شاه
که علاقه عجیبی به تملق داشت، همه این بزرگ نمایی ها را باور می کرد، تا اینکه به
تدریج به خود بزرگ بینی و توهم دچار شد. او که خود را برخوردار از نبوغ می دانست،
حتی مدعی شد که رسالتی الهی برای نجات کشورش بر دوش دارد و هیچ کس به اندازه او به
خداوند نزدیک نیست. او همچنین ادعا کرد که مورد عنایت الهی است. شاه چنان نبوغ خود
را باور داشت که بارها در تلویزیون های مشهور دنیا ظاهر می شد و در مورد همه چیز –
از ذخایر نفتی تا پرورش کودکان – جهانیان را پند و اندرز می داد. او از تکنولوژی
های نظامی، اقتصاد، انرژی و علوم هسته ای سخن می گفت و امریکا و انگلیس- و به طور
کلی غربیان – را موعظه می کرد و اخلاق آنها را نکوهش می نمود. او انتظار داشت مردم
همه سخنانش را باور کنند و او را نه تنها به عنوان رئیس کشور، بلکه در مقام مرشد و
معلم و مربی معنوی بپذیرند.
کتاب
انقلاب اسلامی ایران، نوشته جمعی از اساتید، نشر معارف، فصل پنجم تحلیلی بر ساختار دولت پهلوی، صفحه 117
اولین بار که خوندم به نظرم خیلی آشنا اومد. اگر جمله ها با فاعل "شاه" شروع نمی شد، بدون شک فکر می کردم در مورد محموده. فقط یه جمله در مورد "هاله نور دور سرش" کم داشت.
_____________________________________
پی
نوشت 2 (فوری!!): با خبر شدیم که جوهر این پست ما خشک نشده، دل به دل ارتباط معنوی ایجاد
کرده ایم و باعث شده ایم محمود جان در حرکتی دیگر، داستان "هاله نور" را
بیان کند. فقط برای محض لوله کشی های دل ما! و برای اینکه لینک تحلیل خبرش* را اینجا بگذاریم
تا "همه بدانند!"**
*آدرس وبلاگشو دارین؟ ( http://www.اح* م د ی* ن ژ ا د. آی آر!! ) پست تاریخ 22 خرداد.
** دقت کردین؟ بیشتر وقتها همینجوری جمله هاشو شروع می کنه، با تکون دادن انگشت اشاره رو به جمعیت.