تبليغاتX
زندگی

پیش نوشت:

این پست رو درست یک ماه پیش نوشتم. بعد از نوشتنش احساس کردم منظورم رو خوب منتقل نکردم، پس همینجا موند، عمومی نشد.

این پست "قال و قیل" رو بعد از یک ماه خوندم و احساس کردم از جهاتی مشترکات زیادی با این نوشته داره. این اتفاق بار اول نیست که برام میفته وقتی وبلاگ دوستانم رو می خونم یا باهاشون صحبت می کنم. برام جالبه که می بینم همه ی ما، گاهی به یه موضوع فکر می کنیم، از جهات متفاوت یا حتی گاهی یکسان. انگار که یه روح مشترک بین ما پخش شده و ما گاهی مسائل مشترک "انسانی" مون رو با هم، در یک زمان، مرور می کنیم...

به هر حال، من اون موقع "خاطره نویسی" کردم و این پست الان برای من، یه خاطره ی قدیمیه، گرچه به اندازه ی همون موقع واقعیه.


۱۸ اسفند ۸۷:

مدتیه که دارم احساسات خاص جدیدی رو تجربه می کنم.

مثلا خواب زیاد می بینم. بعضی وقتها سه چهار نوع داستان مختلف توی یه شب.  خواب های قدیمی رو توی بیداری به یاد میارم. گاهی توی شلوغ ترین ساعت های روز.

حواس پنجگانه ام قوی تر شده. صفت ها رو پر رنگ تر می بینم و حس می کنم. نور، رنگ،... و صدا از همه بیشتر. عصبانیتم، خنده هام، گریه هام، نفرت و محبتی که نسبت به آدم ها و اشیا حس می کنم، همه جور دیگه ای شده، که گاهی عذاب آوره، گاهی خنده دار و گاهی دلچسب.

اما دروغ چرا... هنوز از به اشتباه "درک شدن" به عذابم. این تاسف و پشیمانی از به اشتباه انداختن دیگران هم شدیدتر شده، اونقدر که گاهی از پیدا کردن یه راه مناسب برای تعامل احساساتم مستاصل می شم و به سادگی، مثل یک بچه، گریه می کنم. اما منزوی نمی شم. بیشتر تقلا می کنم.

زندگی، زندگی همیشگی، روزها و ساعت هام،... همه ی "عادی" های گذشته، دیگه "عادی" نیستن. همه جدیدن، شبیه به یه ماجراجویی کامل. شبیه صخره نوردی با بیست کیلو اضافه وزن بدون داشتن طناب حمایت. شاید اگر خودم انتخابش کرده بودم می گفتم "حماقت" نه "ماجراجویی".

حالا به این شلوغ پلوغی درونی، درگیری ها و تجربه های جدید رنگارنگ به خاطر زندگی و درس خوندن توی یه کشور دیگه با  تفاوت های فرهنگی و زبانی و ... دوری از رفقای هم  فکرت و حس دلتنگی و غربت زدگی رو هم اضافه کن.

یه حس خاصیه. واقعیتیه که انگار توهم می بینیش. یا قبلا مثل  توهم می دیدیش اما حالا واقعی تر شده،پر رنگ تر شده.

به نظر دیوونگیه اگه بگم مرگ رو هم حتی نزدیکتر می بینم. به قوت همین زندگی. نفس هایی که می کشم.

شب ها اتاقم رو مرتب می کنم و می خوابم. گاهی بهترین لباسمو می پوشم و می خوابم. بیشتر حموم می رم که تمیزتر باشم اگر توی خواب مردم.

راستش رو بخواید نسبت به قبل، زندگیم منظم تره، خیالم هم راحت تر.

بیشتر از قبل می نویسم. دلم برای حرفایی که توی مغزمه ولی به خاطر "سکوت" همیشگی، هرگز به زبون نیاوردم می سوزه.

محمد حسینزاده و علی قیصری عزیز، جای شما خالی که ببینید چقدر کمتر "سخت" می گیرم. به خودم و همینطور به دیگران.

حقیقت تلخیه اما تازگی ها فهمیدم حس خوشبختی یا بدبختی، غم و شادی، امید و نا امیدی، تاریکی و روشنایی، بیشتر به جسمی وابسته است که مجموعه ای از هورمونهاست. هورمونهایی که به ژنتیک سلول های بدن "هم" وابسته ان و به عواملی که خودتون دخالتی توی انتخابش نداشتین و قدرت لازم رو هم برای تغییرش ندارین. شاید سرشون رو بتونین شیره بمالین، اما عوضش نمی تونین بکنین.

وقتی خواب هامو به وضوح، در بیداری به یاد میارم، گاهی به این فکر می کنم که شاید من در دنیاهای دیگری هم حاضر بودم.

اگر حس منو بفهمید، الان، از ناتوانی درک پیچیدگی نظام زندگیتون، اشکتون در میاد.

راستی توی پرانتز بگم... توی هیچ برهه ای از زندگیم اینقدر عاقل نبودم. فکر نکنین دیوانه شدم.

 فکر کنید به حرف هایی که زدم.

توی این سناریو، خودتون رو بذارین به جای "من" و فکر کنین.

شاید بگین... بی خیال بابا، فایده اش چیه آخه.

خوشا به سعادتتون که چه شیرین در خوابین.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0 توسط گلناز |

امروز برای چند تا کار اداری به چند نفر مختلف با رده های سازمانی متفاوت توی دانشگاه مراجعه کردم.

قبل از رفتن به دانشگاه با استرس به تعدد افرادی که باید می دیدم و کاغذ بازی ها و ... فکر کردم و اینکه اگه یکی از اونها تو کار من سنگ مینداخت یک هفته یا دو هفته کارم عقب می افتاد.

 الان که به این طرز تفکر "مریض" فکر می کنم دلم برای خودم و تمام بچه هایی که توی هزارتوی تشکیلات اداری دانشگاه و هر سازمان دولتی ای گیر کردن می سوزه.

نفر اول٬ مارگارتا هالتمن بود که قرار بود یه نامه برای من بنویسه. دو روز قبل از طریق ایمیل باهاش قرار گذاشته بودم که امروز ببینمش، سر ساعت یک منتظرم بود، نامه حاضر بود، لزومی نداشت وقت من حتی برای امضا تلف بشه. وقتی داشتم از دفتر می رفتم بیرون ازم معذرت خواهی کرد که نمی تونه بیشتر از مسئولیتش برام کاری بکنه. من هاج و واج نگاهش می کردم، دلم می خواست بغلش کنم! مثل فرشته ها معصومانه حرف می زد!

 نفر دوم، گیسلا تائوبه لیکسین، مدیر دوره فوق لیسانسمه،نامه ی مارگارتا رو خوند و برای اینکه از جوابی که می خواد به من بده مطمئن بشه، رفت و از همکارش اطلاعات بیشتر گرفت و نشونی یه نفر دیگه ارو تو یه ساختمون دیگه داد. وقتی داشتم می رفتم گفت می خوای همراهت بیام تا راحت تر پیداش کنی؟

من کم کم داشتم یه حسی شبیه آلیس در سرزمین عجایب پیدا می کردم!

گیسلا اشتباه نکرده بود و من توی ساختمون ریچارد دیسر گم شدم. از یه نفر توی اون ساختمون که در اتاقش باز بود پرسیدم همچین کسی رو می شناسه؟ یکم فکر کرد و گفت آره بیا نشونت بدم. دفتر مورد نظر دو طبقه بالاتر، توی یه کریدور پرت بود. اما اون کارمند تا مرحله ی زدن در اتاق ریچارد با من اومد و در حالیکه برام آرزوی "موفقیت" می کرد رفت.

 ریچارد، یه کشیش ساده ولی خیلی تر و تمیز با شش تا مدرک متفاوت از آمریکا، ایتالیا و سوئد، یه دفتر شیک و راحت داشت، توی یه گوشه ی دنج. من رو برای اولین بار می دید، نمی دونست از کجا اومدم، چه کارش دارم ولی خوش و بش گرمی باهام کرد و ازم اجازه خواست تا توی دو دقیقه، کار قبلیشو تموم کنه تا بتونه با من حرف بزنه.

کارش که تموم شد اومد تو اتاق انتظار دنبالم و به دفترش راهنماییم کرد.

یه صندلی رو کشید طرف میزش و دعوتم کرد بشینم. نیم ساعت تمام برای ترجمه ی مهر و امضای یکی از نامه هام از سوئدی به انگلیسی وقت گذاشت در حالیکه این وظیفه اش نبود. ازم پرسید اهل کجام و بهم گفت اگر نمی گفتی کجایی هستی هرگز از لهجه ات نمی فهمیدم. اغراق دلچسبی بود شنیدنش اونم از یه انگلیسی زبان.

اون موقع که توی دفتر دنج ریچارد نشسته بودم، یه خاطره ی دور، تو شهریور ۸۵ توی دانشگاه به یادم اومد. خواننده های قدیمی وبلاگم شاید به یاد بیارن جریان گزارش اولین صعود چهارهزار متریمو به قله ی دنا و بدبختی هایی که کشیدم تا یه کیسه خواب از دانشگاه برای دو شب امانت بگیرم که نشد.

(آخرین مسئولی که اون زمان رفتم پیشش که دو ساعت دیگه روی پا معطلم کنه، معاونت دانشجویی دانشگاه بود که قرار بود حکم صادر کنه که آیا مورد من اجازه ی استفاده از بیت المال رو داره یا نه؟

وقتی رفتم تو دفترش بهم نگاه نمی کرد. در دفترش رو که آروم بستم، پا شد سطل آشغال رو هل داد، درو باز کرد و سطل رو گذاشت جلوش که باز بمونه.

که من اول یه زنم، یه وسوسه... بعد شاید یه آدم، یه دانشجو...

یادم نمی ره اون روز جنون وار خودمو بعد از پنج ساعت گز کردن بالا و پایین دانشگاه اصفهان رسوندم خونه. اونقدر ذهنم شلوغ و حالم متهوع! بود که هندونه ارو با چاقو گذاشتم توی دهنم و شوری خون به جای آب هندونه ریخت توی دهنم.

خیر سرم، داشتم به قول آقایون می رفتم "خوش گذرونی"،"اردوی مختلط"،...)

ریچارد که کارشو تموم کرد ازم خواست یه دور باهاش ترجمه ارو بخونم که یه وقت اشتباه نکرده باشه.

بعد وقتی از کارش پرسیدم گفت مسئول اینه که بچه ها رو اول ترم ببره اردو های یک روزه و شهر رو نشونشون بده، جلسات بحث داره و ....

ازم دعوت کرد که توی جشن ماه آینده ی بچه های گروهش شرکت کنم. بهم قول داد که ۱۵، ۱۶ تا رقص محلی سوئدی متفاوت ببینم و "خیلی" بهم خوش بگذره!

ازش تشکر کردم و توی دلم گفتم نیستم، چون شاید یه ماه دیگه این ذهن و روح بیمار رو برگردونم به "وطن"اش.

 


پی نوشت: این خاطره ارو فعلا داشته باشین، هنوز نتیجه گیریش کامل نشده.

برای اینکه حال و هواتون عوض بشه، بیاین با هم دو تا عکس ببینیم

روبروی ورودی ساختمان دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه

نیمکت ارو ببین، غرق شده تو برف

روبروی در ورودی دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه، ۲ فروردین

آخن،آلمان  2 ژانویه 2009

 دوست دارم اسم این عکسم رو بذارم "امید"

آخن، آلمان، ۲ ژانویه ۲۰۰۹

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18 توسط گلناز |

 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

                                            موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست

                                                                                         که دوستش می دارند...*

دوستان عزیزم...

سال نو مبارک..!


*شعر از مارگوت بیکل

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0 توسط گلناز |