امروز یه مرد ایرانی دیدم با پوست سبزه و موهای بلوند.
یعنی... تونسته جایی توی جامعه بور سوئد پیدا کنه؟!
امروز سمینار گروهی داشتیم، استاد می خواست یه مثال برای تعریف غرور در تئوری هویت اجتماعی بزنه. از من پرسید: اینجا وقتی ازت در مورد کشورت می پرسن، چطور از کشورت تعریف می کنی؟
بعد یادش افتاد که از من نپرسیده اهل کجام. پرسید مردم کشورهای آمریکای جنوبی!! چطور از کشورشون تعریف می کنن؟
من خنده ام گرفت. گفتم من ایرانیم.
یادش نرفت معذرت خواهی کنه. سؤالشو تکرار کرد.
وقتی می خواستم جواب بدم برق تجسم اح*مدی* نژاد رو تو چشم بعضی از همکلاسیا دیدم.
تو دلم گفتم کور خوندین...![]()
![]()
گفتم دوست دارم از شهرم بگم؛ و نطق غرایی در مورد اصفهان و جاذبه های فرهنگی، تاریخی، هنریش کردم. کم هم نگذاشتم تا استاد رو متوجه کنم که چطوری دوست دارم از ایران تعریف کنم.![]()
![]()
حرفم که تموم شد بعضیاشون تحت تاثیر قرار گرفته بودن، اما توی چشمای بقیه اشون هنوز تجسم قیافه اح*مدی* نژاد برق می زد...
تنهایی ام آنقدر بزرگ است...
که همه آدم ها ی دنیا درونش جا شوند
و البته آنقدر تاریک...
که هیچ کدامشان را نبینم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
در پس این چشم ها... ، وبلاگ گروهی کلام
ادامه مطلب رو ببینید...