تبليغاتX
زندگی

عکس از گاماس 

نه عقابم نه کبوتر اما

چون به جان آیم در غربتِ خاک

بال جادویی شعر

بال رویایی عشق

می رسانند به افلاک مرا

 

اوج می گیرم اوج

می شوم دور از این مرحله دور

میروم سوی جهانی که در آن

همه موسیقی جان است

و گل افشانی نور

همه گلبانگ سرور

تا کجاها برد آن موج طربناک مرا

 

نزده بال و پری بر لب آن بام بلند

یاد مرغان قفس

میکشد باز سوی خاک مرا...

                    

                                                                                                                                  فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 4 توسط گلناز |

 

خدایا!

 

 چون به ضیافت تو می آیم

مرا امان بده

از شرّ خودم


 

و جانم را به نورت روشنایی ده

تا به سویت بازگردم

با قلبی مطمئن و دلی آرام

 

 

و شجاعتم بخش

تا هرگز فراموش نکنم

لطف بی نهایت تو را...

هرگز...

 

 

حیلت رها کن، عاشقا! دیوانه شو، دیوانه شو

واندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن

وانگه بیا با عاشقان همخانه شو، همخانه شو

 

رو، سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها

وانگه شراب عشق را، پیمانه شو، پیمانه شو

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می روی، مستانه شو، مستانه شو

 

آن گوشوار شاهدان همصحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت، دردانه شو، دردانه شو

 

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان، افسانه شو، افسانه شو

 

تو لیلة القبری، برو تا لیلة القدری شوی

چون قدر مر ارواح را، کاشانه شو، کاشانه شو

 

قفلی بود میل و هوی، بنهاده بر دلهای ما

مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو، دندانه شو

 

گر چهره بنماید صنم، پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو، رو شانه شو

 

یک مدتی ارکان بدی، یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی، جانانه شو، جانانه شو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23 توسط گلناز |

در زمان حال در خانه کودکی هایت نشسته ای و در هوای گذشته نفس می کشی و آرزو می کنی آینده هرگز نیاید.

بزرگترهای بچگی الان پیر شده اند. کند و خسته و کم حرف. بچه های یکرنگ گذشته تبدیل شده اند به مردان و زنانی دیگر با انتخابهای متفاوتی از زندگی. رنگ خاطرات کهنه. قلبها با هم نمی تپد. جای خنده های بی خیالی و سرخوشی و آرامش خالی است. زبانها متفاوت. حرفهای مشترک تمام.

همه منتظرند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22 توسط گلناز |