذشت، باز هم گذشت و به خواندن و امتحان دادن گذشت. قسمت جالب داستان این است که من عاشق درس نیستم حتی آنقدرها هم جربزه و اعتماد به نفس امتحان دادن ندارم و با این حال همیشه در حال امتحان پس دادنم.
یاد ناپلئون افتادم
یک جمله به ناپلئون نسبت می دهند که از دو چیز بیشتر نمی ترسید: امتحان و شکست.
من از ساعت های بعد از امتحان بیشتر می ترسم. آمدم خانه، غر زدم به جان مامانم، اتاق درهم ام را دیدم که کاغذ و کتاب و لباس از در و دیوارش آویزان است، بعد در نهایت پوچی به این فکر کردم که: "حالا باید چه کار کنم؟"
وقتی سه چهارم از عمرت را فقط با درس و امتحان و استرس های همراهش طی کنی تازه می رسی به ابتدای تاریک جاده. این طور می شود که سر خرت را دوباره کج می کنی به آن سو که بگویی: "خب، خوبه حالا شروع کنم برای امتحان یک ماه دیگه ام بخونم!".
زرشک.
بعضی وقتها، یکهو، دقیقا یکهو، دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.
بعد فکر می کنم اگر از آن "جور دیگر" خوشم نیامد چه؟ خودم را در انتهای راه رفته فرض می کنم و برمیگردم نگاه می کنم؛ به نظرم غیر قابل برگشت می آید...
پس می روم توی پوسته ی محافظه کارانه ی اخلاقی، اجتماعی، تربیتی ِدرست یا نادرستِ همیشگی و این فکر "یکهویی" را می گذارم گوشه ی ذهنم که خاک بخورد تا دفعه ی بعدی که طوفان خاطرات یا اتفاقات یا هر چه - آدم از آینده چه می داند- دوباره بیاید توی ذهنم و من آن راه نرفته ی وسوسه آمیز را بروم و نرفته برگردم توی خودم.
اما به هرحال، از شما چه پنهان، بعضی وقت ها... دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.
- با وجود هزار و یک کار انباشته ی در حال انجام، یک کتاب هم خوندم: "شما که غریبه نیستید"، هوشنگ مرادی کرمانی. توی مایه های کتاب "درخت زیبای من"، اثر ژوزه مائورو دِواسکنسلوس بود. دردم گرفت. در عین زیبایی و شیرینی، دردناک بود.
حال و روزم، مثال زندگی شخصیت های کتاب های عباس معروفی شده که هرآنچه بر سرشان می آید، مقصر خاصی ندارد، و منطق تمام آدم ها حتی قاتل زن معصوم داستانش، منطقی است که باید بپذیری؛ انگار که واقعا، راه چاره ی دیگری نبوده است، نداشته است، نتوانسته داشته باشد.
دلم می خواد ربات بودم