می دانم زبانتان مو درآورد، چشمتان به این وبلاگ خشک شد، چند بار سر زدید و چیزی ندیدید.... چرا نمی نویسی؟!
می خواهم این داستان را از نگاه خودم، در چند قسمت و از قبل تر از رفتن بنویسم.
(۱)
اولین قدم ها را ساعت پنج صبح یک روز پائیزی و بارانی برداشتم در خیابانی خالی از هیاهوی تهران، آنقدر ساکت که انگار هیچ چیز جز چک چک انعکاس نارنجی و رقصان نور روی آسفالت خیابان و درختان تمیز باران خورده چنار، هیچگاه خاطره ی این سکوت و آرامش را بر هم نزده است.
با چند تا مداد و کارت امتحان تافل راهی موسسه امیر بهادر بودم و ذهنم پر از قوانین احتمال بود. برای پیش بینی احتمال وقوع همین آینده، یکسال بعدش، چنین روزی، اینجا که نشسته ام و برای شما می نویسم...
به کسی نگفتم، جز به نزدیکترین ها. آخر فایده گفتن اتفاقی که نمی دانی می افتد یا نه چیست؟ جز آنکه بهترین دوستانت را غمگین کنی، بعضی هارا متاسف، بقیه را حسود و نهایتا، در آن جوّی که من درس می خواندم و زندگی می کردم، متهم شدن به فخر فروشی. پس به کسی نگفتم؛ آخر... فایده گفتن اتفاقی که نمی دانی می افتد یا نه چیست؟!
کسی بود که خوشحال باشد؟
مادرم. سرشار از انرژی، رؤیای آینده های دور، خوش بینی، اشتیاق، سخاوت و مهربانی. الگوی من... تشویقم کرد، از اولین مرحله ثبت نام تا روز امتحان همراهم بود... و روزی که در فرودگاه بدرقه ام کرد...
دلم را به دریا زدم، گفتم چه اشکالی دارد؟ برای امتحان که بخوانم زبانم هم تقویت شده، شاید مرحله بعد را یکسال دیگر به تعویق بیاندازم.
برای امتحانم خواندم، با عجله و استرس... سر کلاس های صد من یک غاز "سیستم های اطلاعاتی مدیریت"ِ مشرف، "بازاریابی بین الملل"ِ گل و بلبل. پوففففف، دهان پر کن اما....
همان روزهای کلنجار بین علم و ثروت بود انگار... علم پیروز شد و ثروت از میان وسواس دستانم لغزید.
اینجا فردا شب به یاری حق، انشاالله...! به روز میشه.![]()
![]()
این رو نوشتم که فردا مجبور شم بنویسم.![]()
پی نوشت فردا!!
نوشتم اما وقت می خوام برای دوره اش. کلمات بازیگوش ان... باید دوباره و دوباره بخونمشون تا پشیمونم نکنن.
خیلی طول نمی کشه.![]()