
علی می گوید:"قبول دارم دنیا در نگاه اول پیچیده است اما فکر نمی کنم حل کردن معمای اون خیلی پیچیده باشه.برعکس،فکر می کنم تا حد زیادی هم ساده است."
...
- منظورت از ساده بودن چیه؟می شه این راه حل ساده رو به من و مهرداد یاد بدی و ما رو از این جهنم خلاص کنی؟
- "هستی لایه لایه است.تو در تو و پر از راز و البته پیچیده.برای درک اون باید خوب بود.همین.پاسخ من به این سؤال دشوار همینه:
خوب.من فکر می کنم هرکس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع می شه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه.در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده.اگه در موقعیت دوم هم انسان نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاریک تر می شه.وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب برمی گزینیم وضع اونقدر آشفته و تاریک می شه که انسان حتی نمی تونه یک قدم هم به جلو برداره.شبیه قدم زدن در مه می مونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا می کنه.خوشبختانه هستی اونقدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما میده تا دوباره از صفر شروع کنید.اما اگه شما در برابر موقعیتی، خوب رو انتخاب کنید راه اندکی وضوح پیدا می کنه. در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیده تری مواجه خواهید شد که باز هم باید انتخاب کنید. این انتخاب ها مثل دالانی هزارتو همیشه در برابر شما قرار دارند. با هر انتخاب سرعت شما بیشتر و بیشتر می شه. هر انتخاب درست شتاب شما رو بیشتر می کنه تا اونجا که با سرعت نور هم می تونید پیش برید. در مقابل، هر انتخاب بد از سرعت شما کم می کنه. اون ها که دائم به انتخاب های بد دست می زنند وضع تاسف باری پیدا می کنند. اونقدر کند می شن تا کاملا متوقف می شن و بعد شروع می کنند به فرو رفتن. اونقدر فرو می روند تا اینکه به کلی دفن می شن. برای این آدمها هم البته فرصت هست اما اونها مجبورند مدتی رو صرف این کنند تا از اعماق، خودشون رو به سطح برسونند. زندگی مواجهه ابدی انسان است با این انتخاب ها.
...
- "خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هرچند انجام اون به همون اندازه آسون نیست. با هر رفتار ساده و خوب، انسان یک گام پیچیده و ورزیده می شه.چنین به نظر می رسه که این رفتارهای ساده و روشن که هرکسی به راحتی اونها رو تشخیص میده مثل آجرهایی هستند که در نهایت ساختمان بزرگ و پیچیده ای رو به وجود می آورند.تنها نکته ی مهم اینه که تا رج های پایینی درست کار گذاشته نشه امکان گذاشتن رجهای بالایی نیست. منظورم اینه که هرکس در هر موقعیت می دونه کاری که انجام میده خوبه یا نه. کسی که در انجام خوب ها ورزیده بشه کم کم حتی وزن خوب ها رو هم حس می کنه، یعنی از بین چند تا خوب می تونه بهترین رو تشخیص بده.
کسی که فقط خوب ها رو انجام میده به تدریج به یکی از کانون های هستی تبدیل میشه. منظورم از کانون اینه که در هر نقطه که ایستاده می تونه هستی رو در سیطره و فرمان خودش داشته باشه. ...
چنین کسانی می تونن بیماری رو در آن سوی دنیا شفا بدهند. منطق این روابط اینه که چنین کسانی اصولا به بی نهایتی دسترسی دارند که برای آن بی نهایت انجام چنین کارهایی به شدت ساده است."
...
- "به هر حال همه، هیچ چیز نیستند مگر مجموعه ای از رفتار. وزن معنوی هرکس مجموع وزن رفتارهاشه. به نظر میرسه که هر انتخاب مثل خطی است که بر صفحه سفید هستی خودمون می کشیم. بسیاری از آدمها که انتخاب هاشون خوب نیست، در طول زندگی مجموعه ای از خط های کج و کوله و نا مفهوم تولید می کنند که هیچ معنای روشنی ندارند.اما اونها که انتخاب هاشون درسته، رفتارهاشون خطوط متوازن و معناداری رو به وجود می آره. چیزی شبیه به یک تابلو نقاشی."
...
- "...باید به چنین بی نهایتی ایمان داشت. منظورم اینه که خداوند برای هرکس همونقدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره. این یک رابطه دو طرفه است. خداوند بعضی ها نمی تونه حتی یه شغل ساده برای مؤمنش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مؤمن به چنین خداوندی توقع اش از خداوندش از این مقدار بیش تر نیست.
خداوند آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه البته که از خداوند آن شبان بزرگتر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی(ع) به طرز غریبی کوچیکه. اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره، علی (ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد ..."
( از قسمت پایانی فصل 17 از رمان "روی ماه خداوند را ببوس" نوشته مصطفی مستور ، نشر مرکز )
دو سه تا کتاب از مصطفی مستور خوندم که همه، قالبی (نمی گم یکسان) اما کاملا شبیه به هم دارن. هدف، معمولا جواب دادن به سؤالیه که تمام ذهن و زندگی شخصیت اول داستان رو تحت تاثیر قرار داده. اتفاقات ساده و گاهی به نظر غیر منطقی اما تکان دهنده در جریان داستان اتفاق می افتن ، شخصیتهای دیگه داستان حرفی می زنند یا کاری می کنند که شخصیت اول به راهی میره که بالاخره به جواب سؤالش برسه. همیشه یه نفر هست که حرفای کلیدی رو به قهرمان می زنه مثل علیرضا (علی) توی این داستان یا دانیال توی داستان "استخوان خوک در دستهای جذامی"...
گاهی این آدمهای فرعی داستان میان که حرفشون رو بزنن و برن، گاهی هم می مونن و همه ، یه حرف واحد رو به شکلها و شیوه های مختلف به خواننده القا می کنند. مصطفی مستور بهترین نویسنده ای نیست که داستانهاشو خوندم، اشکالات زیادی هم به نظر من به شیوه پردازش شخصیتهای داستانش وارده و همینطور بیش از حد پررنگ بودن بعضی نشونه هاش توی داستان، اما... از بازی ای که با قهرمان داستانش می کنه خوشم میاد و همینطور حرفای کلیدی علی و دانیال...از شکی که "مثل خوره" به جان قهرمانها انداخته و از یقینی که توی لحن نوشته هاش از خدا و علی(ع) هست.شکی که اونقدر قدرتمند هست که ذهن بی ایمان یا لجوج یا مایوس یا ملخ زده منو به دنبال خودش تا آخر کتاب بکشونه. خوره روح قهرمان این کتاب اینه :
" آیا خداوندی هست؟ "
یکی از دیالوگ های جالب داستان، بین قهرمان و همسرش رد و بدل میشه:
- دوستت دارم سایه. خیلی دوستت دارم.
- من راضی ام. از توی دنیای به این بزرگی من به همین راضی ام. حتی اگه هیچ وقت با هم عروسی نکنیم اما من رو دوست داشته باشی من راضی ام. من به دوست داشتن تو راضی ام.
- چرا؟ چرا این حرف رو می زنی؟ چرا فکر می کنی ممکنه با هم ازدواج نکنیم؟ پدرت چیزی گفته؟
- ربطی به پدرم نداره. اما فکر می کنم قدرت تقدیر خداوند از خواست پدر و مادرم و حتی از خواست خودمون بیشتره. خداوند به موسی گفت از دو موقعیت خنده ام می گیره: وقتی من بخوام کاری انجام بشه و تلاش بیهوده دیگران رو می بینم تا جلو انجام اون کارو بگیرن و وقتی من نخوام کاری انجام بشه و جماعتی رو می بینم که برای انجام اون کار به آبو آتیش می زنن.
...
- یونس متاسفم واقعا متاسفم. بعضی وقت ها خداوند رو به هیچ شکلی نمی شه از توی زندگی محو کرد. یعنی شاید بشه اون رو برای مدتی فراموش کرد اما نمیشه برای همیشه کنارش گذاشت. دست کم این کار برای من به معنای کنار گذاشتن خود زندگیه. وقتی زندگی رو کنار بگذاری لابد افتاده ای توی مرگ. قبول نداری؟
...
امیدوارم این پست "زندگی" باعث بشه کتابای مستور رو بخونین که منم حق کپی رایت رو رعایت کرده باشم.![]()
![]()
عکس از رضا نظام دوست، وبلاگ سیزیف

من میگم
زندگی یه جور بازیه...
تو چی فکر می کنی؟

امروز قبل از اذان، تلویزیون روشن بود. طبق معمول اول ترجمه و بعد آیات یک صفحه از قرآن پخش می شد. این بار آیه 12 تا 19 سوره لقمان بود. ناخودآگاه نشستم و گوش کردم، چه قدر به حال و هوای این چند روز من می خورد وقتی از مادر می گفت....
به نام خداوند بخشنده مهربان
ای رسول ما، یاد کن وقتی را که لقمان در مقام پند و موعظه به فرزندش گفت
ای پسر عزیزم هرگز شرک به خدا نیاور که شرک ظلم بسیار بزرگی است.(13)
و ما به هر انسانی سفارش کردیم که در حق پدر و مادر خود نیکی کن بخصوص
مادر که چون بار حمل فرزند برداشته و تا مدت دو سال که طفل را از شیر بازگرفته
هر روز رنج و ناتوانیش افزون شده است نخست شکر من و آنگاه شکر پدر و مادر
بجای آور که بازگشت خلق به سوی من خواهد بود(14)
و اگر پدر و مادر تو را بر شرک به خدا که آن را به حق نمی دانی وادار کنند در این
صورت دیگر آنها را اطاعت مکن و لیک در دنیا با آنها به حسن خلق مصاحبت کن و
از راه آن کس که به درگاه ما رجوع و انابه اش بسیار است پیروی کن که پس از مرگ
رجوع شما به سوی منست و من شما را به پاداش اعمالتان آگه خواهم ساخت(15)
باز لقمان گفت ای فرزندم بدان که خدا اعمال بد و خوب خلق را گرچه به مقدار خردلی
در میان سنگی یا در طبقات آسمانها یا زمین پنهان باشد همه را (در محاسبه) می آورد
که خدا بر همه چیز توانا و آگاهست(16)
ای فرزند عزیزم نماز بپادار و امر به معروف و نهی از منکر کن و برای این کار از مردم نادان
هر آزاربینی صبر پیشه گیر که این صبر و تحمل در راه تربیت و هدایت خلق نشانه ای از
عزم ثابت (مردم بلند همت) در امور عالم است(17)
و هرگز به تکبر و ناز از مردم (اهل نیاز) رخ متاب و در زمین با غرور و تبختر قدم برمدار که
خدا هرگز مردم متکبر خودستا را دوست نمی دارد(18)
برای پنج دقیقه سبک شدم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. حس خوبی داشتم. به اندازه یه مخلوق کوچیک، از اینکه خدای من داره باهام حرف می زنه لذت می بردم. می دونم که خیلی ها دلشون می خواد با دید منفی به حس بندگی یه قدرت مطلق، نگاه کنن ولی من بعد از دوران تاریکی دلم می خواد با چشم باز دلمو بسپرم به رضایت دلچسب حس تسلیم و گوش بدم به نداهای درونم به جای اینکه اونارو سرکوب کنم اونقدر که کم کم بمیرن و توی ظلمات با خودم تنها بمونم. این جوری زندگی پر از نشونه ها و الهامات خدا می شه که قدم به قدم از راهتو برات روشن می کنه. اونقدر واضح و صریح که گاهی توی بهت می مونی.
امروز باز متولد شدم. مثل همیشه تو این سه چهار سال گذشته، نشستم و یکسالی رو که گذشت نگاه کردم... باز هم عجیب، پر از حادثه، فروریختن، از نو ساختن. شش ماه تاریکی و سکون خسته کننده و پر اضطراب، شش ماه رهایی تدریجی و پرواز...
بعضی چیزها هم هنوز عوض نشدن؛ مثل اعتماد ساده دلانه ام به ندای درون. تعادلی روی مرز منطق و احساس که تا به حال گولم نزده، فقط زمانی اشتباه کردم که گوش نسپردم. نمی دونم این سادگی تا کی در وجودم زنده می مونه، اما اگر روزی در جریان زندگی و دیدن نامردمی ها و فراز و نشیب روزگار از دستش بدم، شاید از غصه بمیرم. شاید اون موقع است که "قصه ای به اندازه فصلا" بیاد سراغم.
سال گذشته، حضور پررنگ خدا رو با تمام وجود درک کردم. فهمیدم که لحظه های انکار و ظلم هم با مهربانی مراقبم بوده، اگر قهری کرده پدرانه بوده و از روی لطف و مهربانی تا یاد بگیرم و اگر صبور بودم و به قول دوستی "آرزویی رو به خاطر خدا در دلم کشتم"، هدیه ای بهم داده که به هزار بار برآورده شدن دعاهای خودخواهانه ام می ارزیده. وجدان آسوده، سلامتی و سایه پدر و مادر، دوستان دلپاک و مهربان و خوبی که در اطرافم می بینم و نغمه هایی که اینبار انگار گوش های دیرباورم می شنون.
به نیت این پست بلاگم فال گرفتم،حافظ چه خوب جواب داد:
معاشران گره از زلف يار باز كنيد
شبي خوش است بدين قصهاش دراز كنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند ميگويند
كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد
وگر طلب كند انعامي از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز كنيد
برام دعا کنین.
سال دیگه احتمالا عجیب تر میشه و پرفراز و نشیب تر.امیدوارم تلاشهام به بار بشینن و دلم به نور خدا گرم تر بشه.

"خانه دوست کجاست؟"
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر بدر آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلند بالا،جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست."
(سهراب)