تبليغاتX
زندگی

برای پیدا کردن راه حل مساله رفته ام دکتر.

می گوید: قید و بند زیاد داری؟

می خندم.

می گویم: قید و بند نه، اما چهارچوب چرا.

می گوید: قید و بند خوب نیست، سعی کن بیشتر با دوستانت صمیمی شوی.

می گویم: صمیمیت که شاخ و دم ندارد. همین حالا هم صمیمی ام فقط ضمایر جمع جملاتم مفرد نمی شوند، نمی گذارم شوخی های قومی قبیله ای بگویند، جلویم سیگار بکشند، حرف بی ناموسی بزنند و... اما قلیان می توانند بکشند...!  تلاش می کنم خوب گوش کنم، اما معمولا زیاد حرف نمی زنم.

کمی با تعجب نگاهم می کند و می گوید: صمیمیت را بیشتر تمرین کن!

-------------------------------------------------------------------------------------

جان گلناز، من با شما صمیمی نیستم؟!

چطور رفتار کنم صمیمی ترم؟

(نظراتتون مهمه)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0 توسط گلناز |

دارم شنا یاد می گیرم.

نگین چه قدر دیر یا چرا اینقدر دیر؟!

هرگز از آب نترسیدم، اما عزم یاد گرفتن شنا رو هم نداشتم. بعضی وقت ها پیش میومد که دلم می خواست من هم شنا بلد می بودم و می پریدم وسط قسمت عمیق رودخانه ای که از "دره نگار (نی گاه)"* می گذشت یا شنا بلد می بودم و واجد شرایطی که بتونم با کاظم و بچه های گروه کوه برم جنوب گردی...

حالا که برگشتم، دارم شنا یاد می گیرم.

حس عجیبیه غوطه ور بودن، لذت تجربه ی یه محیط دیگه، محیطی که جسمت توش سبک تره، آرامش نرمی که از نوازش آب روی پوستت حس می کنی و از همه بامزه تر و هیجان انگیزتر، شیرجه زدن...

با اینکه آگاهانه شیرجه می زنم توی آب، اون چند ثانیه ای که از خط منفصل آب و هوا رد می شم، تمام سیستم ادراکی بدنم به هم میریزه، و تمام هوش و حواسم میره توی دست و پاهام تا کشیده بمونن.

امروز بعد از هربار شیرجه زدن، صدای قلبمو که سفت می کوبید به قفسه سینم، توی گوش هام می شنیدم و به لرزش دست و پام می خندیدم. به نظرم دارم پیر می شم برای ماجراجویی، حتی از نوع ساده اش!

می دونم خیلی زود به هیجان این کار هم عادت می کنم ولی دوست داشتم بنویسمش که یادم بمونه اولین تجربه های ماهی شدن رو.


*دره نگار رو سال هشتاد و سه با گروه کوهنوردی نمونه فتح کردم! سه شبانه روز توی راه بودم و بیشتر از سی بار از یه رودخونه ی خروشان توی یه دره ی بکر و زیبا رد شدم. اولین تجربه ی نیمه کوهنوردیم بود و خیلی بهم چسبید...

دره نگار، واقع در استان لرستان، شهرستان دورود: گزارش یکی از برنامه های گروه رو توی این منطقه ببینید.

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18 توسط گلناز |

آدم ها مثل پازل هستند. فرقی نمی کند "چند تکه" یا "چه شکلی"...تا وقتی جذابیت دارند که تا آخر آنها را کنار هم نچیده باشی...

زنگ خطر برای هر نوع رابطه ای (فرقی نمی کند چه نوع رابطه ای) وقتی است که "همه انچه راکه علاقه داشتی بدانی" برایت روشن شده باشد...

راه در آمدن از این "بن بست ِدانستن" یا ادامه دادن لذت یک رابطه، یا تضمین آینده ی آن رابطه دو چیز است:

- همیشه یک "راز"، یک "حرف"، یک "احساس"، یک "پاره از وجودت" را پیش خودت نگه داری.

- همیشه در جستجو باشی، همیشه خلاق باشی، به عناصر وجودت، به معلوماتت، تجربه ات،... اضافه کنی، در واقع همواره در جستجوی اضافه کردن یک قطعه به پازل وجودت باشی... نه برای "تکامل" که برای "فرار از تکامل".


نظر شما چیه؟ موافقید یا مخالف؟

به نظر شما جای "محبت" در این نظریه کجاست؟

Painting by: James Endicott

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 4 توسط گلناز |