تبليغاتX
زندگی
ترس...
سفید و سرد و نمناک...
زیر پوستم می خزد...


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19 توسط گلناز |


لم داده به بالشت، کتاب شعرش را با یک دست گرفته و با آن صدای آهنگین بی خشِ آرامش، برایم شعر می خواند... و من فکر می کنم وسعت مغناطیس این روح چقدر است؟ که منِ پر دغدغه ی جوشان را اینچنین آرام در مقابلش، میخکوب کرده است؟
دست آزادش، موج وار، کتاب را ورق می زند... انگار که صورت گریانِ مردِ عاشقِِ شعر را نوازش می کند...
"گلی ببین این آدم چقدر عاشق بوده!!"

از خلسه در می آیم، به صورت گرد خورشید گونه اش نگاه می کنم میان بلوز سرخابی رنگش، با آن لبخند گرم، مثل یک گل شکفته می ماند. به تاکیدش روی الفِ "عاشق" لبخند می زنم  و می گویم: "آره، بیچاره! بقیه اشو بخون!"

با سرفه کوتاهی، صدایش را صاف می کند و ادامه می دهد؛
پیش خودم می گویم، اصرار بیهوده ایست برای صافتر کردن صدای قشنگت!، یاد ده ها خاطره ای می افتم که با اعتماد به نفس در کلاس حرف می زد، آن روزهایی که نمی شناختندش، بی اختیار سرها کج می شد برای دیدن صورت صاحب این صدا... و من همیشه در کنارش، چقدر از دیدن اینهمه چهره کنجکاو لذت می بردم...

داستان مرد عاشق تمام شده، با شیطنت می گوید "بذار این شعره ارو بخونم مخصوص توئه!"
گلی جان سفره دل را
برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
وگرنه من برای شعرهای ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن
زمان گل شنفتن نیست
نهان در آستین همسخن ماری
درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن
شگفتی نیست؟
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست
از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش
قصه تلخ جدائی ها
سر هر رهگذارش
مرگ عشق و آشنائی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست
بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست
گلی جان با توام
سنگ صبورم باش
شبم را روشنائی بخش
گلی، دریای نورم باش

"چقدر قشنگ بود! مرسی!"
-"آره،حمید مصدق این یکی شعرش رو به اخوان ثالث تقدیم کرده"
....

شب، رختخوابش را کنار رختخواب من روی زمین پهن می کند. بی آنکه از من بپرسد.
می گوید می خواهم رکورد پچ پچ شبانه را بشکنم. تا اذان صبح برایم از آینده حرف می زند، پر انرژی، پر امید، بی انقطاع. در میان جملاتش، از زور خستگی هر بار به اندازه ده ثانیه چرت می زند، من در تاریکی می خندم، بیدار می شود، خودش نمی داند که خوابش برده، ادامه می دهد. نوبت من است، حرف هایم را می زنم، جواب نمی دهد؛ در سکوت به صدای آرام نفس هایش گوش می کنم، آیا او هم همینقدر مرا دوست دارد؟ اینبار به خودم می خندم. من خیلی دوستش دارم. اول مثل یک دوست دوستش دارم، بعد مردِ روحم دوستش دارد. آنکه دشمنی های مردانه زیادی برایم آفریده، همراه با نفرت و کینه توزی. چه باک! سهم گناه من از نادانی آنها چیست که نمی فهمند این آفتاب گرم، آسمان آبی آزاد، دل بی غش می خواهد! در عوض، تشنه قدرتند، تملک یک روح قوی سرزنده و شاداب. آنها بی گمان، عشق ورزیدن نمی دانند... در عوض او همیشه می خندد، به صورت دشمنان هم می خندد. تنوع و طیف دوستانش، نمود انعطاف پذیری افکار و سعه صدری است که گاهی به آن غبطه می خورم. در هر جمعی می درخشد، به خاطر شوخ طبعی، هوش و شیوایی بیانش.

دلم برایش تنگ می شود. دلم برای تنها دوست صمیمی این 4 سال از سالهای اوجم تنگ می شود. برای یار شادی هایم، شریک غم هایم.
امروز روز تولدش است. برایش نوشتم. مثل سال های پیش...
تولدت مبارک.



 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4 توسط گلناز |


دلم آلبالوی جنگلی می خواهد که یک لایه نازک خاک رویش نشسته باشد... بروم زیر درخت، تا آستانه درد گردن، رو به بالا نگاه کنم، صیادانه- به دنبال درشت ترین و قرمز ترینشان- آنقدر آلبالوی کثیف بخورم که ضعف کنم یا دلدرد بگیرم و صورتم پر از لک های قرمز آبِ آلبالویی شود...

بعد صورتم را با آب خنک رودخانه بشورم و زیر سایه یک سپیدار دراز بکشم؛ کاهلانه، به دنبال رد پای ترشی آلبالو ها، لبهایم را بچشم و آنقدر به طنازی لکه های آفتابِ لابه لای برگ های سپیدار نگاه کنم که خوابم ببرد.

شیرین تر از همه ... بیدار شدن با صدای ترق ترقِ سوختن چوب است و بوی ماهی قزل کبابی... همممم...!


این بود قشنگترین رویای یک تنبلِ طبیعت دوستِ در خانه مانده ی منتظرِ بی حوصله...!


+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2 توسط گلناز |


 

چند روزی است که در بین وبلاگ های مورد علاقه ام که همیشه می خوانمشان، موضوع جدیدی پیدا شده و همه خیلی جالب در مورد آن می نویسند. کسی مرا به این بازی دعوت نکرده، اما چون به موضوعش علاقه مند شدم، خودم خودم را دعوت کردم، دلم می خواهد در موردش بنویسم.

 

اگر بدانم فردا، بیست و چهارساعت آخر عمرم است، چه کارهایی می کنم؟

 

من یکبار خیلی جدی به این موضوع فکر کرده ام. آنقدر مرگ را نزدیک احساس می کردم که یک وصیت نامه هم نوشتم، به تاریخ 12 مرداد 84 و برای صمیمی ترین دوستم فرستادم. خوشبختانه نامه هنوز در آرشیو ایمیلم بود و من دوباره خواندمش و مبهوت شدم و به جای آن روز که نمی توانستم بگریم، گریستم. از این همه سادگی، از این همه صداقت!

الان که فکر می کنم می بینم چه خبر هولناک و در عین حال آرامش بخشی. با این امید که آن دنیایم به خاطر نکبت این دنیایم، به اندازه این دنیا یا حتی بیشتر، نکبت نباشد. به هر حال، از خدا طلب رحمت و مغفرت می کنم. نه فقط در آخرین روز.

1. تا آخر این 24 ساعت سعی می کنم کسی موضوع را نفهمد. یک وصیت نامه می نویسم. با اینکه نمی دانم چطور خواهم مرد، تمام اعضای بدنم را در صورت مرگ مغزی اهدا می کنم. از قرنیه چشم و قلب گرفته تا پوست و مفصل زانو و... اگر همین الان هم در حال درست کار کردن باشند!

2. شاید یک پست گذاشتم اینجا. برای تمام آنهایی که من را درست نمی شناسند اما زیاد پشت سرم حرف زده اند. برای آنهایی که ظاهر آرام مرا مرموز می بینند، به آنهایی که بی آنکه بخواهم آزارشان داده ام و برای آنها که دوستشان دارم. از همه طلب بخشش می کنم.

3. دفترچه های خاطرات جوانیم!! را می سوزانم، بعضی فایل های  ورد کامپیوترم را هم دیلیت می کنم.

4. سعی می کنم ندا مظاهری، یکی از دوستان دوران راهنماییم را که 10 سال پیش، خیلی دردناک از هم جدا شدیم، تلفنی پیدا کنم و بگویم که چقدر دوستش داشتم و تمام این سالها به یادش بودم.

 5. زنگ می زنم به بیشتر دوستانم و سعی می کنم همه را جمع کنم تا یکی دو ساعتی با هم باشیم.

6. با خانواده ام یک پیک نیک خانوادگی میروم. سعی می کنم از شوخی های برادرم ناراحت نشوم، آرام باشم.

7. یک نفر را پیدا می کنم و اگر در دسترس بود احتمالا می کشمش.

8. 12 ساعت بقیه را یک تاکسی بین شهری میگیرم، میروم فارس. اگر روز بود میروم "چله گاه" آنقدر توی آن جاده خاکی که دو طرف سرتاسر سپیدار بود راه میروم تا وقتش برسد، یا اگر شب بود، میروم "دریاچه سد درود زن" و همانجا در سکوت سحرانگیز طبیعت منتظر میمانم.

 


 

پی نوشت:

امیدوارم این 24 ساعت، وسط هفته باشد!!

با آنکه خیلی مردمداری نکرده ام، دلم می خواهد مجلس ختم شلوغی داشته باشم. به خاطر دل پدر و مادرم؛ فائزه یک متن کوتاه برایم بنویسد و محمد س. یکی از آن استند های قشنگش را برای من طراحی کند و محمد ح. برای مراسمم یک دیگ بزرگ برنج و مرغ خوشمزه بپزد.

(نرفته چقدر زحمت دادم!)

نوشتن این پست 24 ساعت طول کشید!

_______________________________________

هرکس که این وبلاگ را می خواند و از این بازی خوشش آمده بنویسد، اگر وبلاگ دارید، آدرس بگذارید، اگر ندارید، همینجا نظر بدهید...

بعد از تحریر: سری تحلیل های گاماس را بخوانید، بعد از تمام شوخی ها و شیطنت های ضمن این بازی، فرصت خوبیست برای تفکر، تعمق و خودشناسی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0 توسط گلناز |