چون بسان تخته پاره اي بر موج
رطوبت غمناك اقيانوس بي انتها را به خود مي كشم
و دستان سردم را به دلخوشي خاطره دور آينده ها مي سپارم
از خود مي پرسم
آيا روزي
روزي...
اين جان شيفته ام، در آغوش كرانه ي آسماني ساحلي گرم...آرام خواهد گرفت؟

لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ
عشق بازانی چنین مستحق هجرانند