
بالاخره من هم به دور نمایی زیبا وصل شدم. همون تپه سبزی که در راه، موقعی که بی حوصله سرمو به شیشه اتوبوس تکیه داده بودم، پیداش کردم. سال پیش در جریان مسافرتی به یکی ازروستاهای نزدیک به این محل، پیرمردی حرف از تپه ای می زد که بلندترین و سرسبزترین تپه ای بوده که توی عمرش دیده. می گفت اسمش، تپه زندگیه.
دیگه داشتم به تک درخت بید نزدیک می شدم. نشانه ای از زندگی که از فاصله دور و در پهنای دشت، بر فراز تپه ای بلند، زیبایی و تنهاییش رو به رخ می کشید. تپه مثل همیشه سبز بود. همون طور که با خودم قرار گذاشته بودم، تمام راه رو با پای برهنه اومدم. درخت بید، بزرگ و موقر بود. احترامی وصف نشدنی رو می طلبید. احترامی که حتی پس از گذشت از او و حرکت به نقطه ای مرتفع تر، ذره ای از مقدارش کاسته نشد. تا نوک تپه چیز زیادی باقی نمانده بود. به قول پیرمرد کافی بود در راه به خودت فکر کنی، وقتی افکارت نتیجه می ده، به بالا ترین نقطه صعود کردی. به عقیده او یکی از دلایل نامگذاری تپه همین موضوعه. می گفت بچه های روستا هر شب با قصه ای از این محل به خواب می رن. می گفت همیشه زمانی که مادر داستانش رو با خوابیدن خدا بر روی این تپه به پایان می رسونه، خیالش راحته که خیلی وقته فرزنداش در خواب فرو رفتن.
وسایل رو روی تپه گذاشتم. برام مسخره بود که چرا با خودم زیر انداز آوردم. همه چیز مثل یک سایه روشن، مثل تغییر ملایم رنگ قرمز به زرد یک سیب، آرام و منطقی بود. گیاهان نوک تپه در اوج افتخار بودند. گلهای بنفش کوچک که آزاد به هر شکلی رشد می کردند و همسایه های سبزی که زیر نظر مستقیم خالقشان بزرگ شده بودند. رو به نمای زیبای دشت دراز کشیدم. رادیو جیبیمو بیرون آوردم. تنظیمش بهم خورده بود. ابتدا صدای موسیقی آرام و خفیف شنیده می شد ولی پس از چند ثانیه وضوحش بیشتر شد:
شنوندگان ارجمند و صمیمی برنامه موسیقی برتر،حال نوبت پخش
آهنگ زیبایی با تک نوازی تار فرا رسیده. با هم از این موسیقی
زیبا و دلنشین لذت می بریم.
نفس عمیقی کشیدم. حرکت سایه ابرها بی نظیر بود. اجتماعات گیاهان همچون پولک های تن یک ماهی در انعکاس نور یک برکه کم عمق، درخششی غریب و البته قریب داشتند.
رادیو رو به کناری گذاشتم. پلک هام داشت سنگینی می کرد. بوی نم و خاک همراه با عطر رقیق گیاهان وحشی آرزوهای تحقق یافته من در این چند لحظه بودند.
در راه بازگشت، باز هم از پنجره اتوبوس به تپه، به درخت بید تنها نگاه کردم. دلم برای زندگی تنگ شده بود!
توکای مقدس باز یه بازی اختراع کرده. از ایده اش خوشم اومد.
یاری که من برای یارکشی انتخاب کردم کسیه که هم خوب می نویسه، هم کامپیوترش خراب نیست، هم مسافرت نرفته، هم جو انتخابات انو اونقدر نگرفته که حتی حال خوندن وبلاگ منو نداشته باشه.... اولین یارمو کشیدم: افشین.
منتظر یه پست خیلی خوب هستم... یه پست در مورد زندگی، برای "زندگی".![]()
Eternal Sunshine of the Spotless Mind

Michel Gondry ۲۰۰۴
موضوع داستان (از دید من) این بود که تمایل به پاک کردن خاطرات، راه حل حذف کردن آدم ها از توی قلبمون نیست؛ و شاید این نکته که حتی اگر به زور بخوایم سرنوشت رو تغییر بدیم، شرایط طوری رغم می خوره که درست به همون نقطه آغاز برگردیم. اون موقع است که شاید بفهمیم راهی که انتخاب کردیم، اشتباه بوده.
سوال اینه که آیا همیشه اونقدر خوش شانس هستیم که به این نکته برسیم، یا به موقع این موضوع رو بفهمیم؟!
خدایا
تو که خود درد دادی
درمان را هم برسان...