قدرت ذهن چقدره برای نگهداشتن لطافت خاطرات با هم بودن؟
سبز خوشرنگ این روزها...تازه و براق و تمیز...
قرمز و بنفش و نارنجی و زرد و سفید گلها...
خنکی نسیم
سایه های دوست داشتنی آغوش درختا
خنده های شیطون شما دو تا
نون و پنیر و گوجه و خیار و چایی و پشمک!
تپلی با مزه و قشنگ انگشتای پاهات
خنکی مرطوب چمن های بلند زیر پاهامون
چه لذتی داره آشتی با طبیعت...
در اومدن از پوسته سخت خستگی ساعتها و دلتنگی روزهای نیامده
خود را به دست امواج خوش بی خیالی سپردن، حتی برای لحظه ای...ساعتی...
امید رسیدن به بهترین آرزوها برای بهترین دوستان ...
...
...
...
وقتی به انتظار لحظات خوب باشی، اتفاق می افتند...
وقتی لحظات خوب اتفاق می افتند، دست دوستانت را هم بگیر...
جهان را با شادی و دلخوشی ات سهیم کن...
گرم باش...
گرم باش...
گرم...
عجیبه، عجیبه، عجیبه.
شاید هم عجیب نیست مغز منه که دیگه آنزیم هضم کننده نداره. حتی حال تعریف کردنشو. اشک ریختنشو .
مبارزه با بد حجابی
دخترک با آرایش نارنجی می شینه سر کلاسای دانشگاه
هه هه هه
"زنها" مدافع شریعتند؟
سربازان سیاه پوش!!مادران تنها!!
هه هه هه
احمدی نژاد دست معلمش رو می بوسه
صنایع دفاع مناقصه فوری میذاره
بحث حول و حوش تعالی وجدان بشری
معلم ها جلوی مجلس کتک می خورن...
علی خدا رو صدا می زنه، زندگی رو لمس می کنه
سال نو رو تبریک می گه
بعد خودشو می کشه
من
حرفهاشو، فریادشو
می شنوم....
نامجو
نشسته توی غرفه همایش کانونها
سه تار به دست
سه راه آذری می خونه
"دود سیگار را بگیر
از فرش به عرش رو
ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را
ببین احاطه کرده است عدد، فکر خلق را
این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
رو جهان بی کرانه را سند بزننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
...................................."
بچه کوچولوی مریضی که از درد، صورتش خیسه
بیمارستان
من نق می زنم برای گلو درد!
پیرزن
ناامید و مستاصل
ایستاده کنار جدول سیمانی و میگه:
"ننه دستمو می گیری پامو بذارم اونور؟"
دستای لرزونش، خیس و سرده...
می میره برای دوست دختر 3- 4 سال گذشته اش
اسمشو که می شنوه شب خوابش نمی بره
هذیون "سین" می گه، به زمین و زمان فحش میده
باز میگه
خودش
خودش باید بهم زنگ بزنه!
دردِ "نمی دانم"
مردمی که دور خوشان می چرخند
زمینی که دور خودش می چرخد
روزها ... روزها ...
زمینِ شلوغ
اینهمه آدم، اینهمه سر و صدا، اینهمه خبر
که چه؟
اشک
بغض مجهول
خدا
شبهای معطر گل یاس...
شمردن بلدی؟
وقتی...
امید رویش جوانه ای در قلبت سبز می شود
یا خیالت به دنبال شیرینی تصور عسل گم می شود
یا دلت برای درشتی سطور نامه ای تنگ می شود
شاید وقت آن است که :
خودت شروع کنی
به کاشتن دانه ای
پرورش باغ گلی
یا نوشتن نامه ای

می خواهم بدانم...
آیا می شود گاهی
از بازی زندگی
استعفا داد؟
آرزو...
برگشتن به اصل
آزادی از دیوارهای بلند ذهن و جسم
گرفتن دست آدمها
بی هیچ منتی، بی هیچ انتظاری
الهی
فاسقان زشتند
و زاهدان مزدور بهشتند
ای آفریننده خلقان از آتش و آب
فریاد رس از ذل حجاب و فتنه اسباب
کریما گرفتار آن دردم که تو درمان آنی
بنده آن ثنایم که تو سزای آنی
من در تو چه دانم
تو دانی
ممنون از دعوت دوست خوبم، مولود. ![]()
من هم کوهیاد ، وفا و عسل رو به بازی دعوت می کنم.

چشماتو ببند و تصور کن:
دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،ریگی، لبخندی.
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.
پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست،
سیب هست،
ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی هست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می خواند."
(سهراب)

در چنین روزهایی، توی خونه نشستن، برام عذاب آورترین و خسته کننده ترین قسمت زندگی شده.
اما...
خوندن شعرهای سهراب می چسبه
بیداری های شبانه
صدای شهرام ناظری و شجریان
و فکر کردن به لاله های واژگون. سفر کردن و بالا رفتن از کوهی که یه دشت پراز لاله زیر پات ببینی. نفست بوی خنک گلای بهاری رو بگیره و از نوازش ملایم خورشید بهار لذت ببری، چشماتو ببندی و زمزمه طبیعت به ذوقت بیاره.
چه پاکه آبی آسمون...
آه...
هوس کردم دو سه روزی برم کوه
اما نمی تونم.![]()
چی از این بدتر؟حالم بده.![]()
باور نکنین.![]()
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : این روزها بزرگداشت سعدی و سالگرد مرگ سهراب سپهری هم هست.
روحشون شاد![]()
عکس اول از آرش آشوری نیا ، کردستان
عکس دوم از حسین زالی، کوه کلار، لردگان