تبليغاتX
زندگی

 بهاره! دلم برایت تنگ شده!

وقتی که بی حوصله برایت فقط "سکوت" می کردم و می گفتی تو رو خدا ول کن اون ... که تو کله اته. و من که به لیست کلماتی که به گنجینه ی ادبم اضافه شد فکر می کردم باز سکوت می کردم.

دلم برای لحن صدایت و برق آبی اطلسی چشمانت تنگ شده وقتی چشم نازک می کردی و در اتاقی که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کس جز ما نبود صدایت را وسوسه بار کوتاه می کردی که : ببین جیگر، می خوای برم آبجو بگیرم؟ همچین آرومت می کنه تا فردا صبح راحت می خوابی!

من می خندیدم، به طعم ترش وسوسه، به خاطرات گندیده، به هزار و یک زهر ِ مار!

و نهایتا لبخند می زدم که: نه، اهلش نیستم بهاره.

و تو با عصبانیتی که عصبانی نبود، خنده آور بود می گفتی: ولم کن بابا، نشستی ساکت عین ...، هر چی بت می گم می گی ....، می گم بیا حرف بزنیم مث ... نگام می کنی، می گم آبجو می خوری می گی .... ، آخه تو دیگه چه .... هستی!!!

و من که از هضم آن همه ... عقب می ماندم چشمم روی رگ آبی لپ چپت می ماند و بی اختیار می خندیدم.

دلم برایت تنگ شده که تو هم با من، بی خود، بخندی و بگویی آفرین، بخند. حالا بیا بریم بیرون یه نخ سیگار بکشیم.

و من با عصبانیتی که عصبانی نبود، به جانت غر بزنم که تو غلط می کنی با اون غده ی "چیز" (یادم نمی آید خودش چه می گفت همیشه) تو کلّت سیگار می کشی، من اهلش نیستم!

و تو یک قطار دیگر باز برایم ردیف کنی از گنجینه ی الفاظت.

دلم برایت تنگ شده. دلم برای غلو کردن هایت، استرسی شدن هایت، دلم برای چنگ و دندان مادرانه نشان دادنت تنگ شده. که اگر زیاد حرف می زدی، مدعی نبودی، خودپرست نبودی، غر می زدی اما منفی باف نبودی. که شوهرت همان دیو بی شاخ و دمی بود که کاسه ی چشم قشنگت را خورد کرده بود که با شرمندگی انداخته بودیش زندان. که اگر اختیار جسمت با شوهرت بود روحت را نفروختی. تقسیمش کردی در سه گوشه ی دنیا. تو بی دروغ یک "زن" بودی.

اصلا مثل خودِ درونت بودی. 

دلم برایت تنگ شده. دلم برای آن "راست"ِ درونت تنگ شده.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13 توسط گلناز |

خیره شدم به قرمزی چشماش... به بازی بازیِ انگشتاش... به نحیفی تنش...

- چی می شد اینهمه خاطره رو با غصه ی "چطور یادم بره" نمی کاشتی تو دل من؟

یه درد ظریف از قلبم کشید به گلوم، شد یه بغض بزرگ.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21 توسط گلناز |

 

یاد گرفتم پیرزن ها، دیوانه ها، مست ها، سیگاری ها و تنهایی آدم ها را درک کنم.

 منظره ی پنجره ی اتاقم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4 توسط گلناز |

اینجوری نگاهم نکنین، من یه روزی داستان می نوشتم...! از نوع کوتاه... و می فرستادمش برای بخش شبانگاهی شنبه های رادیو پیام که اون موقع صدرالدین شجره مجریش بود. (هنوزم هست؟) صدای خیلی گرمی داشت و  مشوق خیلی خوبی بود با وجود اینکه هیچوقت جواب نامه نمی داد. برنامه ی شنبه شب ها همیشه مطبوع و دلخواه من بود. معمولا انتخاب های آقای شجره روی داستان های نویسنده های روس یا کریستین بوبن یا شل سیوستر استاین می گشت. بخش های دیگه برنامه ی چهارساعته اش رو هم خیلی خوب مدیریت می کرد.

من چند تا داستان خوب نوشتم، اولین بار اول یا دوم راهنمایی بودم، اولین و آخرین نمایشنامه ام رو نوشتم که توی کشور اول شد. بار بعد یه داستان کوتاه کمدی اخلاقی!! نوشتم به اسم "دروازه ی خوشبختی"که داستان زندگی نمایندگان تنبل های دنیا توی یه شهر فراموش شده بود؛ سال سوم دبیرستان بودم و توی رادیو پخش شد. تجربه ی جالبی بود وقتی بعدا از سه چهار نفر دوست دور و  نزدیک شنیدم که اون موقع رادیوشون روشن بوده و داستان من رو شنیدن.

آخرین داستانم رو برای بخش داستان مسابقه ی "پرسش مهر" نوشتم. داستان نیمه تخیلیِ نیمه عرفانیِ به خیال خودم جالبی بود، اما از مرحله ی معلم پرورشی پیش دانشگاهی اونورتر نرفت چون از کلمات ابهام آمیزی مثل "شراب عشق" و "انگور" استفاده کرده بودم و پسر داستانم توی سفر "ابهام برانگیز"اش با یه دختر به اسم "آفتاب" آشنا شده بود.

من مجبور شدم به خاطر نوشتن اون داستان "معذرت خواهی" کنم تا کارم به جاهای باریک نکشه...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عنوان پست از وبلاگ روجا اقتباس شده، وقتی پای بعضی از پست های "شاید داستان" اش رو اینطوری امضا می کنه.

 این پست رو برای توضیح پست قبل نوشتم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18 توسط گلناز |

من، یه آدمم، از نوع ساده اش، خیلی ساده؛ می دونم که یه روز می میرم و می دونم که چیزی که منو می کشه جاه طلبیه، نه برای ثروت، نه برای مقام که برای به چنگ آوردن جواب یه علامت سؤال.

من توی ارضای جاه طلبیم موفق نبودم، گاهی حتی در جهت مخالف رسیدن بهش حرکت کردم...

الان نشستم توی یه کپه ی آتیش و به قرمزی خوشرنگ علامت سؤالم نگاه می کنم و می سوزم...

طاقتش رو نداشتم، می فهمی؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0 توسط گلناز |

 

"دختر دریا"، اثر من!!! اقتباس از ایده های سارا عضدی

با مداد رنگیام آشتی کردم...

یه دریا موج کشیدم با یه قایق. نشستم توش و اومدم پیش شما...

 برگشتم خونه. به هین راحتی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4 توسط گلناز |