تبليغاتX
زندگی

لم داده به بالشت، کتاب شعرش را با یک دست گرفته و با آن صدای آهنگین بی خشِ آرامش، برایم شعر می خواند... و من فکر می کنم وسعت مغناطیس این روح چقدر است؟ که منِ پر دغدغه ی جوشان را اینچنین آرام در مقابلش، میخکوب کرده است؟
دست آزادش، موج وار، کتاب را ورق می زند... انگار که صورت گریانِ مردِ عاشقِِ شعر را نوازش می کند...
"گلی ببین این آدم چقدر عاشق بوده!!"

از خلسه در می آیم، به صورت گرد خورشید گونه اش نگاه می کنم میان بلوز سرخابی رنگش، با آن لبخند گرم، مثل یک گل شکفته می ماند. به تاکیدش روی الفِ "عاشق" لبخند می زنم  و می گویم: "آره، بیچاره! بقیه اشو بخون!"

با سرفه کوتاهی، صدایش را صاف می کند و ادامه می دهد؛
پیش خودم می گویم، اصرار بیهوده ایست برای صافتر کردن صدای قشنگت!، یاد ده ها خاطره ای می افتم که با اعتماد به نفس در کلاس حرف می زد، آن روزهایی که نمی شناختندش، بی اختیار سرها کج می شد برای دیدن صورت صاحب این صدا... و من همیشه در کنارش، چقدر از دیدن اینهمه چهره کنجکاو لذت می بردم...

داستان مرد عاشق تمام شده، با شیطنت می گوید "بذار این شعره ارو بخونم مخصوص توئه!"
گلی جان سفره دل را
برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
وگرنه من برای شعرهای ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن
زمان گل شنفتن نیست
نهان در آستین همسخن ماری
درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن
شگفتی نیست؟
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست
از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش
قصه تلخ جدائی ها
سر هر رهگذارش
مرگ عشق و آشنائی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست
بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست
گلی جان با توام
سنگ صبورم باش
شبم را روشنائی بخش
گلی، دریای نورم باش

"چقدر قشنگ بود! مرسی!"
-"آره،حمید مصدق این یکی شعرش رو به اخوان ثالث تقدیم کرده"
....

شب، رختخوابش را کنار رختخواب من روی زمین پهن می کند. بی آنکه از من بپرسد.
می گوید می خواهم رکورد پچ پچ شبانه را بشکنم. تا اذان صبح برایم از آینده حرف می زند، پر انرژی، پر امید، بی انقطاع. در میان جملاتش، از زور خستگی هر بار به اندازه ده ثانیه چرت می زند، من در تاریکی می خندم، بیدار می شود، خودش نمی داند که خوابش برده، ادامه می دهد. نوبت من است، حرف هایم را می زنم، جواب نمی دهد؛ در سکوت به صدای آرام نفس هایش گوش می کنم، آیا او هم همینقدر مرا دوست دارد؟ اینبار به خودم می خندم. من خیلی دوستش دارم. اول مثل یک دوست دوستش دارم، بعد مردِ روحم دوستش دارد. آنکه دشمنی های مردانه زیادی برایم آفریده، همراه با نفرت و کینه توزی. چه باک! سهم گناه من از نادانی آنها چیست که نمی فهمند این آفتاب گرم، آسمان آبی آزاد، دل بی غش می خواهد! در عوض، تشنه قدرتند، تملک یک روح قوی سرزنده و شاداب. آنها بی گمان، عشق ورزیدن نمی دانند... در عوض او همیشه می خندد، به صورت دشمنان هم می خندد. تنوع و طیف دوستانش، نمود انعطاف پذیری افکار و سعه صدری است که گاهی به آن غبطه می خورم. در هر جمعی می درخشد، به خاطر شوخ طبعی، هوش و شیوایی بیانش.

دلم برایش تنگ می شود. دلم برای تنها دوست صمیمی این 4 سال از سالهای اوجم تنگ می شود. برای یار شادی هایم، شریک غم هایم.
امروز روز تولدش است. برایش نوشتم. مثل سال های پیش...
تولدت مبارک.



 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4 توسط گلناز |


دلم آلبالوی جنگلی می خواهد که یک لایه نازک خاک رویش نشسته باشد... بروم زیر درخت، تا آستانه درد گردن، رو به بالا نگاه کنم، صیادانه- به دنبال درشت ترین و قرمز ترینشان- آنقدر آلبالوی کثیف بخورم که ضعف کنم یا دلدرد بگیرم و صورتم پر از لک های قرمز آبِ آلبالویی شود...

بعد صورتم را با آب خنک رودخانه بشورم و زیر سایه یک سپیدار دراز بکشم؛ کاهلانه، به دنبال رد پای ترشی آلبالو ها، لبهایم را بچشم و آنقدر به طنازی لکه های آفتابِ لابه لای برگ های سپیدار نگاه کنم که خوابم ببرد.

شیرین تر از همه ... بیدار شدن با صدای ترق ترقِ سوختن چوب است و بوی ماهی قزل کبابی... همممم...!


این بود قشنگترین رویای یک تنبلِ طبیعت دوستِ در خانه مانده ی منتظرِ بی حوصله...!


+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2 توسط گلناز |


 

چند روزی است که در بین وبلاگ های مورد علاقه ام که همیشه می خوانمشان، موضوع جدیدی پیدا شده و همه خیلی جالب در مورد آن می نویسند. کسی مرا به این بازی دعوت نکرده، اما چون به موضوعش علاقه مند شدم، خودم خودم را دعوت کردم، دلم می خواهد در موردش بنویسم.

 

اگر بدانم فردا، بیست و چهارساعت آخر عمرم است، چه کارهایی می کنم؟

 

من یکبار خیلی جدی به این موضوع فکر کرده ام. آنقدر مرگ را نزدیک احساس می کردم که یک وصیت نامه هم نوشتم، به تاریخ 12 مرداد 84 و برای صمیمی ترین دوستم فرستادم. خوشبختانه نامه هنوز در آرشیو ایمیلم بود و من دوباره خواندمش و مبهوت شدم و به جای آن روز که نمی توانستم بگریم، گریستم. از این همه سادگی، از این همه صداقت!

الان که فکر می کنم می بینم چه خبر هولناک و در عین حال آرامش بخشی. با این امید که آن دنیایم به خاطر نکبت این دنیایم، به اندازه این دنیا یا حتی بیشتر، نکبت نباشد. به هر حال، از خدا طلب رحمت و مغفرت می کنم. نه فقط در آخرین روز.

1. تا آخر این 24 ساعت سعی می کنم کسی موضوع را نفهمد. یک وصیت نامه می نویسم. با اینکه نمی دانم چطور خواهم مرد، تمام اعضای بدنم را در صورت مرگ مغزی اهدا می کنم. از قرنیه چشم و قلب گرفته تا پوست و مفصل زانو و... اگر همین الان هم در حال درست کار کردن باشند!

2. شاید یک پست گذاشتم اینجا. برای تمام آنهایی که من را درست نمی شناسند اما زیاد پشت سرم حرف زده اند. برای آنهایی که ظاهر آرام مرا مرموز می بینند، به آنهایی که بی آنکه بخواهم آزارشان داده ام و برای آنها که دوستشان دارم. از همه طلب بخشش می کنم.

3. دفترچه های خاطرات جوانیم!! را می سوزانم، بعضی فایل های  ورد کامپیوترم را هم دیلیت می کنم.

4. سعی می کنم ندا مظاهری، یکی از دوستان دوران راهنماییم را که 10 سال پیش، خیلی دردناک از هم جدا شدیم، تلفنی پیدا کنم و بگویم که چقدر دوستش داشتم و تمام این سالها به یادش بودم.

 5. زنگ می زنم به بیشتر دوستانم و سعی می کنم همه را جمع کنم تا یکی دو ساعتی با هم باشیم.

6. با خانواده ام یک پیک نیک خانوادگی میروم. سعی می کنم از شوخی های برادرم ناراحت نشوم، آرام باشم.

7. یک نفر را پیدا می کنم و اگر در دسترس بود احتمالا می کشمش.

8. 12 ساعت بقیه را یک تاکسی بین شهری میگیرم، میروم فارس. اگر روز بود میروم "چله گاه" آنقدر توی آن جاده خاکی که دو طرف سرتاسر سپیدار بود راه میروم تا وقتش برسد، یا اگر شب بود، میروم "دریاچه سد درود زن" و همانجا در سکوت سحرانگیز طبیعت منتظر میمانم.

 


 

پی نوشت:

امیدوارم این 24 ساعت، وسط هفته باشد!!

با آنکه خیلی مردمداری نکرده ام، دلم می خواهد مجلس ختم شلوغی داشته باشم. به خاطر دل پدر و مادرم؛ فائزه یک متن کوتاه برایم بنویسد و محمد س. یکی از آن استند های قشنگش را برای من طراحی کند و محمد ح. برای مراسمم یک دیگ بزرگ برنج و مرغ خوشمزه بپزد.

(نرفته چقدر زحمت دادم!)

نوشتن این پست 24 ساعت طول کشید!

_______________________________________

هرکس که این وبلاگ را می خواند و از این بازی خوشش آمده بنویسد، اگر وبلاگ دارید، آدرس بگذارید، اگر ندارید، همینجا نظر بدهید...

بعد از تحریر: سری تحلیل های گاماس را بخوانید، بعد از تمام شوخی ها و شیطنت های ضمن این بازی، فرصت خوبیست برای تفکر، تعمق و خودشناسی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0 توسط گلناز |

شاه که علاقه عجیبی به تملق داشت، همه این بزرگ نمایی ها را باور می کرد، تا اینکه به تدریج به خود بزرگ بینی و توهم دچار شد. او که خود را برخوردار از نبوغ می دانست، حتی مدعی شد که رسالتی الهی برای نجات کشورش بر دوش دارد و هیچ کس به اندازه او به خداوند نزدیک نیست. او همچنین ادعا کرد که مورد عنایت الهی است. شاه چنان نبوغ خود را باور داشت که بارها در تلویزیون های مشهور دنیا ظاهر می شد و در مورد همه چیز – از ذخایر نفتی تا پرورش کودکان – جهانیان را پند و اندرز می داد. او از تکنولوژی های نظامی، اقتصاد، انرژی و علوم هسته ای سخن می گفت و امریکا و انگلیس- و به طور کلی غربیان – را موعظه می کرد و اخلاق آنها را نکوهش می نمود. او انتظار داشت مردم همه سخنانش را باور کنند و او را نه تنها به عنوان رئیس کشور، بلکه در مقام مرشد و معلم و مربی معنوی بپذیرند.

 

 کتاب انقلاب اسلامی ایران، نوشته جمعی از اساتید، نشر معارف، فصل پنجم تحلیلی بر ساختار دولت پهلوی، صفحه 117

 پی نوشت:

 اولین بار که خوندم به نظرم خیلی آشنا اومد. اگر جمله ها با فاعل "شاه" شروع نمی شد، بدون شک فکر می کردم در مورد محموده. فقط یه جمله در مورد "هاله نور دور سرش" کم داشت.

_____________________________________

پی نوشت 2 (فوری!!): با خبر شدیم که جوهر این پست ما خشک نشده، دل به دل ارتباط معنوی ایجاد کرده ایم و باعث شده ایم محمود جان در حرکتی دیگر، داستان "هاله نور" را بیان کند. فقط برای محض لوله کشی های دل ما! و برای اینکه  لینک تحلیل خبرش* را اینجا بگذاریم تا "همه بدانند!"**

 

*آدرس وبلاگشو دارین؟ ( http://www.اح* م د ی* ن ژ ا د. آی آر!! ) پست تاریخ 22 خرداد.

** دقت کردین؟ بیشتر وقتها همینجوری جمله هاشو شروع می کنه، با تکون دادن انگشت اشاره رو به جمعیت.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12 توسط گلناز |

 
 
روحم درد می کند

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21 توسط گلناز |


مرده شور، تحصیل کردنمان را ببرد!
_______________________________

پ.ن. : توضیح واضحات بماند برای بعد از امتحان!


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0 توسط گلناز |


ای عاشقان٬ ای عاشقان پيمانه‌ها پر خون کنيـد
وز خون دل چون لاله ها رخساره‌‌ها گلگون کنيــد

آمد يکی آتـش سوار٬ بيـرون جهيـد از ايـن حصـار
تا بردمد خورشيــد نو شب را ز خود بيـرون کنيــد

آن يــوسف چــون ماه را از چاه غـم بيـرون کشيد
در کلبهء احزان چرا ايــــــن نالـــــهء محزون کنيـــد

از چشم ما آيــيـــنه‌ای در پيـــــش آن مه‌رو نهيــد
آن فتنهء فتــــانه را بر خويـــــشتن مفتون کنيـــــد

ديوانه چون طغيـــــــان کند زنجيــر و زندان بشکند
از زلف ليـــلی حلقه‌ای در گــــردن مـــجنون کنيــد

ديدم به خواب نيمه‌شب خورشيد و مه را لب‌به‌لب
تعبير اين خوابِ عجب٬ ای صبح‌خيزان٬ چون کنيد؟

نوری برای دوستــان٬ دودی به چــشم دشمنـان!
من دل بر آتش مــی‌نهم٬ اين هيمه را افـزون کنيد

زين تخت و تاج سرنگون تا کی رود سيـلاب خون؟
اين تخـــت را ويــران کنيد٬ اين تاج را وارون کنيــــد

چنديـــن که از خم در سبو خــون دل ما مــــی‌رود
ای شاهدان بزم کيــــن پيمانـــه‌ها پر خون کنيـــد

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)
با صدای محمد رضا شجریان بشنوید.


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 توسط گلناز |

به نام آزادی


آنکه از رگ و ریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد(نیچه)

به آن روزها فکر میکنم، باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند. معلم دخترانی که با دستانی پر نقش و نگار سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده.

معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند. آنها کسی را میخواستند از جنس خودشان، کسی که بوی خاک بدهد، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند، رفیقی که همبازیشان شود و آرزوهایشان را باور کند. با آنها بخندد و با آنها بگرید. آنها یک دوست، یک سنگ صبور، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر کند نه رفتن. دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود.

کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم. همراه با ” ماهی سیاه کوچولو ” این بار نه از راه “ارس” بلکه از مسیر سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم. همراه با داستان ” مسافر کوچولو ” برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم. هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی خود بودند. هر روز برای چند ساعت، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم. گرمی کلاسمان بوی نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق ” اخلاص و سادگی ” میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر، سیر از دیدار هم، کوچه های پر فراز و نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم.

“کاوه” با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.

و …. “لیلا” با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر، برای یافتن نان فردا، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد.

و … “فریاد” با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند. آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه.

و …. یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند.

و … ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش، خوشحال از اینکه طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر میگشت.

و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم، در برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم ” چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است ” و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم، و در کنار ادریس، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او.

و امروز با یک دنیا غرور، خوشحالی، بغض، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها فکرمیکنم. روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگی ام دریافت نمودم؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ، دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشی.

و برای اینکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند. کاوه در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند.

” فریاد ” که همیشه آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم.

فرشته هم که همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری (۱) نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری، بدون اینکه کول برهای بانه، سردشت، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی ۱۰ کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت ” کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست “.

فرزاد ک م ا ن گ ر

فرعی ۵ زندان رجائی شهر کرج - ۸/۲/۸۷

(۱) کول بران کسانی هستند که برای مزد ناچیزی کالای قاچاق را رو روی کول خود حمل میکند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمینهای نیروی انتظامی ، سرما و تصادفات جاده ای جان خود را از دست میدهند.

____________________________________

 

نامه فرزاد ک م ا ن گ ر، معلم محکوم به اعدام، به مناسبت روز معلم:  "بنویسید درد و رنج، بخوانید زندگی"

 12 ارديبهشت روز همبستگي وبلاگ نويسان ايراني با معلم اعدامی



+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21 توسط گلناز |



صدای پای آفتاب می آید

در گوشم می پیچد

باورش نمی کنم

 

صدای پای آفتاب می آید

آهسته اما گرم

شک می کنم

 

صدای پای آفتاب می آید

دلنشین و مهربان

...


+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1 توسط گلناز |

 
نیش هایتان را در دلم فرو کنید

زهر کلامتان را یک جرعه خواهم نوشید...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11 توسط گلناز |



 

 بشنوید: بارون می باره، قسمت اول: (کیفیت 160، حجم 1.4 مگابایت )

بارون می باره...بارون می باره...

از ابرا داره آسمون می باره

توی هر قطره

اشک ستاره

داره رو گل و گلدون می باره

بارون می باره...بارون می باره...

بارون می باره...بارون می باره...

 

نیگا کن توی آسمون آینه ها رو

تو هر قطره ای عکس شهرای مارو

 

زمین جگر تشنه واکن لبارو

بنوش قطره های شراب خدا رو

غماتو فراموش کن

تا می تونی می نوش کن

با رنگای دیوونه گل

چشمامونو مدهوش کن...

 

بشنوید: بارون می باره، قسمت دوم: (کیفیت 128، حجم 995 کیلو بایت )


نگاه کن که ابرا چقدر شاد می بارن

با آواز و با شور و فریاد می بارن

می بارن ، تموم میشن و میرن اما

به هرگوشه ای بذر میلاد می بارن

 

تو هم همچو ابر بهار

به دشت های فردا ببار

تموم شو، گذر کن، برو

بمون در هزار تا بهار

 

بارون می باره...بارون می باره...

بارون می باره...بارون می باره...

 

(ترانه ای با صدای مرضیه)

_____________________________

پی نوشت:

با توجه به درخواست دوستان، بالاخره موفق شدم نوار کنسرت خانم مرضیه رو پیدا کنم. نشستم و نزدیک 3 ساعت کنسرت رو گوش دادم تا به این آهنگ برسم و ضبطش کنم که البته خالی از لطف نبود و با خاطراتی که از شنیدن دوباره آهنگ ها به یادم میومد حسابی لذت بردم.

در مورد کنسرت فکر می کنم حدود ده سال پیش اجرا شده. ارکستر خیلی قوی و بزرگی داره. اجرای این آهنگ حدود 7 دقیقه بود که با توجه به حجم زیادی که می گرفت و پرش های نوستالژیک !!! نوار ویدئویی خودم، قسمت های سالم رو در دو قسمت، جدا و آپلود کردم تا شما هم راحت تر دانلودش کنین. قسمت اول سالم تره با کیفیت بالاتر ولی قسمت دوم متاسفانه پرش داره.

برای دوستانی هم که براشون فرقی نمی کنه، کل آهنگ رو با کیفیت 128 آپلود کردم (حجم 6.3 مگابایت، بشنوید ). بالای قسمت های مرتبط لینک دادم. امیدوارم استفاده کنین.



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2 توسط گلناز |



ساعت هاست...

در سکوت یک اتاق تاریک خوابیده ام

با چشمانی باز...



از هیاهوی ذهنم، خوابم نمی برد.


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 3 توسط گلناز |


 
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1 توسط گلناز |


کلمات، بازیچه اند

گاهی سرگرم کننده، گاهی خطرناک.

تنها وقتی بازی کن

که بتوانی مسئولیتشان را قبول کنی.


+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20 توسط گلناز |

 

من فراموش کردم

و تو پل هایت را خراب کردی

 

تبدیل به هاله ای کوچک شدی

در حال دست و پا زدن

آن سوی یک فضای خالی

به بزرگی خاطرات فراموش شده

 

گاهی صدایت را می شنوم

دیگر چه سود؟!

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12 توسط گلناز |

 

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من- بازآفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو

آنچه ماندنی است، ورای من و توست.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: این قطعه شعر از فواید خانه تکانی های کمد فائزه است و پیدا کردن دست نوشته ها و مرور خاطراتی که به طرز جالب و معجزه آسایی فراموش شده اند. این یکی، شروع دست نوشته ای درباره داستان یک مرداب، به خط من بود. کلماتی که خودم نوشته بودم و بعد از دو سال، برایم بی نهایت غریب بودند.

شاید در پست های بعدی، غنائم خانه تکانی کمد خودم رو اینجا بذارم!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22 توسط گلناز |

 

عبدالکریم سروش توی یکی از سخنرانی هاش می گه:

" آدمی، آدمی است به اخلاق او؛ وگرنه علم، فصل ممیز آدمی از دیگر حیوانات و حتی جمادات نیست! سعدی می گفت: به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ داند/ که همان سخن بگوید به زبان آدمیت. اگر امروز بود می گفت: به حقیقت آدمی باش وگرنه کامپیوتر هم می تواند مسائل ریاضی حل بکند! لذا حتی حل مسائل ریاضی و تعقل ریاضی که در میان فعالیت های آدمی برترین آن ها شمرده می شود امروز از جمادی هم بر آمدنی است. اما آن چه در آدمی هست و در دیگران نیست همان قصه ی ارزش هاست، خوب و بد و زشت و زیبا و حسن و تقبیح و درصدر همه ی آن ها، مسئله ی عشق ورزیدن که مختص آدمی است. بنا به تعریف حکیمان، انسان حیوان ناطق است. یعنی هم سخن می گوید و هم پس ِ سخن گفتن او فکری وجود دارد. اما نزد عارفان، انسان حیوان عاشق است. یعنی جانوری که جان دارد و شعور دارد و توانایی عشق ورزیدن و محبت ورزیدن دارد. مولانا می گفت: این چنین خاصیتی در آدمی است/ مهر حیوان را کم است آن از کمی است..."

 

به نظر من نه تنها خوب بودن سهل ترین کار نیست که بنا به تعریف بالا (انسان حیوان عاشق است و فصل ممیزش با سایرین، محبت ورزیدن) انسان بودن سخت ترین کاره. چون مستلزمش عاشق بودن و محبت ورزیدن و اخلاق مدار بودنه و هر سه این ها در تضاد با عاقل بودن و محاسبه ی سود و زیانه. همه ی ما در خلوت خودمون و در تئوری های خودمون دوست داریم اخلاق مدار باشیم اما در عمل و در لحظه، عاقل می شیم و به سود و زیان خودمون فکر می کنیم. پس به نظر من انسان بودن سخت ترین کار و حیوان بودن سهل ترین کاره.

از خدا باید توفیق شفقت بر خلق و مجاهدت با نفس رو بخوایم که یک کار عاشقانه است. چرا که همه ی ما شفقت بر نفس و مجاهدت با خلق رو انجام می دیم که کاری عاقلانه است.

 

__________________________________________

پی نوشت:

 

محسن یه آنتی تز خوب به پست " خیلی دیر... خیلی" داده بود که نهایتا به یه نتیجه خیلی هوشمندانه رسیده. با توجه به اینکه مدت نسبتا طولانی از پستم گذشته، برای تشکر از دوست خوبم و برای اینکه بحث رو ادامه بدیم و شما هم نظر بدین، قسمتی از کامنتش رو به صورت یه پست اینجا گذاشتم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23 توسط گلناز |