اطرافم پر است از آدم هایی که آرزویی دارند اما نمی توانند برآورده اش کنند.
باز هم شکر ... که اطرافم پر از آدم هایی نیست که می توانند، اما آرزویی ندارند...
دو شبانه روز نخواب، دو شبانه روز چیزی نخور، سه دقیقه نفست رو حبس کن، چه حالی داری؟ می بینی آدمیزاد چقدر ضعیفه؟
حالا دوباره برگرد به زندگی کوتاهت که تازه خودتم نمی دونی کی و چطور تموم میشه و به خودت و دیگران ظلم کن، اونهایی رو که مثل تو نیستند تمسخر کن، غیبت کن، بی محلی کن، دل بشکن، دروغ بگو، دوستی هات رو با منت گذاشتن خراب کن، مغرور و متوقع و از خود راضی باش، پدر و مادرت رو برای گناه داشتنت نکوهش کن، با خدا لجبازی کن و برای معذرت خواستن از بهترین دوستت، سالها تردید کن...
کمی فکر کن: "شاید روزی که دیگه خیلی دیر شده باشه، خیلی زود برسه..."
بی خبر و در غفلت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد...
من نه از جنس این زمانه ام. زمانه ای که جوانی آدم ها را سه دسته می کند...
کور ماندن، مطرود شدن، ابتذال.
مدتی که درگیر امتحان و خوندن جزوه عتیقه بعضی اساتید و کتابهای دهه 80 با ترجمه های بی معنی و عجیب غریب بودم به یه نتیجه کاملا منطقی رسیدم: " بهتره مغزمو دست نخورده نگه دارم!"
_____________________________________________
یکی از بهترین نمره های این ترمم رو از استاد گل و بلبلی گرفتم که به اسم و دست خطم نمره داده بود و به یه بیت از سعدی که توی برگه امتحانی برای تعریف نظریه انگیزش فردریک هرزبرگ نوشته بودم:
" فرق است میان آنکه یارش در بر با آنکه دو چشم انتظارش بر در"!
________________________________________
شاید این پست ادامه داشته باشه...