تبليغاتX
زندگی

خدای من...

زیباست...


پی نوشت: بقیه عکس ها و متن رو در "ادامه مطلب" ببینین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4 توسط گلناز |

دلم می خواد ربات بودم


- اما این دلیل نمی شه پرونده ی پست های قبلی بسته شده باشه. هر چی لازم می دونین، بگین...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1 توسط گلناز |

نشستم توی کتابخونه، با همکار تزم در مورد موضوع تز بحث می کنیم. قبلا، تز لیسانسش رو در مورد فرهنگ سازمانی شرکت های سوئدی-چینی نوشته بود و خیلی علاقه مند بود همین روند رو برای تز فوق لیسانسش هم دامه بده.

بگذریم از اینکه این موضوع چقدر برای منم مهمه که هر چی بدبختی توی سازمان های ایرانی می بینم، از بی فرهنگیشونه.

گفت: من دوست ایرانی زیاد دارم، با فرهنگتون یکم آشنام. بدم نمیاد روی مشکلات فرهنگی سازمان های ایرانی کار کنیم!

ازش پرسیدم: چی از ما می دونی؟

گفت: اولین چیزی که از فرهنگ شما دوست دارم، قلیونه!!!

تو دلم گفتم به به، باریکلا!

بعد گفت: اولین چیزی هم که خوشم نمیاد رفتار محدود کننده مردها با زن هاست!

باز تو دلم گفتم خب دیگه، سر و ته ماجرا رو می دونی. همین بسه!

اما نهایتا خیلی محترمانه جواب دادم که: ببین اون قلیونی که رفقا بهت نشون دادن برای سرگرمیه. یه وسیله ی خیلی قدیمی سنتی هم هست.

گفت: خیلی با حاله! من واقعا خوشم میاد!

دیدم از خر شیطون پایین نمیاد گفتم باشه، به هر حال... اون رفتاری هم که از مرد ایرانی دیدی بیشتر وقت ها از شدت محبت و علاقه اشونه، (جون خودشون)، اما چون معمولا حد و مرز طرف مقابل رو نمی شناسن، زیاده روی می کنن.

نهایتا...نمی دونم از اون مرد ایرانی چی دیده بودکه با توضیحات منم قانع نشد.


پی نوشت:

۱.نظر شما چیه؟

۲.نظرتون خیلی مهمه!

۳.میگم ها، اگر به همین روند تشویق کردن من ادامه بدین، دیگه نمی نویسم ها! این پست های آخر رو با لحن شوخی نوشتم که بلکه جو عوض بشه. بعدش شروع کنم در مورد زندگی دانشجویی توی این کشور حرف بزنم. اگر تحویل بگیرین، عکسم میذارما!

۴. یکی از خوانندگان بسیار عزیز وبلاگم بهم گفته نظر نمیذاره دیگه چون به نظرش اینجا همه هم رو می شناسن! خب. این نشون میده که همه  با پیش زمینه ذهنی نظر میدیم. از همه بیشتر خود من. می تونیم در عوض، مثلا بیایم اول تعریفمون رو از فرهنگ بنویسیم، بعد در رابطه با فرهنگ ایرانی بحث کنیم.

۵.اون مورد توی پرانتز هم به پر قبای آقایون بر نخوره لطفا، خودتون می دونین چی می گم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0 توسط گلناز |

 پیش نوشت:

"هیچ چیزی بهتر از شکم و یخچال ِ خالی، نمی تونه نبوغ آشپزی آدم رو بیدار کنه."


 مواد لازم: هرچی که تهِ

 جعبه ی لازانیا

شیشه ی سس

ظرف شیر

ظرف روغن

پاکت آرد

نمکدون

و پلاستیک سبزیجات نیمه آماده ی توی فریزر هست.

+ یکدونه تخم مرغ و یه قاشق رب

روش تهیه در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22 توسط گلناز |

بالاخره طلسمش رو شکستم.

نمی دونم چند بار، تلویزیون ایران این فیلم رو پخش کرده بود و چندبار نقدش رو خونده بودم... اما هربار که برنامه ریزی می کردم ببینمش، یه کاری پیش میومد که نمی تونستم.

آخرین بار، درست قبل از اومدنم بود. نشسته بودم توی اتاقم پشت کامپیوتر و صدای موسیقی متن خیلی قشنگش رو می شنیدم اما اونقدر استرس کارهای عقب افتاده ارو می کشیدم که نمی تونستم به دیدن زندگی ِ قشنگِ "امِلی" فکر کنم.

اما امشب دیدمش.

واقعا قشنگ بود.

بدجوری بهم چسبید.

بعضی جاها حتی حس همزاد پنداری!! بهم دست می داد و براش ذوق می کردم.

قشنگ ترین قسمت فیلم، برای من، جایی بود که امِلی راهش رو پیدا کرده بود. توصیف ظریف هیجان "فهمیدن" توی فیلم نامه و حسی که صورت اون دختر داشت، طرز راه رفتنش، حرکت دوربین و نور و آب و پل و پرواز پرنده ها روی زمینه ی موسیقی ِ نرم و شادابِ فیلم....

Amélie has a strange feeling of absolute harmony

It’s a perfect moment.

Soft light...

A scent in the air,

The quiet murmur of the city.

She breathes deeply.

Life is simple and clear.

A surge of love, an urge to help mankind comes over her.

 خیلی قشنگ بود.

دارم به این فکر می کنم که شاید این فیلم رو باید الان می دیدم.

 پوستر فیلم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 5 توسط گلناز |

 

بین بحث هایی که تا حالا شده، ندیدم کسی بهتر از نگین، خواهر عزیزم، وطن رو به این قشنگی تعریف کنه...

"مادرم هرکجاست وطنم همون جاست"

این تعریف فقط از کسی بر میاد که سالها، توی مرزهای خاکی وطنش، درد غربت کشیده باشه...

 


با توجه به اینکه ناخواسته بحثی رو بین دوستان راه انداختم، و با توجه به کامنت هایی که دوستان، از جمله مهدی، گذاشتن و به نظر میاد به اشتباه انداختمشون، می خوام کمی موضوع پست قبلیم و علت نوشتنش رو شفاف تر بیان کنم. 

اول این که دلم می خواد توحه شما رو به عنوان پست قبلیم جلب کنم: جهانی که در آن زندگی می کنم، نه "جهانی که در آن زندگی می کنیم"*.

علت نوشتن این پست هم این بود که خیلی تصادفی، کامنت مهدی برای یکی از پست های قبلیم، با کامنت خصوصی حامد، کنار هم قرار گرفتن و من وقتی تفاوت آشکار بین این دو نوع طرز تفکر رو دیدم، تصمیم گرفتم بنویسم.

خواستم بنویسم اما نه از نحوه ی فرستادن تقاضای تحصیل، دانشگاه، رنکینگ، گرفتن ویزای شنگن، مسافرت اروپا و ... بلکه از دیدگاهی که باعث میشه آدم ها، زندگیشون و مشکلاتشون رو، واقعی و نه ساده انگارانه، ببینن.

مهدی برای من یک نمونه ی کامل از یک جوان ایرانی باهوش و با استعداده که داره توی وطن خاکیش برای داشتن یه زندگی راحت که حق همه است، تحت فشار، زجر می کشه. مهدی نمونه ی واقعی من بود به عنوان کسی که داره مشکلات واقعی رو می بینه و تحمل می کنه و انشاالله که "دلسرد" نشده. روی این کلمه تاکید کردم تا ببینیدش و ربطش رو هم به کامنت حامد دنبال کنید!

حامد، که من نمی شناسمش، شاید در شرایط مهدی و امثال مهدی باشه و شاید هم نه، اما می دونم که به واسطه خوندن سفرنامه اروپا در وبلاگ محسن برای اولین بار به وبلاگ من اومده، کامنت خصوصی ای گذاشته بود که اینجا به طور کامل عنوان نمی کنم. طرز نگارش این کامنت تداعی کننده ی یک کمبود بود. "منم ازین مملکت کاملآ دلسرد شدم" برای من یک توجیه کاملا اغراق آمیز و مقرضانه برای خارج رفتنه. 

باید بگم زندگی، اینجا، اونقدر هم آسون نیست که کسی رو که با این دید اومده، دلسرد نکنه. این نظر شخصی منه؛ پس خواستم به جای مشاوره برای خارج رفتن، نظر شخص خودم رو بیان کنم، نه در مورد اینکه "وطن کجاست و چه جایگاهی باید تو زندگی انسان داشته باشه"*، بلکه در مورد خود شناسی.

من نخواستم در مورد وطن بحثی رو شروع کنم، که اگر بخوام بکنم، وقت بیشتری به خودم میدم تا بیشتر ببینم، بیشتر بشنوم و بیشتر بدونم تا محتاطانه تر قضاوت کنم. تا تحت فشار شرایط (چه در ایران و چه در اینجا)، خفقان یا غربت، اسمش را هرچه که بگذارید، تصمیم نگیرم.

مثال ها رو در مورد خودم زدم چون این "جهانی است که من در آن زندگی می کنم" و حامد هم از من پرسیده بود. این عنوان رو هم مخصوصا انتخاب کردم چون نوشته هام رو با گریزی به یکی از مقالات دکتر سروش با نامی شبیه به این، "جهانی که در آن زندگی می کنیم"، نوشته بودم.

من "به بهانه! تحصیل"* مهاجرت نکردم. من اومدم اینجا تا زندگی دیگه ای رو تجربه کنم، دنیا رو ببینم، آدم های دیگه ارو بشناسم. من اومدم بیشتر یاد بگیرم! من اگرچه مثل همه شماها، که همچنان دارین تحمل می کنین، تحت فشار بودم و تحمل می کردم، اما مثل حامد، دلسرد نبودم.

زندگی، اینجا، برای من آسوده تر، انسانی تر و از جهات زیادی برابره، برابری ای که در وطن خاکیم تعریف نشده است. اما این زندگی اوج خوش بختی نیست، همونطور که زندگیم در ایران اوج بدبختی نبود.

اگر بخوام در مقام مقایسه حرف بزنم، باید برای نمونه، پست دیگه ای از حرف های دوستانم با ملیت های متفاوت بنویسم که از کشورهای دیگه ی آسیا و آفریقا برای تحصیل به اینجا اومدن، یا مدتی در اونجا زندگی کردن...

در آخر...

دوست دارم بازهم تکرار کنم:

آدم ها به انتخاب خود، کفه توجیهاتشان را به یک طرف سنگین می کنند.

به هرجا که بروید، دلیلی برای حسرت خوردن هست.

 همین...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از پاسخ مهدی در وبلاگش

پی نوشت: لطفا نظر حامد رو هم در این مورد بخونین.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3 توسط گلناز |

 

دوست خوبم،

نوشته ای که خوشحالی مرا می شود از هزاران کیلومتر فاصله همانجا در ایران ماتم زده تجربه کرد... خوشحالم که آیینه ای شده ام برای چند برابر کردن شادی یکی از لحظاتم، که شاید بار دلتان را به بهانه شادی دوستی، کمی سبک کرده، اما من که می دانم... می دانم که چه رنجی، جه فشاری بر دوش مهدی و امثال مهدیست.

اما می خواهم پیام تو را بهانه ای کنم برای پاسخی یا شاید انتقادی به دوستی دیگر. می خواهم بنویسم از حسی که گرچه شاید بارها شنیده اید اما اولین بار است که بر زبان من جاری می شود.

حامد، دوستی دیگر، از خوانندگان جدید وبلاگ من نوشته است:" منم ازین مملکت کاملآ دلسرد شدم و میخوام برم خارج. مشاوره می خواستم از شما ".

من از این مملکت دلسرد نشده بودم که بار سفر بستم. شما اگر دلسردید، هر جا که بروید، بی گمان دلسردیتان را به همراه می برید، فرقی نمی کند کجا، آمریکا، اروپا، استرالیا،...

اما خوب است همه بدانیم: اگر در کشور خودمان در رنجیم، در کشوری دیگر هم، از خارجی بودن در رنج خواهیم بود.

شعار نمی دهم. من هنوز درد غربت نکشیده ام، رنج مهاجرت نمی دانم. اما خوب می دانم که تا وقتی که خودت را نشناخته ای، همه گناهان به گردن دیگریست. روی سخنم به حامد است.

اینجا بهشت است از دید من. اما بهشتی که هرگز مال من نیست.

اگر شادی گاه به گاه مرا می بینید، سکوت چندین ماهه ام را هم ببینید. مثال من به کسی می ماند که از آتش به سرچشمه ای زیبا اما سرد، در دل کوهستان افتاده. لذت لحظات خنکی را می شناسی اما تپش سرما درون استخوان هایت نهیب دوزخی دیگر می زند.

شاید این توصیف اغراق آمیز باشد، اما دور از ذهن نیست برای گوش کسانی که زبانی اغراق آمیز دارند برای بیان مشکلاتشان.

پاسخ من به این معنا نیست که ایران دوزخ است یا اینجا بهشت یا برعکس.

آدم ها به انتخاب خود، کفه توجیهاتشان را به یک طرف سنگین می کنند.

به هرجا که بروید، دلیلی برای حسرت خوردن هست. پس خودتان را بشناسید قبل از اینکه انتخاب کنید.

 


پی نوشت:

لطفا اگر دوست دارین بحثی رو که از این پست شکل گرفته دنبال کنین، به ترتیب سری به این لینک ها بزنین:

مهدی: من وطنم گم شده است...

دیگاه محسن را هم بخوانید:  میهن فرهنگی، عاطفی و تاریخی

پاسخ مهدی: من وطنم گمشده است....(2)

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23 توسط گلناز |

 

"اولین" ها را در کنار با ارزش ترین ها حفظ می کنم

تا زیبایی هیجان انگیز فوران احساساتم،

هر بار،

هدیه ای لذت بخش شود

در راه تکاملم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 4 توسط گلناز |

یهو به سرم زد. کفشامو پام کردم، با یه کاپشن. زدم بیرون. یک دقیقه پیش همچین تصمیمی تو ذهنم نبود اما حالا بیرون بودم. هوای خنک رو با فشار می دادم توی ریه هام. نفس کشیدن، هممممم، هاااااااااا، سبک بودم، خیلی سبک. هوا سرد نیست. خنکه اما سرد نیست. نمی دونم کجام. مهم هم نیست. وقتی لا مکان و لا زمان باشی، چه اهمیتی داره در لحظه کجایی؟

برف نمیاد اما ذرات نقره ای توی هوا موج می زنن. باهاشون هم جهت می شم. موج می خورم، ناپدید می شم. موج می خورم، می چرخم، می چرخم، می چرخم...

به غیر از جند نفر، کسی نگاهم نمی کنه. اونهایی که با منن، ساکتن، شیفته ان. پیش خودم می گم، یعنی الان کدوم تیکه از روح من کنار اوناست...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2 توسط گلناز |

نیجی بدون مقدمه بهم می گه " از همسایه ی ایرانیم پرسیدم معنی اسم تو چیه؟ گفت: گل ِ ناز. چه اسم قشنگی..."

می خندم...صد تا خاطره با هم میاد جلوی چشمم.

قشنگ ترینش، بنفش ِ یاسی، رنگ یه شب بلند تابستونیه...

"در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش

عطر های سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

 

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگ های تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

 

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو بهترین سرود زندگی است..."

 

بهش گفتم این اسم یه گُله، که با طلوع آفتاب باز میشه، با غروب آفتاب بسته...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0 توسط گلناز

 شیفته ی حال و هوای زمستونم.

تفریح این روزهام شده نشستن پای پنجره و نگاه کردنِ حرکت دونه های برف تو آسمون. اینکه چطور حرکت می کنن، تغییر جهت میدن، بعضی ها آروم، بعضی ها سریع...

اما نهایتا، فرقی نمی کنه دونه های برف چطور حرکت کردن یا چه قدر با هم فرق می کنن، همشون آخر رو زمین می شینن و آروم می گیرن...

نمی تونم براتون بگم تا چه اندازه لذت بخشه، راه رفتن روی همچین زمینی که یکدست، سفید و ساده و پاکِ پاکه...

جای همتون خالی. برف قشنگی داره میاد...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12 توسط گلناز |