تبليغاتX
زندگی

آدم ها مثل پازل هستند. فرقی نمی کند "چند تکه" یا "چه شکلی"...تا وقتی جذابیت دارند که تا آخر آنها را کنار هم نچیده باشی...

زنگ خطر برای هر نوع رابطه ای (فرقی نمی کند چه نوع رابطه ای) وقتی است که "همه انچه راکه علاقه داشتی بدانی" برایت روشن شده باشد...

راه در آمدن از این "بن بست ِدانستن" یا ادامه دادن لذت یک رابطه، یا تضمین آینده ی آن رابطه دو چیز است:

- همیشه یک "راز"، یک "حرف"، یک "احساس"، یک "پاره از وجودت" را پیش خودت نگه داری.

- همیشه در جستجو باشی، همیشه خلاق باشی، به عناصر وجودت، به معلوماتت، تجربه ات،... اضافه کنی، در واقع همواره در جستجوی اضافه کردن یک قطعه به پازل وجودت باشی... نه برای "تکامل" که برای "فرار از تکامل".


نظر شما چیه؟ موافقید یا مخالف؟

به نظر شما جای "محبت" در این نظریه کجاست؟

Painting by: James Endicott

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 4 توسط گلناز |

به امید باز گردیم پیش از انکه نا امیدی نابودمان کند
(نادر ابراهیمی)

بیشترین چیزی که من و تو امروز به آن محتاجیم امید است. امید به رویشی سبز در این زمانه ی سیاه...
نگذاریم که سردی ناامیدی و دلمردگی بهارفردایمان را از ما بگیرد.
امید را به هم بیاموزیم و به هم هدیه دهیم...
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: عکس و مطلب از طریق یه ایمیل ناشناس به دستم رسیده.
 
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2 توسط گلناز |

 بالاخره من هم به دور نمایی زیبا وصل شدم. همون تپه سبزی که در راه، موقعی که بی حوصله سرمو به شیشه  اتوبوس تکیه داده بودم، پیداش کردم. سال پیش در جریان مسافرتی به یکی ازروستاهای نزدیک به این محل، پیرمردی حرف از تپه ای می زد که بلندترین و سرسبزترین تپه ای بوده که توی عمرش دیده. می گفت اسمش، تپه زندگیه.

دیگه داشتم به تک درخت بید نزدیک می شدم. نشانه ای از زندگی که از فاصله دور و در پهنای دشت، بر فراز تپه ای بلند، زیبایی و تنهاییش رو به رخ می کشید. تپه مثل همیشه سبز بود. همون طور که با خودم قرار گذاشته بودم، تمام راه رو با پای برهنه اومدم. درخت بید، بزرگ و موقر بود. احترامی وصف نشدنی رو می طلبید. احترامی که حتی پس از گذشت از او و حرکت به نقطه ای مرتفع تر، ذره ای از مقدارش کاسته نشد. تا نوک تپه چیز زیادی باقی نمانده بود. به قول پیرمرد کافی بود  در راه به خودت فکر کنی، وقتی افکارت نتیجه می ده، به بالا ترین نقطه صعود کردی. به عقیده او یکی از دلایل نامگذاری تپه همین موضوعه. می گفت بچه های روستا هر شب با قصه ای از این محل به خواب می رن. می گفت همیشه زمانی که مادر داستانش رو با خوابیدن خدا بر روی این تپه به پایان می رسونه، خیالش راحته که خیلی وقته فرزنداش در خواب فرو رفتن.

وسایل رو روی تپه گذاشتم. برام مسخره بود که چرا با خودم زیر انداز آوردم. همه چیز مثل یک سایه روشن، مثل تغییر ملایم رنگ قرمز به زرد یک سیب، آرام و منطقی بود. گیاهان نوک تپه در اوج افتخار بودند. گلهای بنفش کوچک  که آزاد به هر شکلی رشد می کردند و همسایه های سبزی که زیر نظر مستقیم خالقشان بزرگ شده بودند. رو به نمای زیبای دشت دراز کشیدم. رادیو جیبیمو بیرون آوردم. تنظیمش بهم خورده بود. ابتدا صدای موسیقی آرام و خفیف شنیده می شد ولی پس از چند ثانیه وضوحش بیشتر شد:

                              شنوندگان ارجمند و صمیمی برنامه موسیقی برتر،حال نوبت پخش

                              آهنگ زیبایی با تک نوازی تار فرا رسیده. با هم از این موسیقی

                              زیبا و دلنشین لذت می بریم.

نفس عمیقی کشیدم. حرکت سایه ابرها بی نظیر بود. اجتماعات گیاهان همچون پولک های تن یک ماهی در انعکاس نور یک برکه کم عمق، درخششی غریب و البته قریب داشتند.

رادیو رو به کناری گذاشتم. پلک هام داشت سنگینی می کرد.  بوی نم و خاک همراه با عطر رقیق گیاهان وحشی  آرزوهای تحقق یافته من در این چند لحظه بودند.

در راه بازگشت، باز هم از پنجره اتوبوس به تپه، به درخت بید تنها نگاه کردم. دلم برای زندگی تنگ شده بود!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16 توسط گلناز |

توکای مقدس باز یه بازی اختراع کرده. از ایده اش خوشم اومد.

یاری که من برای یارکشی انتخاب کردم کسیه که هم خوب می نویسه، هم کامپیوترش خراب نیست، هم مسافرت نرفته، هم جو انتخابات انو اونقدر نگرفته که حتی حال خوندن وبلاگ منو نداشته باشه.... اولین یارمو کشیدم: افشین.

منتظر یه پست خیلی خوب هستم... یه پست در مورد زندگی، برای "زندگی".

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22 توسط گلناز |

امشب یه فیلم جالب دیدم:

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

Michel Gondry ۲۰۰۴

موضوع داستان (از دید من) این بود که تمایل به پاک کردن خاطرات، راه حل حذف کردن آدم ها از توی قلبمون نیست؛ و شاید این نکته که حتی اگر به زور بخوایم سرنوشت رو تغییر بدیم، شرایط طوری رغم می خوره که درست به همون نقطه آغاز برگردیم. اون موقع است که شاید بفهمیم راهی که انتخاب کردیم، اشتباه بوده.

سوال اینه که آیا همیشه اونقدر خوش شانس هستیم که به این نکته برسیم، یا به موقع این موضوع رو بفهمیم؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 3 توسط گلناز |

خدایا

تو که خود درد دادی

درمان را هم برسان...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1 توسط گلناز |

 بهاره! دلم برایت تنگ شده!

وقتی که بی حوصله برایت فقط "سکوت" می کردم و می گفتی تو رو خدا ول کن اون ... که تو کله اته. و من که به لیست کلماتی که به گنجینه ی ادبم اضافه شد فکر می کردم باز سکوت می کردم.

دلم برای لحن صدایت و برق آبی اطلسی چشمانت تنگ شده وقتی چشم نازک می کردی و در اتاقی که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کس جز ما نبود صدایت را وسوسه بار کوتاه می کردی که : ببین جیگر، می خوای برم آبجو بگیرم؟ همچین آرومت می کنه تا فردا صبح راحت می خوابی!

من می خندیدم، به طعم ترش وسوسه، به خاطرات گندیده، به هزار و یک زهر ِ مار!

و نهایتا لبخند می زدم که: نه، اهلش نیستم بهاره.

و تو با عصبانیتی که عصبانی نبود، خنده آور بود می گفتی: ولم کن بابا، نشستی ساکت عین ...، هر چی بت می گم می گی ....، می گم بیا حرف بزنیم مث ... نگام می کنی، می گم آبجو می خوری می گی .... ، آخه تو دیگه چه .... هستی!!!

و من که از هضم آن همه ... عقب می ماندم چشمم روی رگ آبی لپ چپت می ماند و بی اختیار می خندیدم.

دلم برایت تنگ شده که تو هم با من، بی خود، بخندی و بگویی آفرین، بخند. حالا بیا بریم بیرون یه نخ سیگار بکشیم.

و من با عصبانیتی که عصبانی نبود، به جانت غر بزنم که تو غلط می کنی با اون غده ی "چیز" (یادم نمی آید خودش چه می گفت همیشه) تو کلّت سیگار می کشی، من اهلش نیستم!

و تو یک قطار دیگر باز برایم ردیف کنی از گنجینه ی الفاظت.

دلم برایت تنگ شده. دلم برای غلو کردن هایت، استرسی شدن هایت، دلم برای چنگ و دندان مادرانه نشان دادنت تنگ شده. که اگر زیاد حرف می زدی، مدعی نبودی، خودپرست نبودی، غر می زدی اما منفی باف نبودی. که شوهرت همان دیو بی شاخ و دمی بود که کاسه ی چشم قشنگت را خورد کرده بود که با شرمندگی انداخته بودیش زندان. که اگر اختیار جسمت با شوهرت بود روحت را نفروختی. تقسیمش کردی در سه گوشه ی دنیا. تو بی دروغ یک "زن" بودی.

اصلا مثل خودِ درونت بودی. 

دلم برایت تنگ شده. دلم برای آن "راست"ِ درونت تنگ شده.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13 توسط گلناز |

خیره شدم به قرمزی چشماش... به بازی بازیِ انگشتاش... به نحیفی تنش...

- چی می شد اینهمه خاطره رو با غصه ی "چطور یادم بره" نمی کاشتی تو دل من؟

یه درد ظریف از قلبم کشید به گلوم، شد یه بغض بزرگ.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21 توسط گلناز |

 

یاد گرفتم پیرزن ها، دیوانه ها، مست ها، سیگاری ها و تنهایی آدم ها را درک کنم.

 منظره ی پنجره ی اتاقم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4 توسط گلناز |

اینجوری نگاهم نکنین، من یه روزی داستان می نوشتم...! از نوع کوتاه... و می فرستادمش برای بخش شبانگاهی شنبه های رادیو پیام که اون موقع صدرالدین شجره مجریش بود. (هنوزم هست؟) صدای خیلی گرمی داشت و  مشوق خیلی خوبی بود با وجود اینکه هیچوقت جواب نامه نمی داد. برنامه ی شنبه شب ها همیشه مطبوع و دلخواه من بود. معمولا انتخاب های آقای شجره روی داستان های نویسنده های روس یا کریستین بوبن یا شل سیوستر استاین می گشت. بخش های دیگه برنامه ی چهارساعته اش رو هم خیلی خوب مدیریت می کرد.

من چند تا داستان خوب نوشتم، اولین بار اول یا دوم راهنمایی بودم، اولین و آخرین نمایشنامه ام رو نوشتم که توی کشور اول شد. بار بعد یه داستان کوتاه کمدی اخلاقی!! نوشتم به اسم "دروازه ی خوشبختی"که داستان زندگی نمایندگان تنبل های دنیا توی یه شهر فراموش شده بود؛ سال سوم دبیرستان بودم و توی رادیو پخش شد. تجربه ی جالبی بود وقتی بعدا از سه چهار نفر دوست دور و  نزدیک شنیدم که اون موقع رادیوشون روشن بوده و داستان من رو شنیدن.

آخرین داستانم رو برای بخش داستان مسابقه ی "پرسش مهر" نوشتم. داستان نیمه تخیلیِ نیمه عرفانیِ به خیال خودم جالبی بود، اما از مرحله ی معلم پرورشی پیش دانشگاهی اونورتر نرفت چون از کلمات ابهام آمیزی مثل "شراب عشق" و "انگور" استفاده کرده بودم و پسر داستانم توی سفر "ابهام برانگیز"اش با یه دختر به اسم "آفتاب" آشنا شده بود.

من مجبور شدم به خاطر نوشتن اون داستان "معذرت خواهی" کنم تا کارم به جاهای باریک نکشه...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عنوان پست از وبلاگ روجا اقتباس شده، وقتی پای بعضی از پست های "شاید داستان" اش رو اینطوری امضا می کنه.

 این پست رو برای توضیح پست قبل نوشتم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18 توسط گلناز |

من، یه آدمم، از نوع ساده اش، خیلی ساده؛ می دونم که یه روز می میرم و می دونم که چیزی که منو می کشه جاه طلبیه، نه برای ثروت، نه برای مقام که برای به چنگ آوردن جواب یه علامت سؤال.

من توی ارضای جاه طلبیم موفق نبودم، گاهی حتی در جهت مخالف رسیدن بهش حرکت کردم...

الان نشستم توی یه کپه ی آتیش و به قرمزی خوشرنگ علامت سؤالم نگاه می کنم و می سوزم...

طاقتش رو نداشتم، می فهمی؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0 توسط گلناز |

 

"دختر دریا"، اثر من!!! اقتباس از ایده های سارا عضدی

با مداد رنگیام آشتی کردم...

یه دریا موج کشیدم با یه قایق. نشستم توش و اومدم پیش شما...

 برگشتم خونه. به هین راحتی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4 توسط گلناز |

پیش نوشت:

این پست رو درست یک ماه پیش نوشتم. بعد از نوشتنش احساس کردم منظورم رو خوب منتقل نکردم، پس همینجا موند، عمومی نشد.

این پست "قال و قیل" رو بعد از یک ماه خوندم و احساس کردم از جهاتی مشترکات زیادی با این نوشته داره. این اتفاق بار اول نیست که برام میفته وقتی وبلاگ دوستانم رو می خونم یا باهاشون صحبت می کنم. برام جالبه که می بینم همه ی ما، گاهی به یه موضوع فکر می کنیم، از جهات متفاوت یا حتی گاهی یکسان. انگار که یه روح مشترک بین ما پخش شده و ما گاهی مسائل مشترک "انسانی" مون رو با هم، در یک زمان، مرور می کنیم...

به هر حال، من اون موقع "خاطره نویسی" کردم و این پست الان برای من، یه خاطره ی قدیمیه، گرچه به اندازه ی همون موقع واقعیه.


۱۸ اسفند ۸۷:

مدتیه که دارم احساسات خاص جدیدی رو تجربه می کنم.

مثلا خواب زیاد می بینم. بعضی وقتها سه چهار نوع داستان مختلف توی یه شب.  خواب های قدیمی رو توی بیداری به یاد میارم. گاهی توی شلوغ ترین ساعت های روز.

حواس پنجگانه ام قوی تر شده. صفت ها رو پر رنگ تر می بینم و حس می کنم. نور، رنگ،... و صدا از همه بیشتر. عصبانیتم، خنده هام، گریه هام، نفرت و محبتی که نسبت به آدم ها و اشیا حس می کنم، همه جور دیگه ای شده، که گاهی عذاب آوره، گاهی خنده دار و گاهی دلچسب.

اما دروغ چرا... هنوز از به اشتباه "درک شدن" به عذابم. این تاسف و پشیمانی از به اشتباه انداختن دیگران هم شدیدتر شده، اونقدر که گاهی از پیدا کردن یه راه مناسب برای تعامل احساساتم مستاصل می شم و به سادگی، مثل یک بچه، گریه می کنم. اما منزوی نمی شم. بیشتر تقلا می کنم.

زندگی، زندگی همیشگی، روزها و ساعت هام،... همه ی "عادی" های گذشته، دیگه "عادی" نیستن. همه جدیدن، شبیه به یه ماجراجویی کامل. شبیه صخره نوردی با بیست کیلو اضافه وزن بدون داشتن طناب حمایت. شاید اگر خودم انتخابش کرده بودم می گفتم "حماقت" نه "ماجراجویی".

حالا به این شلوغ پلوغی درونی، درگیری ها و تجربه های جدید رنگارنگ به خاطر زندگی و درس خوندن توی یه کشور دیگه با  تفاوت های فرهنگی و زبانی و ... دوری از رفقای هم  فکرت و حس دلتنگی و غربت زدگی رو هم اضافه کن.

یه حس خاصیه. واقعیتیه که انگار توهم می بینیش. یا قبلا مثل  توهم می دیدیش اما حالا واقعی تر شده،پر رنگ تر شده.

به نظر دیوونگیه اگه بگم مرگ رو هم حتی نزدیکتر می بینم. به قوت همین زندگی. نفس هایی که می کشم.

شب ها اتاقم رو مرتب می کنم و می خوابم. گاهی بهترین لباسمو می پوشم و می خوابم. بیشتر حموم می رم که تمیزتر باشم اگر توی خواب مردم.

راستش رو بخواید نسبت به قبل، زندگیم منظم تره، خیالم هم راحت تر.

بیشتر از قبل می نویسم. دلم برای حرفایی که توی مغزمه ولی به خاطر "سکوت" همیشگی، هرگز به زبون نیاوردم می سوزه.

محمد حسینزاده و علی قیصری عزیز، جای شما خالی که ببینید چقدر کمتر "سخت" می گیرم. به خودم و همینطور به دیگران.

حقیقت تلخیه اما تازگی ها فهمیدم حس خوشبختی یا بدبختی، غم و شادی، امید و نا امیدی، تاریکی و روشنایی، بیشتر به جسمی وابسته است که مجموعه ای از هورمونهاست. هورمونهایی که به ژنتیک سلول های بدن "هم" وابسته ان و به عواملی که خودتون دخالتی توی انتخابش نداشتین و قدرت لازم رو هم برای تغییرش ندارین. شاید سرشون رو بتونین شیره بمالین، اما عوضش نمی تونین بکنین.

وقتی خواب هامو به وضوح، در بیداری به یاد میارم، گاهی به این فکر می کنم که شاید من در دنیاهای دیگری هم حاضر بودم.

اگر حس منو بفهمید، الان، از ناتوانی درک پیچیدگی نظام زندگیتون، اشکتون در میاد.

راستی توی پرانتز بگم... توی هیچ برهه ای از زندگیم اینقدر عاقل نبودم. فکر نکنین دیوانه شدم.

 فکر کنید به حرف هایی که زدم.

توی این سناریو، خودتون رو بذارین به جای "من" و فکر کنین.

شاید بگین... بی خیال بابا، فایده اش چیه آخه.

خوشا به سعادتتون که چه شیرین در خوابین.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0 توسط گلناز |

امروز برای چند تا کار اداری به چند نفر مختلف با رده های سازمانی متفاوت توی دانشگاه مراجعه کردم.

قبل از رفتن به دانشگاه با استرس به تعدد افرادی که باید می دیدم و کاغذ بازی ها و ... فکر کردم و اینکه اگه یکی از اونها تو کار من سنگ مینداخت یک هفته یا دو هفته کارم عقب می افتاد.

 الان که به این طرز تفکر "مریض" فکر می کنم دلم برای خودم و تمام بچه هایی که توی هزارتوی تشکیلات اداری دانشگاه و هر سازمان دولتی ای گیر کردن می سوزه.

نفر اول٬ مارگارتا هالتمن بود که قرار بود یه نامه برای من بنویسه. دو روز قبل از طریق ایمیل باهاش قرار گذاشته بودم که امروز ببینمش، سر ساعت یک منتظرم بود، نامه حاضر بود، لزومی نداشت وقت من حتی برای امضا تلف بشه. وقتی داشتم از دفتر می رفتم بیرون ازم معذرت خواهی کرد که نمی تونه بیشتر از مسئولیتش برام کاری بکنه. من هاج و واج نگاهش می کردم، دلم می خواست بغلش کنم! مثل فرشته ها معصومانه حرف می زد!

 نفر دوم، گیسلا تائوبه لیکسین، مدیر دوره فوق لیسانسمه،نامه ی مارگارتا رو خوند و برای اینکه از جوابی که می خواد به من بده مطمئن بشه، رفت و از همکارش اطلاعات بیشتر گرفت و نشونی یه نفر دیگه ارو تو یه ساختمون دیگه داد. وقتی داشتم می رفتم گفت می خوای همراهت بیام تا راحت تر پیداش کنی؟

من کم کم داشتم یه حسی شبیه آلیس در سرزمین عجایب پیدا می کردم!

گیسلا اشتباه نکرده بود و من توی ساختمون ریچارد دیسر گم شدم. از یه نفر توی اون ساختمون که در اتاقش باز بود پرسیدم همچین کسی رو می شناسه؟ یکم فکر کرد و گفت آره بیا نشونت بدم. دفتر مورد نظر دو طبقه بالاتر، توی یه کریدور پرت بود. اما اون کارمند تا مرحله ی زدن در اتاق ریچارد با من اومد و در حالیکه برام آرزوی "موفقیت" می کرد رفت.

 ریچارد، یه کشیش ساده ولی خیلی تر و تمیز با شش تا مدرک متفاوت از آمریکا، ایتالیا و سوئد، یه دفتر شیک و راحت داشت، توی یه گوشه ی دنج. من رو برای اولین بار می دید، نمی دونست از کجا اومدم، چه کارش دارم ولی خوش و بش گرمی باهام کرد و ازم اجازه خواست تا توی دو دقیقه، کار قبلیشو تموم کنه تا بتونه با من حرف بزنه.

کارش که تموم شد اومد تو اتاق انتظار دنبالم و به دفترش راهنماییم کرد.

یه صندلی رو کشید طرف میزش و دعوتم کرد بشینم. نیم ساعت تمام برای ترجمه ی مهر و امضای یکی از نامه هام از سوئدی به انگلیسی وقت گذاشت در حالیکه این وظیفه اش نبود. ازم پرسید اهل کجام و بهم گفت اگر نمی گفتی کجایی هستی هرگز از لهجه ات نمی فهمیدم. اغراق دلچسبی بود شنیدنش اونم از یه انگلیسی زبان.

اون موقع که توی دفتر دنج ریچارد نشسته بودم، یه خاطره ی دور، تو شهریور ۸۵ توی دانشگاه به یادم اومد. خواننده های قدیمی وبلاگم شاید به یاد بیارن جریان گزارش اولین صعود چهارهزار متریمو به قله ی دنا و بدبختی هایی که کشیدم تا یه کیسه خواب از دانشگاه برای دو شب امانت بگیرم که نشد.

(آخرین مسئولی که اون زمان رفتم پیشش که دو ساعت دیگه روی پا معطلم کنه، معاونت دانشجویی دانشگاه بود که قرار بود حکم صادر کنه که آیا مورد من اجازه ی استفاده از بیت المال رو داره یا نه؟

وقتی رفتم تو دفترش بهم نگاه نمی کرد. در دفترش رو که آروم بستم، پا شد سطل آشغال رو هل داد، درو باز کرد و سطل رو گذاشت جلوش که باز بمونه.

که من اول یه زنم، یه وسوسه... بعد شاید یه آدم، یه دانشجو...

یادم نمی ره اون روز جنون وار خودمو بعد از پنج ساعت گز کردن بالا و پایین دانشگاه اصفهان رسوندم خونه. اونقدر ذهنم شلوغ و حالم متهوع! بود که هندونه ارو با چاقو گذاشتم توی دهنم و شوری خون به جای آب هندونه ریخت توی دهنم.

خیر سرم، داشتم به قول آقایون می رفتم "خوش گذرونی"،"اردوی مختلط"،...)

ریچارد که کارشو تموم کرد ازم خواست یه دور باهاش ترجمه ارو بخونم که یه وقت اشتباه نکرده باشه.

بعد وقتی از کارش پرسیدم گفت مسئول اینه که بچه ها رو اول ترم ببره اردو های یک روزه و شهر رو نشونشون بده، جلسات بحث داره و ....

ازم دعوت کرد که توی جشن ماه آینده ی بچه های گروهش شرکت کنم. بهم قول داد که ۱۵، ۱۶ تا رقص محلی سوئدی متفاوت ببینم و "خیلی" بهم خوش بگذره!

ازش تشکر کردم و توی دلم گفتم نیستم، چون شاید یه ماه دیگه این ذهن و روح بیمار رو برگردونم به "وطن"اش.

 


پی نوشت: این خاطره ارو فعلا داشته باشین، هنوز نتیجه گیریش کامل نشده.

برای اینکه حال و هواتون عوض بشه، بیاین با هم دو تا عکس ببینیم

روبروی ورودی ساختمان دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه

نیمکت ارو ببین، غرق شده تو برف

روبروی در ورودی دانشکده علوم انسانی، منظره ی کتابخونه، ۲ فروردین

آخن،آلمان  2 ژانویه 2009

 دوست دارم اسم این عکسم رو بذارم "امید"

آخن، آلمان، ۲ ژانویه ۲۰۰۹

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18 توسط گلناز |

 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

                                            موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست

                                                                                         که دوستش می دارند...*

دوستان عزیزم...

سال نو مبارک..!


*شعر از مارگوت بیکل

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0 توسط گلناز |

-اینجا از هر رنگ و نژاد و زبانی آدم هست و همه در کنار هم  به زبان انگلیسی درس می خونیم و امتحان میدیم.

-به عنوان یکی از دویست دانشگاه برتر دنیا، جو دانشگاه به طور دلپذیری برای درس خوندن راحته. از طرز طراحی میز و صندلی ها و تعداد اتاق های کامپیوتر گرفته تا محل کافی شاپ ها و تعدد دستگاه های مایکرو ویو برای دانشجوهایی که غذاشونو خودشون می پزن یا میارن.

-من تفاوت زیادی بین امکانات نمی بینم، حتی بین معلومات دانشجوهای اینجا و دانشجوهای دانشگاه خودمون.

*تفاوت آشکاری که من برای اولین بار دیدم تاکید زیاد روی "جمعی" درس خوندن بچه هاست.*

توی زاویه های خالی هر کریدوری از دانشگاه که ببینین، یه میز و چند تا صندلی گذاشتن برای بچه هایی که کار گروهی باید انجام بدن.

هر درسی که تا به حال داشتم مجبور بودم توی یه کار گروهی هم شرکت کنم. همیشه اساتید، گروه ها رو طوری انتخاب می کنن که تفاوت بین اعضای گروه تا جایی که میشه زیاد باشه و این، نهایتا، کار گروهی رو جذاب تر و نتیجه ارو بهتر می کنه. چون همیشه بحث و تعامل باعث میشه از همدیگه یه چیزی، هرچقدر کوچیک، یاد بگیریم. بجه هایی که مثلا توی زمینه ی مالی قوی ترن به بجه های بازاریابی کمک می کنن؛ اونی که زبانش قو ی تره اشکالات نوشته های اون یکی رو می گیره و...

هر درس به مدت پنج هفته به طور فشرده تدریس میشه و در این مدت دانشجوها که به دسته های چهار نفری با ملیت های متفاوت تقسیم شدن، باید یک پروژه ی گروهی عملی رو با استفاده از تئوری های تدریس شده انجام بدن. هر هفته یک گزارش کامل از فعالیت گروه باید سر کلاس ارائه بشه و دانشجوهای دیگه هم بدون دخالت استاد باید کار گروه های دیگه ارو بررسی و نقد علمی کنن. در گزارش نهایی، یک مقاله ی کامل تحویل داده میشه که قسمت اصلی نمره  دانشجوها بر این اساس محاسبه میشه.

اینطوری هم طرز بهتر کار کردن با وجود تفاوت های فرهنگی و زبانی و هم طرز درست نوشتن مقالات و آماده کردنشون در تاریخ نهایی تعیین شده ارو یاد می گیریم. همینطور طرز بیان مسئله و سخنرانی علمی رو هم تمرین می کنیم.

*تفاوت دیگه ای که اینجا با دانشگاه خودمون داره اینه که اساتید به اندازه دانشجوها و حتی بیشتر در تدریس و کارهای دانشجویی فعالیت دارن.*

 منظور من از "تفاوت"، در میزان زحمت کشیدنِ استاد نیست. منظور من، میزان "مشارکت"ِ استاد در کارهای دانشجوییه. یه مثال ساده بزنم. توی اولین درسمون، استاد یه اردوی یه روزه تدارک دید با ناهار و سخنرانی بچه های فارغ التحصیل موفقی که مثلا دو سال قبل دانشجوی درسش بودن. بین سخنرانی ها می رفتیم بیرون و با استادمون بازی می کردیم. سر امتیاز بحث می کردیم و ... هردفعه که برمی گشتیم توی ساختمون، استاد می رفت بالای سن و از بازی هایی که چند دقیقه ی پیش  می کردیم یه مثال مدیریتی  آنالیز شده ی خیلی "تمیز" برای ما میزد.

اینجا اساتید باید یک روز قبل از هر کلاسی، اسلاید هایی که می خوان از روشون درس بدن  رو روی وب سایت درس، که همه دانشجوها بهش دسترسی دارن، بذارن تا بچه ها مطالعه کنن و سوال هاشون رو روز بعد بپرسن. این موضوع واقعا روی یادگیری تاثیر میذاره.

هیچ دانشجویی نباید درسی رو حفظ کنه و جواب پس بده. باید "بفهمه" و روی کار شخصی و گروهیش تاثیر بده. یک ماه طول کشید تا من این تفاوت رو بین سیستم آموزشی ایران و اینجا بفهمم.

مثلا اگر قرار بود فصل 1 تا 5 رو برای هفته ی اول بخونیم و جواب یه سول رو بدیم، من می نشستم خط به خط کتاب رو می خوندم و مثلا سه صفحه در مورد prototype می نوشتم. بعد که می فهمیدم می نیمم نمره ارو گرفتم واقعا تعجب می کردم. بعد از دو، سه مورد فهمیدم اینجا من باید نظر شخصی خودمو در رابطه با تئوری های توی کتاب بنویسم. و نحوه ی ارزیابی تکالیف اینطوریه که هرچقدر در آنالیز موقعیت مطرح شده توی سوال ها خلاقیت نشون بدی، نمره ی بالاتری می گیری، اما به شرطی که خلاقیتت مبنای علمی قوی ای داشته باشه.

 هر استاد سخنرانی در هر درس حداقل یک یا دو کمک داره که معمولا یا اونها هم استاد هستن یا دانشجوهای دکترا هستن و به استادِ درس، توی مسائل مختلف مثل طرح تکالیف یا ارزیابی presentation  گروه ها کمک می کنن.

اینجوری ضعف هر استادی تو بعضی زمینه ها کمتر نمود یا تاثیر پیدا می کنه.

(ادامه دارد...)


   پی نوشت:

-عکس ها رو در ادامه ی مطلب ببینین

-اینجا می تونین یه فیلم با اطلاعات کافی در مورد دانشکده ی مدیریت دانشگاه اومئو ببینین.

دانشگاه اومئو (Umeå) پنجمین دانشگاه بزرگ سوئد از لحاظ تاریخچه ی فعالیته. شهر اومئو پنجمین شهر بزرگ سوئد از لحاظ جمعیته و در شمال سوئد (سیصد کیلومتری خط قطبی شمال) قرار داره.

دانشکده ی مدیریت دانشگاه اومئو ۱۵۰۰ تا دانشجو در رشته ها و رده های مختلف داره از جمله مدیریت مالی، بازاریابی، مدیریت (رشته ای که الان دارم می خونم)...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 5 توسط گلناز |

دلم می خواد برای زندگیم یه ساز بسازم

که همیشه ی خدا کوک باشه

چه به غم چه به شادی

کوکِ کوک باشه...

همیشه ی

همیشه

 


Canon in D- HarpSong (Harp & Flute) -

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 13 توسط گلناز