"اتاق خلوت پاکی است.
برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم."
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:
"هنوز در سفرم.
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من- مسافر قایق- هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.
سهراب
من میلیون ها سال
عاشق یک روح بودم
در کالبد بلوطی یک دیوار
من میلیون ها سال
عاشق همان روحم
در کالبد یک "انسان"
اما چشمانم مانده بر
خاطره پر ترک پوسیده دیوار
از دیدن "انسان" کور است...
من میلیونها سال است که تنهایم
من و آن روح، هر دو
میلیونها سال است که تنهاییم...