تبليغاتX
زندگی

زندگی

رؤیاهایت را فرومگذار،که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد...

فروردین ۸۶ بود که اومدم اینجا. بعد از تجربه ی وبلاگ نویسی به شیوه ی خصوصی- یعنی اینکه فقط دوستانت می تونستن وبلاگت رو بخونن- تجربه ی عمومی نوشتن، اوایل برام خیلی سخت بود. طول کشید تا یاد گرفتم چطور هم از پوستم در بیام و بنویسم ، هم از هرچی که می خوام بنویسم! دو سال و نیم، قسمتی از بهترین و بدترین لحظات زندگیم رو ریختم تو قالب "زندگی"...

اولین پست وبلاگم، دو سال و نیم پیش

 

اینکه چرا دارم میرم خیلی ساده است... از بعد از انتخابات که هرازگاهی بالا نیومدن بلاگفا روی اعصابم بود. بعد از اینکه دیدم دو سه تا از وبلاگ های دوستانم رو بدون اطلاع قبلی یک دفعه دیلیت کردن، گزارشی خوندم از زبان مدیر بلاگفا که در مورد امن نبودن سرویس های ایرانی به خاطر زور زیاد مقامات برای گرفتن اطلاعات خصوصی کاربران به بهانه مقاصد مجرمانه ی محتویات وبلاگشون هشدار می داد.

با اینکه هرکس گذرش به وبلاگ من میفته غر می زنه که "تو انگار واقعا در این کشور زندگی نمی کنی؟!"، شاید حق داره از بس که هر اتفاقی افتاد سکوت کردم... اما مطمئنا بی خیال نیستم.

در هر صورت، احساس عدم امنیت باعث شد که کم کم به فکر نقل مکان بیفتم و از این به بعد اینجا می نویسم. تصمیم گرفتم تا چند وقت دیگه این وبلاگ رو دیلیت کنم تا همین نوشته های سیب زمینی مانند بی خطر هم دست اهریمن نیفته.

به آدرس جدیدم سر بزنین. منتظرتونم.

+ نوشته شده در  2010/1/6ساعت 11:3  توسط گلناز  | 

درباره ی پاگرد، اثر محمد حسن شهسواری، نشر افق:

"پاگرد" رمانی است که حال و هوایی کمابیش شبیه یا حداقل پیوسته با جوِّ کنونی ایران دارد. داستان، شرح اتفاقات مهم زندگی شخصیت اصلی داستان با پیوندی تاریخی به مسائل سیاسی-اجتماعی ایران در دو دهۀ اخیر است که با کمک شخصیت های مختلف به صورت تکه تکه بازگو می شود، تکه هایی که از لحاظ زمانی لزوما پیوسته یا مرتب چیده نشده اند اما هرچه به پایان نزدیک می شویم تکه های این پازل بیشتر به هم مربوط و با معنی تر به هم نزدیک می شوند. این خصوصیت داستان، من را به یاد فیلم "21 گرم" می انداخت.

نویسنده بنیان اصلی داستانش را در همان پاراگراف اول کتاب می ریزد:

"بیژن درباره ی آدم های خوش شانس چیزهایی شنیده بود؛ کسانی که کاملا تصادفی یک شبه ره صد ساله می روند. شنیده بود آنها در یک زمان مناسب در مکانی مناسب قرار می گیرند. اما هیچ وقت به موقعیتی برعکس فکر نکرده بود. یا فکر کرده بود و حالا یادش نمی آمد. یعنی وقتی آدم در زمانی نامناسب در یک مکان نامناسب قرار می گیرد. شک نداشت که در آن لحظه درست در چنین موقعیتی قرار گرفته است اما کم کم داشت به این نتیجه می رسید تعریف بدی برای همۀ زندگی اش پیدا نکرده."

داستان پردازی کتاب گاهی به نظرم اغراق آمیز می آمد ولی فضاسازی و توصیف مکان هایی که داستان در آن جریان داشت به نظرم آنقدر ملموس و قابل تجسم می آمد که گاهی تصور می کردم در حال فیلم نگاه کردنم. این موضوع، پرش زمانی و مکانی قسمت های مختلف داستان را برایم آسان تر و لذت بخش تر می کرد.

نکتۀ قابل تأمل داستان از نظر من این است که می توان از تمام گروه های اجتماعی ایران- فقیر و دارا، عاشق و شکست خورده، دانشجو و بی سواد، شهری و روستایی، نظامی و غیر نظامی، چپی یا راستی و...- شخصیتی در این داستان پیدا کرد. شخصیت هایی که با اینکه در درون یک مرز جغرافیایی در کنار هم زندگی می کنند و اتفاقاتی آنها را در کنار هم قرار می دهد اما حدِّ تحمل دیگران برایشان یکسان نیست و رفتارشان معمولا ریشه در خرافه یا جهل یا فرهنگی سنتی دارد که خشک و بی انعطاف یا حتی سرد و خشن به رشد افکار و احساسات و امیدهای یک نسل سوخته واکنش نشان می دهد. نسل سوخته ای که امیدوارانه می جنگد، فریاد می کشد، نا امید می شود، از تلاش دست می کشد ولی در نهایت با هر ضربه ای که مهلک تر به جانش می زنند، بیشتر جان می گیرد و قوی تر و مطمئن تر به راه مبارزه اش باز می گردد.


توضیح بیشتر ندادم که اگر خواستین بخونینش، داستان لو نره و شما هم از چیدن پازل رمان لذت ببرین.

+ نوشته شده در  2009/12/27ساعت 11:39  توسط گلناز  | 

"... ماریلا آهی کشید و گفت: آنا تو خودت را برای هرچیزی ناراحت می کنی. من از این می ترسم که لحظات خیلی نا امید کننده ای در زندگی ات به وجود آید.

آنا توضیح داد که: لذت امیدوار بودن به اندازه ی نصف لذت به دست آوردن است. یک نفر ممکن است خیلی از چیزها را به دست نیاورد اما هیچ کس نمی تواند مانع او بشود که در انتظار به دست آوردن چیزهای خوب نباشد. خانم لیند می گوید خوشبخت کسی است که در آرزوی به دست آوردن چیزی نیست تا از به دست نیاوردنش ناراحت بشود. اما من عقیده دارم اگر یک نفر در آرزوی به دست آوردن چیزی نباشد بدتر از این است که از به دست نیاوردنش نا امید بشود."

"... وسایل خانه ی دوشیزه باری خیلی مجلل بود. هنگامی که دوشیزه باری آنها را برای حاضر کردن ناهار تنها گذاشت آن دو دختر روستایی از دیدن سالن باشکوه خانه ی او تقریبا دست و پای خود را گم کرده بودند.

دیانا آهسته گفت: آیا مثل قصر نیست؟ من قبلا هرگز به خانه ی عمه ژوزفین نیامده بودم و اصلا فکر نمی کردم اینقدر مجلل باشد. ای کاش جولیا بل می توانست اینجا را ببیند - او در مورد سالن خانه ی مادرش خیلی پز می دهد.

آنا با تعجب گفت: دیانا، قالی مخمل و پرده های ابریشمی را نگاه کن! من در آرزوی چنین چیزهایی هستم، اما باورت می شود که من در اینجا خیلی احساس راحتی ندارم. مقدار زیادی اشیا در اینجا وجود دارند که باشکوه و مجلل هستند ولی دیگر جایی برای تجسم باقی نمی گذارد. یک خوبی فقیر بودن این است که آدم با امید به دست آوردن خیلی از چیزها دلخوش است."

 ( ازکتاب "دختر خانۀ سبز" اثر لوسی ماد مونتگمری، ترجمه ی امین مدرّس، انتشارات سروش- صفحه ی ۱۰۰ و ۲۴۳)

+ نوشته شده در  2009/12/19ساعت 22:11  توسط گلناز  | 

 از وقتی که اومدم کل فعالیت های اجتماعی مهم ام به تعویق افتاده، به خاطر اینکه هنوز نتونستم مانتو یا پالتو ی مناسب پیدا کنم. با وجود کم کردن هشت کیلو وزن در طول دو-سه ماه گذشته، هم چنان در وطن اسلامی مانتوی سایز مناسبم رو پیدا نمی کنم که هم کیفیت و ظاهر قشنگی داشته باشه و هم به سبک و سیاق مانتوهای معمول، چسبون نباشه. پنج ساعت تمام مانتو فروشی های چهارباغ و نظر رو گشتم، از مانتوی بیست هزارتومنی پوشاک وحدت گرفته تا پالتوی صد و هشتاد هزارتومانی دوخت ترک رو امتحان کردم، اشکم در اومد ولی چیزی نصیبم نشد. یکی کمرش کیسه می شد، یکی نپوشیده پارچه اش تُل بود، یکی نا متوازن بریده و دوخته شده بود، یکی نوشته بود سایز چهل اما برای دخترک لاغر مردنی فروشنده هم تنگ بود، آخری که دکمه هایش انقدر شل دوخته شده بود که تا دست می زدی تق و تق می افتاد...

در این مملکت که سایز سی و هشت به بالا رو برای خانم ها به رسمیت نمی شناسن، خرید کردن واقعا سخته. در ممالک سوئد که الحق و الانصاف سرای حوریان و پریان و به طور کلی مانکن هاست (هم به خاطر ژنتیک لاغر و کشیده، هم به خاطر ورزش کردن هر روز از بچگی)، هر فروشگاهی رو بگردی یه بخش رو اختصاص داده به خانم های سایز بزرگ، تابلو زده با عنوان "آی لاو تو بی بیگ!". حالا خدا رو هزار مرتبه شکر که کار ما هیچ وقت به آن قسمت نکشید و در همان دو ساعت اول در قسمت سایزهای معمولی به راحتی انتخاب و خرید می کردیم؛ مانده ام در بازار پوشاک این مملکت- که از قضا تعداد زنان درشت اندام اش هم کم نیست- که نه سایز بندی درستی دارد نه کیفیت و دوخت بالایی و نه حتی قیمت متناسب با همان کیفیت و دوخت پایین.

خلاصه اینکه اگر می بینین برگشتم اما پیدام نیست مشکلم اینه، مانتو ندارم!

+ نوشته شده در  2009/12/15ساعت 0:38  توسط گلناز  | 

 آمده بودی سورپرایزم کنی. متاسفم، نکردی. و من تمام مدت با بغض ِ به زحمت فروخورده ام لبخند زدم و برای تمام کردن ناراحت ترین وضعیت ممکن در تمام لحظات ناراحت زندگی اجتماعی ام، لحظه شماری کردم. نهایتا وقتی در را به روی نور چراغ ماشین بستم، نفس راحتی کشیدم و بغضم رو آمد و با هق هق گریستم. گریستم و گریستم. همانطور ایستاده، پشت در حیاط.

سورپرایزم نکردی عزیزم. دلم را شکستی. چه می شد اگر امشب تنها می آمدی و تنهایی سورپرایزم می کردی که بتوانم در آغوشت بگیرم و برای شادی ات اشک شوق بریزم. و بعد حرف بزنیم و حرف بزنیم، از گذشته و آینده مثل آن شب که تا اذان صبح رکورد پچ پچ شبانه را شکستیم.

امشب به تمام معنا احساس بیگانگی با زندگی کردم، دردی بدتر از درد غربت شاید. به خودم شک کردم... مثل اینکه تمام این سالها عزیزترین کسم تصویری بود در آینه. من هنوز روبروی آینه ایستاده ام ولی تصویر محو شده است. ترس در وجودم می پیچد و به چشمانم، به حافظه ام و به قدرت درک و شعور خودم شک می کنم. که چه سنگین در خوابم یا توهم.

دلم شکسته است و خیلی زیاد درد می کند...

+ نوشته شده در  2009/12/10ساعت 23:36  توسط گلناز  | 

دیوار یکی از فروشگاه های فرودگاه آتاتورک-استانبول، ترکیه

بعد از یه پرواز چهارساعته، ۵ ساعت توی فرودگاه استانبول باید منتظر پرواز استانبول-تهران باشم.

فرودگاه استانبول برعکس فرودگاه های سوئد، آرلاندای استکهلم و لندوتر گوتنبرگ، خیلی زرق و برق دار و رنگیه. پر از انواع اقسام مغازه های تکس فیری عطر و مش.روب و سیگار و انواع برند ساعت و عینک و لوازم آرایشی. فرودگاه های استکهلم در عوض جمع و جور و به نسبت سر و ساده ان. یه جوری که حس می کنی اون چیزی که باید باشه هست اون چیزی که نباید نه. توضیحش یکم سخته. به نظر من فرودگاه های سوئد هم مثل سوئدی ها به اندازه ای که "منطقی" باشه زرق و برق دارن.

خلاصه، یک ساعتی رو بین مغازه های فرودگاه استانبول می گشتم و چند تا منظره ی جالب هم دیدم. بهترینش یکی از مامورهای امنیتی فرودگاه بود که بدون هیچ نگرانی یا احساس خجالتی یه شیشه ادکلن رو برداشت، خیلی سرسری بوش کرد و بعد سر تا پاش رو از همون شیشه معطر کرد! دومی، یه دختر یازده- دوازده ساله ی سیاه پوست بود که اشانتیون یه ریمل رو برداشته بود و با مهارتی بسیار تحسین برانگیز چشم هاش رو آرایش کرد. کسی رو ندیدم خرید خاصی کنه. به جز یه خانم میانسال ایرانی که یه شیشه عطر خرید.

 وقتی گشت و گذارم تموم شد سعی کردم یه شبکه ی اینترنت رایگان پیدا کنم ولی نشد. اومدم توی نزدیک ترین کافه تریا که همه لپ تاپ به دست نشسته بودن و یه پسورد خواستم. گفت حتما باید یه چیزی سفارش بدی، اینترنت رایگان روشه. منم گشتم توی منوش و ارزون ترین آبمیوه ی منو رو انتخاب کردم و یه بطری فسقلی آبمیوه ارو اپسیلون اپسیلون می خورم که تا خود پروازم طول بکشه و بتونم از آبمیوه و اینترنتی که دو دلار ناقابل برام آب می خوره استفاده کنم  

دارم فکر می کنم چند ساعت دیگه فرودگاه "امام" ام و اونجا نه منطق فرودگاه سوئد رو داره نه زرق و برق فرودگاه استانبول رو. عوضش یه آقای پاسدار و دو تا خانم پاسدار مثل دفعه ی پیش سرتا پامو چک می کنن که به اندازه ی  کافی اسلامی باشم. به نظرم فقط اینترنت توی فرودگاه ما رایگانه که خودش دو دلاری می ارزه

یه عکس از یکی از تابلوهای مشهور فرودگاه آتاتورک گرفتم، کابل مربوطه ارو پیدا نمی کنم که بریزم رو کامپیوتر، بعدا به پست اضافه اش می کنم شنیدم توی فرودگاه امام بعضی وقت ها چک می کنن که پروفایل فی*سـ*بوک داری یا نه. واقعا چه قدر مضحک! پروفایلمو دیشب دی اکتیویت کردم.

برای دوستانی که توی سوئدن تعطیلات خوبی رو آرزو می کنم، جای همه اونایی که دوست داشتن ایران برن خالی. امیدوارم دوستانی که توی ایران هستن رو هم کم کم ببینم. همگی شاد باشید. به امید دیدار.


 الان فهمیدم که چشمم منو رو اشتباه دیده و قیمت آبمیوه ارو با آب خالی قاطی کردم و حالا مجبورم شش دلار ناقابل بدم، این نشون میده که هرچقدر تلاش بر زرنگ بودن داشته باشی و برخصلت آبا اجدادی اصرار بورزی، بازم یه جای کار می لنگه. پس همون بهتر که معیار، خوشمزه بودن انتخاب منو باشه نه قیمتش!

+ نوشته شده در  2009/12/7ساعت 22:12  توسط گلناز  | 

یه تجربه ی شخصی حاصل از انواع اقسام مسافرت و اسباب کشی و غیره به من ثابت کرده که اشیا در هر شکل و رنگ و کاربردی با وجود نداشتن روح مثل یه منبع، انرژی و خاطره جذب می کنن.

اواخر خرداد امسال که بعد از ده ماه برگشتم ایران یه سری از وسایلمو ریختم دور و یه سری رو بخشیدم به دوستان، بعضی ها رو هم همراهم آوردم ایران. اوایل جالب بود برام که جریان خرید یا هدیه گرفتن این اشیا یادم میومد. خاطراتی که از بعضی لباسام، موقعیت هایی که پوشیده بودمشون عکسایی که باهاشون گرفته بودم به یاد می آوردم. وسایلی که از دوستای سوئدیم هدیه گرفته بودم جوری دست به دست پخش شد بین آدم های مختلف که بعضی هاش رفت ایران و بعضی هاش توی آشپزخونه ی کریدورهای دانشجویی جا موند، نمی دونم شایدم رفت به کشورهای دیگه، بعضی هم وقتی برگشتم دوباره رسید به خودم. بخشی از این خاطرات خوب بودن یا بد فرقی نمی کرد، به یاد آوردن همشون و سرنوشت اونهایی که به سطل زباله ختم شد کم کم یه جورایی داشت به نظرم ترسناک و غم انگیز می رسید.

توی سفر آخرم به این فکر کردم که تا جایی که می تونم دور و برمو خلوت کنم. نذارم به وسایلم اضافه بشه. اون چیزایی که واقعا لازمه ارو نگه دارم بقیه اشو ببخشم یا بریزم دور.

عجیبه ولی واقعا احساس سبک تر بودن می کنم و حافظه ی همیشه مشغولم دیگه کمتر دنبال بهانه می گرده برای به یاد آوردن زنجیروار گذشته ها.

اگه احساس کردین زندگیتون بی نظم و شلوغ شده یا فکر گذشته ها آزارتون میده یا هیچکدوم، فقط احساس خستگی و کسالت می کنین، یه ذره دورتون رو خلوت کنین، اشیا رو هرچند عزیز و خاطره انگیز، بریزین دور. دل کندن آدم رو سبک می کنه. باور کنین!

+ نوشته شده در  2009/11/29ساعت 4:33  توسط گلناز  | 

زنگ زدم بهش. می گم دلم برات تنگ شده. چند وقت پیش خوابتو دیدم، داشتی نی نی دار می شدی. میگه مرسی عزیزم. راستش می خواستم زودتر بهت بگم ولی نخواستم اعصابتو خورد کنم. ما داریم جدا می شیم.

+ نوشته شده در  2009/11/21ساعت 2:26  توسط گلناز  | 

امروز روز تمرین مدیریت پروژه بود. شش ساعت به صورت گروهی روی یه پروژه ی ساختمانی برای دانشکده کار کردیم. اولش یه ماکت با ماکارونی و لازانیا ساختیم که بیشتر برای تفریح بود تا ساختن یه ماکت درست و حسابی. بعد باید تکنیک های مدیریت پروژه برای زمانبندی و تقسیم کار و بودجه و کنترل و ریسک و .... رو با اطلاعاتی که در مورد پروژه داشتیم محاسبه می کردیم و یه برنامه مدیریت پروژه ی کامل می نوشتیم.

اینکه چه قدر شیوه ی آموزشی با ایران فرق می کنه، دیگه کم کم عادتم شده. چیزی که هنوز برام خیلی جالبه، روابط بین دانشجوهاست که هرکدوم از یه جای این کره خاکی اومدن با زبان و فرهنگ خیلی متفاوت. و کنار هم توی یه کلاس نشستن و دارن یه کار مشترک رو با هم به هدفش می رسونن.

توی گروه ما یه پسر انگلیسی شد مدیر پروژه (گرچه بیشتر تکروی می کرد تا مدیریت) و ما هم مشغول کار شدیم. به قسمت تقسیم کار و گروه بندی منابع انسانی که رسیدیم خیلی ساده گفت خب برای اینکه میزان بودجه کمتری استفاده کنیم من نیروی کار رو از کشورهای اروپای شرقی میارم که با پول کم زیاد کار می کنن. (حرفش به نظرتون آشنا نمیاد؟) یه دختر که از لهجش کاملا مشخص بود که رومانیایی باشه توی گروه بود که گرچه به روی خودش نیاورد ولی به شدت رنجید. وقتی طرح بودجه ارو توی کلاس توضیح دادیم هیچ کس روی عملی بودنش نظر مثبت نداشت، تنها دلیلشم این بود که عدد نهایی بودجه مورد نیازمون خیلی کم بود. دختر رومانیایی برگشت به مدیر پروژه گفت: بازم می خوای کارگر از اروپای شرقی بیاری؟ 

گاهی کلی گویی کتاب های مدیریت واقعا ناامیدم می کنه. یه بار به یه آقای دانشجوی دکترای خارج رفته ای گفتم مدیریت می خونم گفت مدیریت رو که همه بلدن، خوندن نمی خواد! واقعیت اینه که بیشتر کتابای مدیریت دقیقا همین طورن. وقتی که می خونیشون می گی اینا که همش توضیح واضحاته! اما وقتی پای عمل به نکات مدیریتی می رسه، بیشتر واکنش های شخصی می بینی تا واکنش های حرفه ای. اینجوریه که وقتی حساسیت و ظرافت این رشته ارو توی عمل می بینم واقعا لذت می برم. دلم درس خوندن برپایه ی تجربه می خواد. دوست دارم کار کنم.

+ نوشته شده در  2009/11/13ساعت 23:9  توسط گلناز  | 

خاصیت زندگی کردن توی یه شهر کاملا دانشجویی اینه که دوستایی پیدا می کنی که سال بعد یه جای دیگه ی دنیان. حالا تو اگه سال بعد توی همون شهری باشی که بودی، برای تعاملات اجتماعی باید دوست جدید پیدا کنی. به فرض اگه تو کسی باشی که فرآیند تعامل اجتماعیت طولانی باشه، از پارتی هایی که بوی ویسکی می ده خوشت نیاد و واقعا وقت هم نداشته باشی و دیگه حال کیک پختن و همه ارو به این بهانه دور هم جمع کردن رو هم نداشته باشی، می مونی تنها. مریم اواسط این ماه کوچ می کنه جنوب. مهدی و مهیار به واسطه خراب کردن دوچرخه نازنینم و به روی خودشون نیاوردن رسما ناپدید شدن. دوستان ایرانی ای که تازگی ها دیدم به دلایل نامعلومی خیلی عجیب و نچسبن. کلاس هام یجوریه که به ندرت چند تا آدم رو چند بار می بینم. یعنی شاید امروز باشه و از هفته ی دیگه یا من نباشم یا اون کلا نباشه. از همسایه های کریدور خیلی آرومم، یه دختر هندی که پزشکی می خونه هفته ای دو بار توی کریدور دیده می شه، پسر اتاق آخری رو فقط یه بار در حال رفتن به اتاقش از پشت دیدم، یعنی حتی نمی دونم چه شکلیه چه برسه به اینکه بدونم چی می خونه و کجاییه. می مونه دو تا پسر سوئدی، که با یکیشون به واسطه ی همیشه نیمه لخت بودن معذبم که حرف بزنم، و یه دختر سوئدی که تا حالا تنها رفتار دوستانه اش کنجکاوی توی قابلمه ی غذام بوده.

گذشته از تمام اینها، اتفاقات عجیبی هم در مورد بعضی از دوستای قدیمی می افته که واقعا درکشون نمی کنم. من خیلی دوست دارم به کسی چه غریبه چه آشنا کمک کنم تا راه حل مشکلش رو پیدا کنه. اگه این آدم دوست باشه که چند برابر براش وقت و انرژی می ذارم. اما نمی فهمم، چرا یه نفر فقط وقتی کار داره حال آدم رو می پرسه؟! این موضوع برای یه بار و دوبار به نظرم طبیعیه، ولی وقتی در طول چند سال آشنایی تکرار می شه، من نوعی واقعا می تونم به صمیمیت و محبت به عنوان علت وجودی این رابطه خوش بین باشم؟!

امروز داشتم به این فکر می کردم که دوستای خوبم رو می تونم با انگشتای دستم بشمارم. این یعنی خیلی تنهام؟

نمی دونم.

+ نوشته شده در  2009/11/9ساعت 1:13  توسط گلناز  |