تبليغاتX
زندگی

خاصیت زندگی کردن توی یه شهر کاملا دانشجویی اینه که دوستایی پیدا می کنی که سال بعد یه جای دیگه ی دنیان. حالا تو اگه سال بعد توی همون شهری باشی که بودی، برای تعاملات اجتماعی باید دوست جدید پیدا کنی. به فرض اگه تو کسی باشی که فرآیند تعامل اجتماعیت طولانی باشه، از پارتی هایی که بوی ویسکی می ده خوشت نیاد و واقعا وقت هم نداشته باشی و دیگه حال کیک پختن و همه ارو به این بهانه دور هم جمع کردن رو هم نداشته باشی، می مونی تنها. مریم اواسط این ماه کوچ می کنه جنوب. مهدی و مهیار به واسطه خراب کردن دوچرخه نازنینم و به روی خودشون نیاوردن رسما ناپدید شدن. دوستان ایرانی ای که تازگی ها دیدم به دلایل نامعلومی خیلی عجیب و نچسبن. کلاس هام یجوریه که به ندرت چند تا آدم رو چند بار می بینم. یعنی شاید امروز باشه و از هفته ی دیگه یا من نباشم یا اون کلا نباشه. از همسایه های کریدور خیلی آرومم، یه دختر هندی که پزشکی می خونه هفته ای دو بار توی کریدور دیده می شه، پسر اتاق آخری رو فقط یه بار در حال رفتن به اتاقش از پشت دیدم، یعنی حتی نمی دونم چه شکلیه چه برسه به اینکه بدونم چی می خونه و کجاییه. می مونه دو تا پسر سوئدی، که با یکیشون به واسطه ی همیشه نیمه لخت بودن معذبم که حرف بزنم، و یه دختر سوئدی که تا حالا تنها رفتار دوستانه اش کنجکاوی توی قابلمه ی غذام بوده.

گذشته از تمام اینها، اتفاقات عجیبی هم در مورد بعضی از دوستای قدیمی می افته که واقعا درکشون نمی کنم. من خیلی دوست دارم به کسی چه غریبه چه آشنا کمک کنم تا راه حل مشکلش رو پیدا کنه. اگه این آدم دوست باشه که چند برابر براش وقت و انرژی می ذارم. اما نمی فهمم، چرا یه نفر فقط وقتی کار داره حال آدم رو می پرسه؟! این موضوع برای یه بار و دوبار به نظرم طبیعیه، ولی وقتی در طول چند سال آشنایی تکرار می شه، من نوعی واقعا می تونم به صمیمیت و محبت به عنوان علت وجودی این رابطه خوش بین باشم؟!

امروز داشتم به این فکر می کردم که دوستای خوبم رو می تونم با انگشتای دستم بشمارم. این یعنی خیلی تنهام؟

نمی دونم.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1 توسط گلناز |

پسر همسایه ی دیوار به دیوار که توی کریدور اونطرف زندگی می کنه، علاقه ی عجیبی به موسیقی داره؛ شایدم رشته اش موسیقیه، نمی دونم. به هرحال، زیاد تمرین می کنه. تا حالا تمرین گیتار و آواز و ساکسیفونش رو شنیدم. گرچه گیتار زدن و آواز خوندنش رو ترجیح می دم ولی واقعا تلاش می کنم که موقع ساکسیفون زدنش اعصابمو سالم نگه دارم. شاید چون احساس می کنم از اون هفته تا حالا، ساز زدنش بهتر شده، خودمو در موفقیتش سهیم می دونمبه نظرم داره برای یه مسابقه آماده می شه. چون روی دو سه تا آهنگ بیشتر کار نمی کنه.

با اینکه پسر همسایه هر روز هفته از ساعت ۶ تا ۱۱ شب در حال تمرینه، از اون همسایه ی دیوار به دیوار اتاق قبلیم که گاه و بی گاه نعره های مستانه می زد و کشتی کج می گرفت خیلی بهتره. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت- یه مقاله توی نیویورک تایمز در مورد "چرت و پرت گفتن و اثر مثبتش روی بالا بردن توانایی ذهنی" خوندم. کل تئوری "سکوت" ام رو برده زیر سوال. اگه وقت کردین بخونینش و نظرتون رو بگین.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18 توسط گلناز |

شبها گاهی انقدر خسته ام که یه چیزی تو مغزم سوت می کشه، نمی دونم...شایدم تیر می کشه... اما نمی دونم چرا، پا نمی شم برم بخوابم. کار بخصوصی هم نمی کنم ها، چون خوابم میاد! ولی بازم نمیرم بخوابم؛ مثل الان که رسما سرگیجه دارم. 

اما از اونطرف صبح ها از تختخواب کنده نمی شم از بس که خسته ام و این روند  اصطهلاکی هر شب و هر روز ادامه دارد...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 0 توسط گلناز |

- اومدم اومئو. اتاق راحتی دارم توی یه کریدور واقعا تمیز خیلی آروم.

- هوا سرده ولی هنوز برگای درختا کامل نریختن.

- داشتن دوست خوب نعمت بزرگیه. مثل شربت آب قند می مونه وقتی فشارت افتاده

- دانشگاه، غیر از سکویی که جلوی ساختمان علوم انسانی می سازن هیچ تغییری نکرده. استاد ها هم همینطور. گاهی همکلاسی آشنا می بینم گاهی هم سنگینی نگاه پاکستانی های جدید کلاس رو تحمل می کنم. خیلی تابلو خیره نگاه می کنن، عذاب آوره.

- استاد راهنمای تزم یه استاد به تمام معنا کله گنده است. توی هر گرایشی از مدیریت پروژه که فکرش رو بکنید، یه مقاله یا یه کتاب یا یه فصل از یه کتاب رو نوشته. از بنیانگزاران موسسه بین المللی مدیریت پروژه (pmi) هست و هیچ مقاله ای بدون تایید اون توی ژورنال مدیریت پروژه ی "امرالد" چاپ نمی شه. اسمش "رالف مولر"ه شاید اونایی که توی این موضوع کار می کنن بشناسنش...

با این وجود... یکی از صبورترین و مهربون ترین استاداییه که داشتم. محاله بخوای چیزی ازش بپرسی و جوابت رو نده یا سر بالا بده.

راستش کمی هم می ترسم. می دونم که فرصت بزرگیه، اما می ترسم اونطور که باید و شاید نتونم ازش استفاده کنم...

- گوتبورگ کمابیش خوش گذشت. سوار یکی از ترسناک ترین قطارهای هوایی اروپا شدم. تمامش از چوب بود، با یه شیب هفتاد درجه شروع می شد که در یک ثانیه به سرعت ۹۰ کیلومتر می رسه. مرگ رو به چشم خودم دیدم و توی هر تونل و پستی بلندی ای جیغ کشیدم. کلش دو دقیقه طول کشید ولی وقتی پیاده شدم پس کله ام درد می کرد و دست و پام می لرزید یه دوربین گذاشته بودن روی یکی از شیب ها که از مسافرای قطار عکس می گرفت، قیافم ترسناکِ مضحک شده بود جای همتون خالی.

دیگه اینکه شجریان با گروه شهناز اومده بود، با کلی پوستر و روبان سبز و غیره رفتیم جنبش سبز راه انداختیم تو سالن. برام جالب بود، خیلی از ایرانیایی که اومده بودن هنوز حرف از "شاهنشاه آریا مهر" و روزهای خوش گذشته می زدن. مثل اینکه تقویمشون روی همون تاریخی که از ایران رفتن جا مونده باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0 توسط گلناز |

روناک جمله جالبی از یه کتاب نقل کرده:

“It’s good to have more than one plan. You never know what will happen in life”

برنامه ام تغییر کرد. برگشتم گوتنبرگ. تا یک ماه فقط روی تزم کار می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17 توسط گلناز |

این تنها خون نیست که پیوند خواهر و برادری ایجاد می کنه.

استکهلم رو، با وجود جمعیت کمش، دوست ندارم، فقط به خاطر اینکه کلان شهره و مثل هر کلان شهر دیگه ای آدم بدبخت داره و شلوغه.

وقتی توی ترمینال اتوبوس استکهلم، خسته و کوفته منتظر نشسته بودم به این فکر کردم که چی می تونه آرومم کنه... فقط فکر نزدیک بودن آغوش گرم و نرم مریم می تونست آرومم کنه. شال خاکستری سوغاتی من سرش بود، اشک توی چشماش حلقه زده بود. با اینکه کمتر از سه هفته پیش توی اصفهان دیده بودمش اما به سختی هم رو در آغوش کشیدیم و چند بار بوسیدیم.

مریم رو از راهنمایی می شناختم، اون موقع اون دبیرستان بود و با هم توی یه سرویس بودیم. من و اون به شدت فوتبالی بودیم و هربار که تیم ملی مسابقه داشت سرویس و مدرسه رو موقع برنامه صبحگاهی می ذاشتیم روی سرمون. متن های نقادانه و  جنجالی می نوشتیم، روی مقوا برای تیم فوتبال تبلیغ می نوشتیم و می چسبوندیم شیشه ی پشت مینی بوس هندلی درب و داغون سرویسمون. مریم شعر هم می گفت، گاهی برام می خوند. منم متن ادبی می نوشتم و براش می خوندم. نمی دونم دقیقا کی، اما یه روز، دیگه نه من می نوشتم نه اون...

سال پیش تابستون وقتی بعد از مدت ها دیدمش از آمال و آرزوهاش برام می گفت. هنوز نمی دونست من دارم میرم. من براش تعریف کردم و راه رو هم نشونش دادم. سخت کوش و پر تلاش راهش رو ادامه داد و با وجود داشتن پست مدیریت توی یه پروژه ی بزرگ توی یکی از شهرستان های جنوبی موفق شد درس هم بخونه و توی یکی از بهترین دانشگاه های استکهلم قبول بشه . امروز روز چهاردهم ورودش به سوئده.

بعد از روزای پر تنشی که این یک هفته داشتم، دیشب و امروز توی خونه اش واقعا احساس راحتی ِ "در خانه بودن" کردم. خواب راحت بی دغدغه، آرامش بعد از یه دوش آب داغ و خوردن چلو خورشتی که با وسواس و وقت زیاد پخته شده بود. خلاصه با چنان محبتی ازم پذیرایی کرد که بی استرس تونستم یه کوه ایمیل بزنم برای انواع اقسام تبلیغات اجاره خونه و به این فکر نکنم که از فردا شب در به درم.

مثل یه خواهر دوستش دارم و براش آرزوی شادی و آرامش همیشگی می کنم. با این وجود که فاصله ی مکانی داریم واقعا خوشحالم که وجودش اینجاست و گرمم می کنه .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22 توسط گلناز |

آدمیزاد موجود خیلی خیلی جالبیه. پر از نیاز، آرزو، توقع و انتظاره و در عین حال خودش رو قوی ترین و محق ترین می بینه.

دیشب خیلی خیلی عصبانی شدم. می گه عصبانیت نشانه ی ضعفه...(به نظر شما هست؟) اما من عصبانی شدن رو حق هرکسی می دونم که اگر غیر از این باشه دیگه اون آدم نرمال نیست.

خلاصه دیشب عصبانی شدم، سریع آماده شدم و زدم بیرون، دور خودم چرخیدم، روی سنگفرش بارون زده ی خیابون ها، ساعت ۱۲ شب. هوا مرطوب بود، نسیم ملایمی می وزید و شاخه های درختا رو به هم می زد. من بیرون زدن شبانه ارو خیلی دوست دارم،این ساعت خیابون ها به نظر من خیلی قشنگن. مخصوصا اگه بارون هم اومده باشه و انعکاس نور چراغ های سفید و نارنجی رو دو برابر کرده باشه.

رفتم تا در لیزه بری، شهربازی گوتبورگ، نیم ساعت نشستم، به اندازه ی یه بار سوارشدن به مشهور ترین قطار هوایی سوئد. و بعد برگشتم خونه.

حق داشتم عصبانی بشم. با من در موضع ضعف رفتار شده بود، رفتاری که حق من نبود. شایسته ی من نبود.

بی انصافانه دلم رو چرک کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی نظرتون در مورد شیوه ی نگارش این دو تا پست آخر چیه؟ دارم تمرین می کنم از چهارچوب هام بیام بیرون.

توی بازدید های خداحافظیم فهمیدم که خیلی از دوستانم، حتی اون هایی که با واسطه دوستم حساب می شن یا اونایی که یک یا دو بار، توی برنامه های گروه کوهنوردی دیدمشون، میان و وبلاگمو می خونن. از برخوردها و حرف ها فهمیدم که لازم نیست خیلی از چیزها رو تعریف کنم، همه کلیات زندگیمو می دونن تقریبا، تا حدی که اینجا نوشتم. حس عجیبیه. احساس می کنی توی ویترین نشستی، همه تو رو نگاه می کنن اما تو نمی تونی اونارو ببینی، اگرم تلاش کنی، سرت محکم می خوره به دیوارهای شیشه ای. نمی گم کامنت زوری بذارین، اما دوست دارم بدونم که هستین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان توی راه استکهلمم، اتوبوس اینترنت داره.

یکساعت پیش فهمیدم خونه ندارم توی اومئا. قرار بود با یکی از بچه های تازه واد هم خونه بشم. دو، سه ماهی هست که می شناسمش و دورادور کمکش می کنم. این دو سه روز قرار بود بیاد سوئد. اما هیچ خبری ازش نشد، خیلی نگرانش بودم. زنگ زدم از یه نفر دیگه خبر رسیدش رو گرفتم. یک ساعت پیش اس ام اس زده که "خونه گرفتی؟ اگه نگرفتی چند روز می خوای اینجا بمونی؟ آخه خواهرم می خواد بیاد پیشم."

چقدر زشت. به جاش خجالت کشیدم. زنگ زدم، یکم باهاش حرف زدم، نهایتا هم براش آرزوی موفقیت کردم. هنوز درد تنهایی و غربت نکشیده، وگرنه این رفتار رو نمی کرد.

مسئله ای نیست. من دوستای خوبی دارم، چند شب پیششون می مونم. امیدوارم سریع یه اتاق پیدا بشه. الان زمان خیلی شلوغیه. همه دنبال خونه می گردن. 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21 توسط گلناز |

اومدم توی شلوغی های تهران. رفتم بازدید عمه ی تنها و پیرم، اصفهانی را به شیوه ی خاص خودش و بسیار شیرین صحبت می کند و با وجود کهولت سن، هوش از جملات و رفتارش می بارد. وقت خداحافظی، غم  توی چشم هاش موج می زند... می گوید: "یعنی من باز شوما را می بینم؟" انگار که بخواهد بگوید: " نرو، فرصتی نیست که من باشم و باز تو رو ببینم"...

قلبم فشرده می شود. دلتنگی لعنتی... انگار هیچ وقت عادت نمی کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز دومیه که اومدم توی خیابون های گوتنبرگ. با یکی از دوستان ایستادیم توی ایستگاه اتوبوس. یه مست برامون آواز می خونه. می پرسه از کجا اومدین؟ می گیم ایران. می گه هااااااا.... ایرااااان، بنگ بنگ!، می گه تو سوئد چیکار می کنین؟ می گیم درس می خونیم. میگه یعنی No bang bang?!

هوا خوبه، در مقایسه با ایران خیلی خوبه. خنک، مرطوب اما نه اونقدر که شرجی باشه. نسبت به سال گذشته خیلی راحت ترم. مثبتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقیقا در بحبوحه ی رفتن، به صورت کاملا مازوخیستی، یه کتاب رو شروع کردم، "عقاید یک دلقک". کنجکاویم در مورد یک وبلاگ به همین اسم باعث شد بخونمش. شبها از خستگی نیمه جان روی تخت می افتادم اما حتی شده چند صفحه می خواندم. هنوز هم ادامه دارد. کتاب رو همراهم آوردم. منتظرم تموم بشه. شاید در موردش نوشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1 توسط گلناز |

- تابستون پرباری بود.

-اتاقم مرتبه، چمدونم بوی سبزی خشک میده، بوی دستای مهربون مامانم.

-با اینکه امسال خیلی تلاش کردم که همه ی دوستامو ببینم، بازم خیلی هاشونو ندیدم، از این بابت دلگیرم.

-نتیجه ی امتحان لعنتی با وجود ۳ تا نمره ی عالی، فقط به خاطر یه نمره ی متوسط خراب شد.

اگر یه روز معلم شدم نمره ی "آ" رو از تو کارنامه های بچه ها پاک می کنم. جاش... چه می دونم... شاید به جای یه معیار، ۱۰ تا دیگه بذارم.

اما به هرحال... من آدم نمی شم، باز امتحان می دم.

یکدندگی لعنتی، می ترسم یه روز بالاخره کار دستم بده.

-به قول ممد طالاری، دارم به هدفم فکر می کنم.

شب آخره. نمی دونم خوشحالم یا ناراحت. دروغ چرا، بازم استرس دارم. به دلداری احتیاج دارم. برام دعا کنین. من رفتم.

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1 توسط گلناز |

هیچ چیز به اندازه ی یه جسم خسته، نمی تونه یه روح خسته ارو آروم کنه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1 توسط گلناز |

نیکی را چه سود

هنگامی که نیکان در جا سرکوب می شوند؟

و هم آنان که دوستدار نیکان اند؟

آزادی را چه سود

هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند؟

خرد را چه سود

هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می آورد

که همگان را بدان نیاز است؟

(برتولت برشت)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15 توسط گلناز |

زرشک.

بیشتر از سه چهارم عمرت را درس می خوانی، با آنهمه کبکبه و دبدبه؟! هم لاف دانشمندی می زنی و باز دست و پایت سر امتحان می لرزد.

باز هم تابستانم گذشت، باز هم گذشت و به خواندن و امتحان دادن گذشت. قسمت جالب داستان این است که من عاشق درس نیستم حتی آنقدرها هم جربزه و اعتماد به نفس امتحان دادن ندارم و با این حال همیشه در حال امتحان پس دادنم.

یاد ناپلئون افتادم  یک جمله به ناپلئون نسبت می دهند که از دو چیز بیشتر نمی ترسید: امتحان و شکست.

من از ساعت های بعد از امتحان بیشتر می ترسم. آمدم خانه، غر زدم به جان مامانم، اتاق درهم ام را دیدم که کاغذ و کتاب و لباس از در و دیوارش آویزان است، بعد در نهایت پوچی به این فکر کردم که: "حالا باید چه کار کنم؟"

وقتی سه چهارم از عمرت را فقط  با درس و امتحان و استرس های همراهش طی کنی تازه می رسی به ابتدای تاریک جاده. این طور می شود که سر خرت را دوباره کج می کنی به آن سو که بگویی: "خب، خوبه حالا شروع کنم برای امتحان یک ماه دیگه ام بخونم!".

زرشک.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16 توسط گلناز |

بعضی وقتها، یکهو، دقیقا یکهو، دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.

بعد فکر می کنم اگر از آن "جور دیگر" خوشم نیامد چه؟ خودم را در انتهای راه رفته فرض می کنم و برمیگردم نگاه می کنم؛ به نظرم غیر قابل برگشت می آید...

پس می روم توی پوسته ی محافظه کارانه ی اخلاقی، اجتماعی، تربیتی ِدرست یا نادرستِ همیشگی و این فکر "یکهویی" را می گذارم گوشه ی ذهنم که خاک بخورد تا دفعه ی بعدی که طوفان خاطرات یا اتفاقات یا هر چه - آدم از آینده چه می داند- دوباره بیاید توی ذهنم و من آن راه نرفته ی وسوسه آمیز را بروم و نرفته برگردم توی خودم.

اما به هرحال، از شما چه پنهان، بعضی وقت ها... دلم می خواهد جور دیگری زندگی کنم.


- با وجود هزار و یک کار انباشته ی در حال انجام، یک کتاب هم خوندم: "شما که غریبه نیستید"، هوشنگ مرادی کرمانی. توی مایه های کتاب "درخت زیبای من"، اثر ژوزه مائورو دِواسکنسلوس بود. دردم گرفت. در عین زیبایی و شیرینی، دردناک بود.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 4 توسط گلناز |

حال و روزم، مثال زندگی شخصیت های کتاب های عباس معروفی شده که هرآنچه بر سرشان می آید، مقصر خاصی ندارد، و منطق تمام آدم ها حتی قاتل زن معصوم داستانش، منطقی است که باید بپذیری؛ انگار که واقعا، راه چاره ی دیگری نبوده است، نداشته است، نتوانسته داشته باشد.

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1 توسط گلناز |

دلم می خواد ربات بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0 توسط گلناز |

برای پیدا کردن راه حل مساله رفته ام دکتر.

می گوید: قید و بند زیاد داری؟

می خندم.

می گویم: قید و بند نه، اما چهارچوب چرا.

می گوید: قید و بند خوب نیست، سعی کن بیشتر با دوستانت صمیمی شوی.

می گویم: صمیمیت که شاخ و دم ندارد. همین حالا هم صمیمی ام فقط ضمایر جمع جملاتم مفرد نمی شوند، نمی گذارم شوخی های قومی قبیله ای بگویند، جلویم سیگار بکشند، حرف بی ناموسی بزنند و... اما قلیان می توانند بکشند...!  تلاش می کنم خوب گوش کنم، اما معمولا زیاد حرف نمی زنم.

کمی با تعجب نگاهم می کند و می گوید: صمیمیت را بیشتر تمرین کن!

-------------------------------------------------------------------------------------

جان گلناز، من با شما صمیمی نیستم؟!

چطور رفتار کنم صمیمی ترم؟

(نظراتتون مهمه)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0 توسط گلناز |

دارم شنا یاد می گیرم.

نگین چه قدر دیر یا چرا اینقدر دیر؟!

هرگز از آب نترسیدم، اما عزم یاد گرفتن شنا رو هم نداشتم. بعضی وقت ها پیش میومد که دلم می خواست من هم شنا بلد می بودم و می پریدم وسط قسمت عمیق رودخانه ای که از "دره نگار (نی گاه)"* می گذشت یا شنا بلد می بودم و واجد شرایطی که بتونم با کاظم و بچه های گروه کوه برم جنوب گردی...

حالا که برگشتم، دارم شنا یاد می گیرم.

حس عجیبیه غوطه ور بودن، لذت تجربه ی یه محیط دیگه، محیطی که جسمت توش سبک تره، آرامش نرمی که از نوازش آب روی پوستت حس می کنی و از همه بامزه تر و هیجان انگیزتر، شیرجه زدن...

با اینکه آگاهانه شیرجه می زنم توی آب، اون چند ثانیه ای که از خط منفصل آب و هوا رد می شم، تمام سیستم ادراکی بدنم به هم میریزه، و تمام هوش و حواسم میره توی دست و پاهام تا کشیده بمونن.

امروز بعد از هربار شیرجه زدن، صدای قلبمو که سفت می کوبید به قفسه سینم، توی گوش هام می شنیدم و به لرزش دست و پام می خندیدم. به نظرم دارم پیر می شم برای ماجراجویی، حتی از نوع ساده اش!

می دونم خیلی زود به هیجان این کار هم عادت می کنم ولی دوست داشتم بنویسمش که یادم بمونه اولین تجربه های ماهی شدن رو.


*دره نگار رو سال هشتاد و سه با گروه کوهنوردی نمونه فتح کردم! سه شبانه روز توی راه بودم و بیشتر از سی بار از یه رودخونه ی خروشان توی یه دره ی بکر و زیبا رد شدم. اولین تجربه ی نیمه کوهنوردیم بود و خیلی بهم چسبید...

دره نگار، واقع در استان لرستان، شهرستان دورود: گزارش یکی از برنامه های گروه رو توی این منطقه ببینید.

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18 توسط گلناز |